September 12, 2006 08:51 AM
مکتب فرانکفورت و انسان ازخود بیگانه
مکتب فرانکفورت و انسان ازخود بیگانه
اشاره:
مكتب فرانكفورت كه از آن تحت عنوان مكتب ديالكتيك منفي ياد ميكنند، در درون خود سبب رشد انديشمنداني شده است كه مايههاي اصلي تفكرات فلسفي خود را از ماركسيزم به عاريت گرفتهاند. از اين رو همّ متفكران اين مكتب معروف آن است كه بر پايه انديشههاي ماركس طرح نويني را جهت زندگي فردي و اجتماعي جهان معاصر پيريزي كنند. اگرچه بعدها از عناصر انديشگي متفكران ديگري همانند فرويد نيز بهره جستند، ليكن انديشهاي كه ما امروز تحت عنوان مكتب فرانكفورت ميشناسيم، حاصل تحليل اين متفكران از وضعيت و ساز و كارهاي امروز جهان سرمايهداري است.
عدهاي برآنند كه تلاش اين دسته، در واپسين تحليل، چيزي جز بيرمق كردن و نابودي ماركسيزم نميباشد. و برخي ديگر بر آن به ديدة گونهاي (انديشهپردازي درونذهني «تحت تأثير فرويد» فلسفه ناب، خودآگاهي، خودانديشي تازه و جدا كردن نظريه از عمل و درگيري با گرايشهاي نئوپوزيتيويستي) مينگرند. اما، بيترديد ميتوان گفت نظريات و انديشههايي كه از بطن اين مكتب بيرون آمدهاند، نتيجه و زاييدة وضعيت ويژة اجتماعيـ فرهنگي آلمان در نخستين دهههاي قرن حاضر و بهخصوص سالهاي پس از جنگ جهاني اول ميباشد؛ بدين معنا كه در فاصلة سالهاي (27ـ 1918) جمهوري وايمار صحنه دگرگونيهاي سياسي و اجتماعي وسيعي بود كه بر اين همه دامن ميزد. بورژوازي آلمان به كمك ارتجاع لشكري كه از سُستي و كاهلي و منفعل بودن عناصر آزاديخواه بهره ميبُرد، فرصت را غنيمت دانسته، با گذشت زمان و انبوه مسائل و رويدادهاي سياسي ـ اجتماعي و نيز برخورد با بحرانهاي ژرف جهاني، مواضع و پايههاي اساسي بناي استثمار خود را استوارتر كرد. در چنين وضعي، يعني در هنگامهاي كه موضعگيريها و برخورد و روشنفكران با قضاياي گونهگون و متضاد ميبود، مكتب فرانكفورت سر از خاك تيرة بحران بيرون آورد، متفكراني چون هوركهايمر، آدرنو، هابرماس، ماركوزه و... به پيريزي بناي آن پرداختند. تفكري كه اصل اساسي آن بر «گسترش معرفت و دانش انساني و تبلور آن در قامت نيروهاي چيرهشونده بر طبيعت (كه سبب شده است تا پيوند ميان هستي و سرنوشت بشري و زندگي بيروني ـ مادي و اجتماعي ـ فرو گُسسته شود) مبتني است.»
بدين معنا كه چيره گشتن وي بر طبيعت ملازم نوعي ناخُرسندي، ناآرامي و تقليل و تحليل معنويت او شده، با گسترش اين مناسبات او را روز به روز و لحظه به لحظه از روابط ناب انساني، دورتر سازد.
از نظر هوركهايمر، فرهنگ بشري كه در شرايط پيدايش و گسترش توليد سرمايهداري به وسيلة قانون بازار و بهويژه قوانين ناظر بر مبادلة كالا شكل گرفته بود، اينك يكپارچه در جريان اين مبادله رو به نابودي گذارده، در آن مستحيل ميگردد. نتيجه چنين روشي تبديل شدن فرهنگ به (صنعت) است، كه به تعبير صحيحتر، مفهوم (صنعت فرهنگ) ميباشد. از اين رو ميتوان گفت كه: اينك منطق تسلط بر طبيعت در دو مقولة خردافزاري و روشنفكري منحصر گشته است. بدينسان، چيرگي بر طبيعت خصلت پيوندها و مناسبات اجتماعي و تقسيم كار و پيوندهاي طبقاتي را نيز تعيين كرده، در غايت امر، گسترش انديشه و ساختمان معنوي انسانها را نيز تحت تأثير خويش قرار ميدهد. بنابراين هوركهايمر چيرگي بر طبيعت را با بردگي يا چيرگي انسان بر انسان يكسان ميداند. از اين رو بر آن است تا انديشه بنيادي ماركس را (كه اعتقاد داشت ميان گسترش نيروهاي توليدي و نزديك شدن به قلمرو آزادي پيوندي ناگسستني وجود دارد) نفي كند. هوركهايمر اعتقاد دارد: «از اين پس تحولات جوامع نه بهسوي آزادي بلكه بهسوي نوعي (ادارهشدگي) ميل خواهد كرد.» بدين معنا كه آنچه به اسلوب و شيوة عمل آنها مربوط ميشود متضمن اين نكته است كه هر دوي آنها تلاش ميكنند تا عناصري را كه جسته و گريخته از تفكرات فلسفي ماركس و پيش از اين از هگل به عاريت گرفتهاند، با نتيجهگيريهاي انديشگي ـ روانشناختي فرويد درهم آميخته، از آن طريق به تحليل سرنوشت فرد و اجتماع كنوني انسانها بپردازند.
