September 13, 2006 11:36 AM

گفتمانهاى قياس‏ناپذير (زبان يا گفتمان(

گفتمانهاى قياس‏ ناپذير (زبان يا گفتمان(
الستر پنيكوك : دانشگاه هنگ كنگ برگردان به فارسى:سيد على اصغر سلطانى

اين مقاله بر آن است تا براى برداشتهاى متفاوتى كه ازاصطلاح گفتمان وجود دارد، نقطه اشتراكى پيدا كند. از رهگذرمقايسه كاربرد عام تحليل گفتمان در زبان شناسى‏كاربردى [applied linguistics] ، با كاربرد اين اصطلاح در تحليل‏انتقادى گفتمان [Critical Discourse Analysis CDA] و كاربردفوكويى آن، سعى خواهم كرد تا نشان دهم اين رويكردهاى متفاوت‏چگونه مبين برداشتهاى عميقا متفاوتى هستند كه نسبت‏به رابطه‏بين زبان، فرد، ايدئولوژى، و جامعه وجود دارد. و در آخر، به‏بحث پيرامون اين نكته خواهم پرداخت كه رويكردهاى عام انتقادى‏و رويكرد زبان‏شناسى كاربردى، با محدوديتهايى مواجه هستند وتعمق بيشتر درباره احتمالات حاصله از برداشت فوكويى تحليل‏گفتمان، سودمند خواهند بود.
مقدمه: كدام بزرگتر است ; زبان يا گفتمان؟
تصميم براى نوشتن اين مقاله، نشات گرفته از علاقه‏عميقم به اين است كه مى‏بينم ديگر نمى‏توانم با همكارانم درزبان‏شناسى كاربردى تفاهم داشته باشم. در واقع، تصور من اين‏است كه گاه ما ابدا درگير در گفتمان مشتركى نيستيم. اختلاف برسر برداشتهاى ما از گفتمان، هنگامى پديد آمد كه چند سال پيش،هنگام صرف قهوه با همكارم، در سنگاپور در حال گفتگو بودم. گفت‏و گوى ما جز نااميدى و سوء تفاهم حاصلى نداشت. من در حال بحث‏پيرامون تحقيقى بودم كه در آن زمان انجام داده بودم و داشتم‏شرح مى‏دادم كه علاقه‏ام نسبت‏به گسترش جهانى زبان انگليسى،بيشتر بر پيامدهاى سياسى و فرهنگى‏اش مبتنى بود تا بر ويژگيهاى‏زبانى مربوط به گونه‏هاى انگليسى جديد. پيشنهاد كردم كه راهى‏جالب توجه براى اثبات اين امر، پرداختن به رابطه بين زبان‏انگليسى و گفتمانهاى خاص متعلق به آن است. از اين روى، چنين‏به استدلالم ادامه دادم كه به علت وجود روابط ويژه بين انگليسى‏و گسترش جهانى سرمايه‏دارى، علم و تكنولوژى، مطالعات دانشگاهى‏غربى، فرهنگ عمومى آمريكايى، دموكراسى،محيطگرايى [environmentalism] و. ..، صحبت كردن به زبان‏انگليسى، غالبا مبين كسب جايگاهى ويژه در گفتمانهايى است كه‏به واسطه گسترش اين اشكال فرهنگ و معرفت پديد آمده‏اند. وسرانجام، اضافه كردم كه فراگير بودن اين گفتمانهاى جهانى، تاحدى باعث توليد و محدوديت‏سخن گفتن به انگليسى شده است. همكارم چندان از اين بحث‏سر درنياورد; اما در تلاش براى توضيح‏اين تفاوت، به نكته‏اى اشاره كرد كه به نظر مى‏رسد نشان دهنده‏برداشتهاى كاملا متفاوتمان از زبان و گفتمان بود. وى پرسيد كه‏آيا منظور من اين است كه گفتمان، به نحوى تعيين‏كننده كاربردزبان است و اينكه آيا در نتيجه، گفتمان در سطحى بالاتر از زبان‏عمل مى‏كند؟ و خودش پاسخ داد كه قطعا بر عكس است: زبان مفهومى‏بزرگتر است و گفتمانها در درون زبان رخ مى‏دهند. به نظر مى‏رسدديدگاههايمان كاملا متفاوت بود. از نظر او، گفتمان نمونه‏اى ازكاربرد زبان بود و از نظر من، زبان نمونه‏اى از گفتمان. به‏عبارت ديگر، از يك سو ديدگاهى وجود دارد كه به زبان، به عنوان‏يك نظام تاكيد مى‏گذارد و سپس به تحليل گفتمان روى مى‏آورد تاتوضيح دهد كه عوامل بافتى گوناگون، چگونه به هنگام كاربرد، برزبان تاثير مى‏گذارند; و از سوى ديگر، ديدگاهى نيز هست كه‏معانى را محصول روابط فرهنگى و اجتماعى مى‏داند و سپس مى‏خواهدبفهمد چگونه اين معانى در زبان به واقعيت مى‏پيوندند. از جهتى،ما در گفتمان مشترك (گفت و گوى مشترك) شركت داشتيم و از جهتى‏ديگر، هر كدام از ما گفتمانهاى متفاوتى (طرق فهم متفاوتى) رااتخاذ كرده بوديم. ديدگاه اول نسبت‏به گفتمان، به اعتقاد من،ديدگاه غالب در زبان‏شناسى كاربردى است. براون (ص 189، 1980)از آن، تحت عنوان تحليل گفتمان ياد كرده است و مى‏گويد براى‏كشف چگونگى كاربرد زبان فراتر از سطح جمله به كار مى‏رود: «تحليل كاركردهاى زبان را مى‏توان تحليل گفتمان ناميد و منظوراين است كه زبان، پديده‏اى فراتر از سطح جمله است‏». ديدگاه‏ديگر در اين زمينه، توسط بال (ص‏3، الف 1990) بدين‏گونه تشريح‏شده است: «موضوع تحليل گفتمان، اين است كه چرا در زمان ومكان خاص و از ميان همه چيزهايى كه مى‏توانند گفته شوند، فقطچيزهاى خاصى گفته مى‏شوند». اين ديدگاه دوم نسبت‏به گفتمان،باعث طرح شدن پرسشهايى مى‏شدند كه با سؤالهاى طرح شده دربرداشت عام زبان‏شناسى كاربردى از گفتمان، كاملا متفاوتند; اولا،در سؤال، صحبت از «چرا» است نه «چه چيزى‏»; در واقع، حركتى‏از توصيف به سوى تبيين صورت گرفته است. ثانيا، كانون توجه،بيشتر به اينكه چگونه معانى در لحظاتى خاص بيان مى‏شوند،متمركز است تا بر اينكه چگونه معانى جملات ساخته مى‏شوند. ثالثاتوجه چندانى به چگونگى كاركرد زبان هنگام صحبت نشده است; بلكه‏تاكيد بر آن بوده است كه چگونه پاره گفتارها شكل مى‏يابند وچگونه آن گزينه‏ها توليد و تحديد مى‏شود. به عبارت ديگر،همانطور كه لوك، مك هول، و مى (ص‏40، 1990) گفته‏اند: «ممكن‏است از ديد زبان‏شناسى ساختگرا، تناقض‏آميز جلوه كند; امامى‏توانيم نشان دهيم كه گفتمان، كارى كه زبانشناس انجام مى‏دهد، نيست. گفتمان، تنها كاركرد زبان نيست; بلكه به بيانى ساده،گفتمان، شرايطى است كه تحت آن، زبان به منزله يك ساختار يا يك‏نظام وجود دارد». اين مقاله، تلاشى براى كشف،تبيين و اثبات اين ديدگاههاى متفاوت است. على‏رغم شكاف ظاهراعميقى كه بين اين ديدگاهها وجود دارد، آيا مى‏توان راهى براى‏آشتى‏دادن آنها يافت؟ آيا اختلاف ظاهرا شديدى كه از گفت‏وگويمان‏برخاست، به علت وجود تفاوتى عميق بين ما بود، يا اينكه‏ديدگاههايمان فقط در دو منتها اليه ديدگاهى عام نسبت‏به‏كاربرد زبان و بافتهايش قرار دارند؟ يا اينكه آيا آنها از نظرمعرفت‏شناسى [epistomology] آنچنان متفاوتند كه هرگز نمى‏توان‏آشتى‏شان داد؟ سرانجام، آيا اين دو ديدگاه قياس ناپذيرند؟ دربخش بعد، به طور مختصر به بحث پيرامون بسط و توسعه مفهوم‏گفتمان با توجه به گرايش غالب در زبان‏شناسى كاربردى خواهم‏پرداخت 1 . سپس درباره ديدگاههاى مربوط به زبان، گفتمان وايدئولوژى در آثار بعضى تحليل‏كنندگان انتقادى گفتمان نكاتى‏را ارائه خواهم كرد. پس از آن، بحثى راجع به مفهوم فوكويى‏گفتمان مطرح خواهد شد، ديدگاهى كه نزديك به ديدگاه اتخاذ شده‏توسط من در گفت و گوى فوق است. سرانجام، پيامدهاى ناشى ازاتخاذ هر كدام از اين رويكردها را براى تحقيق در زبان‏شناسى‏كاربردى، تشريح مى‏نمايم.