اينگونه است كه (آدرنو) مبادرت به خلق يا ابداع مكتب ديالكتيك منفي كرده، بر اين باور ميرسد كه در جهان معاصر و بهدليل عملكرد هر روزة اهرمهاي امپرياليستي و جهان سرمايهداري (ترياد هگل) مبدل به (دياد) گشته، چالش ميان تز و آنتيتز (اين هماني و اين نه آني) منجر به سنتز مورد نظر اجتماعي نخواهد گشت (ديالكتيك نزد هگل جريان پيوستهاي از نفي و اثبات است كه هم جهان بيرون و هم جهان درون را دربرميگيرد.) ليكن آدرنو، اين ويژگي ديالكتيك همگي را از آن سلب كرده با تكيه بر خصلت منفي انديشه، سعي دارد مرحلة سوم (سنتز) را، از ميان بردارد (يا بر آن است كه برداشته شده است) و آن را در يك نفي هميشگي و پايدار و همگاني جاي دهد (اصل نه همان بودي).
از نظر هگل اصل همان بودي عبارت از آن است كه اضداد در عين و حين حركت ديالكتيكي خود با هم پيوند خورده به وحدتي يكپارچه نائل ميشوند. ليكن از نظر ماركس، بشر، عناصر عقلايي را در همة جنبههاي گوناگون زندگي مسخ كرده، هرگونه عنصر غير عقلايي را از ميان برميدارد. درحاليكه (آدرنو)، جهان امروز و آينده را در بند منطق زور و چيرگي دانسته (منطق تسلط)، فرد را از هويت خود ساقط ميكند.
مكانيزم فروريزش هويت انساني، حذف سنتز است (ديالكتيك نفي). بدين اعتبار كه ديگر تضاد نيروهاي مولد و مناسبات توليد منجر به سنتز انقلاب و تحول نخواهد شد. زيرا از ديدگاه اين تفكر، در دنياي سرمايهداري متأخر برخلاف انديشه ماركس ديگر تضادهاي طبقاتي زايل گشته چالشي بدان معنا ايجاد نميكند كه سنتزش تحول اجتماعي باشد. اساساً بايد متذكر اين نكته گرديد كه در اين مكتب، طبقات اجتماعي بهصورت طبقات فينفسه مطرح ميباشند. نه طبقات آگاه با پايگاه طبقاتي ويژه.
بدين معنا كه به رغم تضاد بيش از حدّ طبقاتي در جهان سرمايهداري متأخر، به واسطة مستحيل شدن نيروهاي مولد در مناسبات توليد (نيرو) يا عامل دروني حركت كه ريشه در تضاد حاصله دارد زايل گشته در خود فرو ميرود. زيرا چنانكه گفته شد، تضاد فرد (بهعنوان عضوي از خانواده) و خانواده (بهعنوان واحد كوچكي از اجتماع) در كل سيستم توليدي جامعه حل شده، نيرو و پتانسيل دگرگونساز خود را از دست داده است.
خانواده از نظر مكتب فرانكفورت مأوائي است كه وقتي فرد از جامعه گريزان ميشود به آن پناه ميبرد. ليكن، بهدليل آن كه خانواده و سرپرست آن كه پيش از اين تكيهگاه امن فرد بود در مناسبات توليد مستحيل گشته است، مبدل به مُهره كوچكي از سيستم و بنابراين عامل فشار شده، ديگر براي فرد پناهگاهي باقي نميماند (يعني سرپرست خانواده هم به نوعي عامل فشار تبديل شده است) كه تكيهگاه عاطفي فرد گردد. در نظام سرمايهداري متأخر اصل بر توليد سرمايه و عرضه و تقاضا و توليد هر چه بيشتر كالا (Massproduction) و تنوع آن قرار دارد.
بر اين اساس سرمايهداران تلاش ميكنند تا هر روز كالاي متنوعتري توليد كنند. از طرف ديگر هر فردي در درون جامعه ملزم است تا با هنجارها و نُرمهاي جامعه همساز گردد. يعني جامعه از طرفي ميخواهد كه فرد در مصرف كالاهاي او شركت كند (كه اين مسئله خود نيازمند حل شدن فرد در سيستم توليد است) و هم در صدد حفظ كانون و كيان خانواده ميباشد. از اين رو تضّاد مدّ نظر ماركس از عرصه توليد به عرصه حيات اجتماعي كشيده ميشود. زيرا، عملاً فردي كه در مناسبات توليدي مستحيل و ناگزير از مصرف توليدات است، پتانسيلهاي روابط خانوادگياش را از دست داده به فكر پرداخت اقساط خويش ميباشد. بدين اعتبار كه فرد به قيمت كاري كه در بيرون، جهت تأمين مايحتاج خويش ميكند، روابط مستحكم خانوادگياش را از دست ميدهد. اينگونه جامعه دچار تناقض شديد ميگردد (همان تناقضي كه پس از استقرار مناسبات امپرياليستي در غرب حاكم شده است). چرا كه فرد هم، پناهگاه خانوادگي و هم پناهگاه اجتماعي، هر دو را از دست داده است. درواقع ميتوان گفت كه جامعه از حالت گروههاي نخستين (گروههايي كه محور ارتباطشان علقهها و معيارهاي بشري است) به گروههاي ثانوي مبدل شده است. در گروههاي ثانوي فرد ديگر عامل و فاعل نيست. بلكه آلت دست و فعل سازمانهاي اجتماعي بوده، از خود ارادهاي نخواهد داشت. بنابراين بهدليل نفوذ مناسبات گروههاي ثانوي تا اعماق وجود او، ديگر قابل اعتماد نيست.
بدينسان، فرد بهدليل از دست دادن نقاط اتكاء پيشين (خانواده) سرگردان و گمگشته، دچار پوچي يا نهيليزمي، ميگردد كه در آن هيچ چراغي فروزان نميباشد.
در جوامع بورژوازي، اهداف، فردي و منفرد هستند. منافع و اهدافي كه در تقابل با منافع جمعي قرار ميگيرد (يعني تز منافع فردي در برابر آنتيتز منافع جمعي واقع ميشود). بديهي است، سنتز چنين معادلهاي وجود مرجعي است كه قادر باشد به بهترين شكل ممكن منافع فردي و منافع جمعي را استحاله كند. اين مرجع از منظر متفكران مكتب فرانكفورت (دولت) است. ليكن، اين دولت، دولتي است كه از بطن مرحلة شناخت عقلي بيرون آمده است. يعني مرجعي است صالح. مرجعي كه صلاحيت وي را انديشه متكامل تعيين ميكند.
چنين تفكري اساساً ريشه در انديشههاي ماركس دارد. زيرا بنا به نظر او مالكيت پديدهاي است كه در ذات آن (دياد) هگلي وجود دارد. بدين معنا كه وي اعتقاد داشت: «مالكيت ضامن آزادي است (تز). ليكن در عين حال مالكيت سبب نوعي اسارت است (آنتيتز).» گرچه او مالكيتي را نفي نميكند كه از بطن و متن كار شخصي بيرون آمده است. بنابراين سنتز اين (دياد) مالكيت اجتماعي است (يعني نه هيچكس مالك است و نه هيچكس مالك نيست). و از نظر او اين رابطه سبب رفع تضاد ميگردد. اما (آدرنو) هيچ وجودي را بدون وجود ديگر حقيقي نميداند. او معتقد است كه مسئله نيروهاي موّلد و مناسبات توليد را بهعنوان دو مقوله متضاد، كنار بگذاريم و دو مقولة ديگر كه زيربناي اقتصادي ندارند جايگزين آنها كنيم. يعني در عوض نيروهاي مولد (رابطه كار) و بهجاي مناسبات توليد (رابطه اجتماعي) را قرار دهيم. سنتز دو عامل اخير (تكامل هر يك از آنهاست). وي در عين حال اضافه ميكند كه در دنياي سرمايهداري متأخر، رابطة كار به حداكثر معقوليت خود رسيده است (بهواسطة رسوخ عقل در ابزار). يا همان خودابزاري كه موجب شكوفايي تكنولوژي شده است. از نظر او معقوليت رابطه كار همان (تز) است و روابط انساني در جامعه نوين كه معقوليت خود را از دست داده است (آنتيتز) آن ميباشد. در واقع او اعتقاد دارد كه معقوليت رابطه كار (تكنولوژي) سبب سُستي، گسستگي و تلاشي ارتباط انساني، يا معقوليت روابط انساني شده است. به اعتبار ديگر معقوليت رابطة انساني به قيمت معقوليت رابطة كار تمام شده است. البته سوسياليستها بهدليل فقدان سنخيت اين معادله با يكديگر (يكي روبنا و ديگري زيربنا) صحت اين معادله را زير سؤال ميبرند. اما آدرنو، در توجيه معادله خود ميگويد: علت وجودي خانواده فشارهاي اجتماعي است. يا، اين فشارهاي اجتماعي هستند كه وجود خانواده را معنا ميبخشند. بدين معنا كه هر چقدر تضاد فرد با جامعه بيشتر باشد روابط خانوادگي مستحكمتر است. ليكن در جوامع سرمايهداري اخير اين تضاد از ميان برخاسته است. زيرا فرد مدهوش و در اختيار جامعه ميباشد. در حقيقت فرد در جامعه مستحيل گشته است. و اين استحاله سبب آن شده است كه خود مبدل به عنصر فشار گردد. از نظر اصحاب مكتب فرانكفورت احتياج ضروري جايي است كه انسان براي حصول كالاهايي كه توليد ميشوند، روابط اجتماعي خود را فدا نكند. يا توليد فقط در حدّ نياز باشد و از مازاد توليد جلوگيري شود. از منظر آنها با كنترل روش توليد يا جلوگيري از توليد انبوه (يا توليد متنوع انبوه) رابطة اجتماعي فرد تقويت ميگردد. در غير اينصورت، يعني در وضعيتي كه فرد پيوسته در جهت فراچنگ آوردن لوازم و اشياء زندگي كوشش ميكند، از نيل به حقيقت اجتماعي مستحكم محروم ميشود. محروميتي كه به قيمت از دست رفتن معناي حقيقي زندگي (علقهها احساسات، عواطف و...) تمام ميشود. در حقيقت فرد شيئيزده يا تحت سيطره اشياء، موهبت ارتباط ناب انساني را براي تأمين خواستهاي مادي از دست ميدهد. اشياء و لوازمي كه آزادي، اختيار و خويشتن وي را، تحتالشعاع خود قرار داده است (مستأجر جديد يونسكو).
از اينرو، و بنا بر آنچه كه گذشت، بايد گفت كه متفكران مكتب فرانكفورت بر اين عقيدهاند كه روند جديد مناسبات توليدي (تكنولوژي) در جوامع صنعتي اخير، موجب پيدايي شخصيتهاي از خودبيگانه در دوران مدرن و شخصيتهاي بحرانزده يا (دچار بحران هويتشدة) دوران پستمدرن گشته، مهمترين يا به تعبير صحيحتر يكي از مهمترين متكاهاي وي را كه از لحظة پديدار شدن انسان بر زمين، خانواده بوده و هست، به ورطة نيستي و نابودي كشانده است. زيرا هر انساني در هر وضع و حالتي، هنگامي كه فشارها و تضييقات اجتماعي، عرصه را بر او تنگ ميكنند، به گرمترين، صميميترين و شريفترين مكان، كه مأمن خانواده است پناه ميبرد و در آغوش پُرمهر آن نه تنها خستگي، بل همة تلخيهاي يأس، جبر، بيعدالتي، حقكشي، ناجوانمردي و... را به فراموشي ميسپارد، و سپس با تن و جاني احياشده براي مبارزة هر روزة خود، با نيروهاي آنتاگونيت جامعه آماده ميگردد. ليكن از زماني كه امپراطوريهاي مالي و صنعتي از ربع آخر قرن نوزدهم، جهت حذف تمامي نيروهاي مانع و رادع، نقاط اتّكاي انسان را (سنت، مذهب، جامعه، طبيعت و...) تخريب كرد با جدا كردن او از اين پشتوانهها (ايندويدوآليزم) وي را به مهرهاي ناچيز مبدل ساختند و براي به ثمر رساندن اين انديشه، آخرين تير خلاص را كه پشتوانههاي خانوادگي ميباشد، بر او شليك كرده، و به تعبير (بكت) يكسره او را به هستي پرتاب و از همة عناصر انساني، خالي كردند، نه تنها وي را به مهرهاي از مهرههاي ماشين عظيم صنعتي و اقتصادي، جهان سرمايهداري مبدل كردند (عصر جديد چاپلين) بلكه او را از تمامي نيروها و پتانسيلي كه بهواسطة پشتوانههاي ذكرشده از آن برخوردار بود، بيبهره گردانيدند.
بدينسان بهتدريج شناسنامه و هويت انساني خود را از كف داده، حتي ديگر واجد نامي هم نيست). يعني تمامي خويشتن (Self) خود را كه آميختهاي از نيروهاي طبيعي، اجتماعي، وراثتي و ازلي است به نفع (ego)ي منفرد و جدا از جمع خانوادگي، طبقاتي و اجتماعي از دست داد و دچار بحران بيخويشي گرديد. (Self)ي كه هويت انساني وي را از جهات مختلف رقم ميزد. (Self)ي كه در مواجهه و تقابل با (ego) سبب بروز عواطف، احساسات، وجدان و كشمكشهاي روحي و رواني وي ميشد. خويشتني كه پيش از اين (ego)ي معيشتي و روزمرة وي را جهت ميبخشيد و بر آن احاطه داشت. در يك كلام (self)ي كه هويت و تماميت وجود انساني او بود، اينك و به تعبير اصحاب فرانكفورت نه فقط ديگر با وي ارتباطي ندارد، بلكه حتي با او از در تضادي هم قرار نميگيرد تا به چالشي با خود بنشيند. چالشي كه از بطن آن موجود صالحي بيرون آيد. از اينرو، بهدليل عمده شدن (ego) يا خرد حسابگر و خرد معاملهگر و خرد فرصتطلب، تمامي ارتباطهاي او با جهان هستي (جهان غير goe ئي) گسسته شده، ناگزير از به دوش كشيدن هرروزة آن تختهسنگ عظيم ميباشد (سيزيف). تختهسنگي كه پيش از اين توسط اندام ارگانيك خانواده و پيوند دروني اجزاء آن حمل، دفع و يا ويران ميگشت. اندام ارگانيكي كه خود در ارتباط با اندامهاي ارگانيك ديگر بوده، از پتانسيل و استعدادهاي بالقوة آن جهت دفع شرّ يا مسائل و معضلات خارج از خود استفاده ميكرد. همان اندام ارگانيكي كه در آغاز گسترش مناسبات شهرنشيني تحت تأثير خرد ايده آليزه شد. (صدر انقلاب كبير فرانسه) خواهان مساوات و برابريهاي اجتماعي بود. ليكن امپرياليزم جهت جلوگيري از يكپارچگي و وحدت اين اندام ارگانيك، آن را به اجزاء خود تقسيم كرد، با اين ترفند آن را از درون متلاشي و سپس بهعنوان مهرهاي، در سيستم صنعتي خود از او بهره گرفت. مهرهاي كه در كنار مُهرههاي ديگر و بيگانه با آن است. مهرهاي (فينفسه). بديهي است جهت مهره شدن كامل فرد بايد ذهن وي را نيز به كلي از مفهوم خانواده تهي ميكرد. كه كرده و چه خوب پينتر آغاز اين تلاشي را در نمايشنامه (بازگشت به خانواده) به تصوير كشيده است.
خانهاي كه ديگر حتي زير عنوان سرپناه هم جاي نميگيرد. زيرا از امنيت نسبي يك سرپناه يا پناهگاه هم برخوردار نيست. هر لحظه ممكن است هر يك از اعضاي آن!!؟ امنيت ديگري را به مخاطره افكند (ماكس، لني وجوگي). و اين موقعيتي است كه شخصيت اصلي نمايشنامه (بازگشت به خانه) با آن روبهروست. بدين معنا كه ناموس او (همسرش) نه از جانب بيگانگان، بلكه از طرف پدر و برادرانش مورد تعدي و... قرار ميگيرد. بنابراين ميتوان گفت كه افراد چنين خانوادهاي مانند آواري بر شخصيت اصلي نمايشنامه فروريخته، وي را زير بار خروارها عنصر ضداخلاقي مدفون، و در انتها وجود بيخاصيت، تهي از معنا، بيگانه با خويش (خانواده) و بيگانه با خود (هويت) او را در گورستان اجتماعي، رها ميكنند. گورستان علقهها، گورستان عواطف، گورستان مِهر، جوشش، احساسات، عشق، امنيت، مردانگي، معرفت، جوانمردي، گذشت، اغماض (و گورستان انسانهاي از خود بيگانه .(
http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2612
نوشته شده توسط: yahyaee در September 12, 2006 08:51 AM