گفتمان به منزله كاربرد زبان در سطحى فراجمله
اصطلاح گفتمان، حال در گنجينه واژگان معلمان زبان وزبان‏شناسان كاربردى، فراوان وارد شده است. به نظر مى‏آيد كه‏اتفاق نظر نسبتا عامى نسبت‏به دو معناى اصلى آن وجود داشته‏باشد: يك، زبان به هنگام كاربرد، دو، روابط بين جملات. از اين‏روى، فرهنگ لانگمن زبان‏شناسى كاربردى گفتمان را به دو گونه‏تعريف كرده است: اول، «اصطلاحى عام براى نمونه‏هاى كاربردزبان، يعنى زبانى كه در اثر عمل برقرارى ارتباط توليد شده‏است‏» و دوم، بر خلاف دستور زبان كه با عبارتها، بندها وجمله‏ها سر و كار دارد، گفتمان به «واحدهاى زبانى بزرگترهمچون پاراگراف، مكالمه و مصاحبه‏» اشاره دارد (ريچادز، پلت،و وبر، ص‏83، 1985). پس، تحليل گفتمان «مطالعه اين [مطلب] است‏كه چگونه جمله‏ها در زبان گفتارى و نوشتارى، واحدهاى معناداربزرگترى چون پارگرافها، مكالمه‏ها و مصاحبه‏ها را شكل مى‏دهند»(همان، ص‏84). اكنون، گفتمان و تحليل گفتمان، به طور گسترده‏اى‏در حوزه‏هاى مختلف زبان‏شناسى كاربردى به كار مى‏روند و اتفاق‏نظر فوق العاده‏اى نسبت‏به معانى آنها وجود دارد. براون و يول(ص‏1،1983) تحليل گفتمان را به عنوان «تحليل زبان به هنگام‏كاربرد» تعريف مى‏كنند. از نظر مك كارتى (ص‏45، 1991) تحليل‏گفتمان «مربوط مى‏شود به مطالعه رابطه بين زبان و بافتى كه‏زبان در آن به كار مى‏رود». كوك (ص‏6، 1989) مى‏گويد كه گفتمان‏«زبان به هنگام كاربرد براى برقرارى ارتباط‏» و تحليل گفتمان‏«جست و جو براى آنچه به گفتمان انسجام مى‏بخشد» است. وسرانجام، مطابق نظر هچ (ص‏1، 1992) تحليل گفتمان «مطالعه زبان‏برقرارى ارتباط گفتارى يا نوشتارى » است. آنچه من در اين بازنگرى مختصر گفتمان و تحليل گفتمان درزبان‏شناسى كاربردى قصد دارم پيشنهاد دهم، اين است كه: 1- اين‏ديدگاه عام نسبت‏به گفتمان، ديدگاهى كاملا ويژه است، و ارائه‏دليل براى پيدايش مقبوليت و گسترش سريع آن، داراى اهميت است،و 2- اين نگرش به گفتمان، اگر چه براى عمق بخشى به تفكرمان اززبان و آموزش زبان سودمند است، ولى داراى محدوديتهايى نيزمى‏باشد. تحليل گفتمان، آنگونه كه در زبان‏شناسى كاربردى رشديافت، بخشى از رويكردهاى متفاوت براى تحليل قطعه‏اى از كاربردزبان بود: زبان‏شناسى متن [text linguistics] ، تحليل گفت وگو [conversation analysis] ، و قوم‏نگارى گفتار [ethnograpgy of speaking] . بررسى گسترده تحليل گفتمان توسط كولثارد(1977)و به كارگيرى دقيق‏گونه‏اى زبان‏شناسى متن، براى تحليل آموزش‏زبان به شيوه‏اى ارتباطى [communicative language teaching] توسط ويدوسان (1978)، در واقع دو اثر راهگشايى بودند كه تحليل‏گفتمان را به آموزش زبان ربط دادند. اين علاقه‏مندى به تحليل‏گفتمان را مى‏توان تا حدودى، ناشى از نيازهاى كاربردى آموزش‏زبان و نظريه آموزش زبان براى توصيف جامعترى از كاربرد زبان‏دانست. همزمان با ظهور زبان‏شناسى كاربردى در دهه‏هاى 1960 و1970 از مفهوم سطحى و اوليه آن كه بر به كارگيرى نظريه زبان‏شناختى در آموزش زبان مبتنى بود، اين فكر نيز به تدريج‏به‏وجود آمد كه زبان‏شناسى كاربردى، نه تنها به بينش روان‏شناختى‏اى غنى‏تر از بينش حاصله از رفتارگرايى، بلكه به‏نگرشهايى فراگيرتر نسبت‏به زبان و ارتباطات نيز نيازمند است.از اين رو، هنگامى كه كولثارد و ويدوسان، گونه‏هاى تحليل‏گفتمان مختص به خود را مطرح كردند، مورد استقبال عده زيادى ازآنانى قرار گرفتند كه در كار آموزش زبان بودند. بعد از آن،ابزارهاى بهترى براى تحليل موارد زير به دست آمد: چگونه اجزاى‏متن كنار هم چيده مى‏شوند، نوبت‏گيرى جهت صحبت و ايجاد توالى،چگونه در مكالمه‏ها عمل مى‏كنند، چگونه بين آهنگ كلام و ساختهاى‏مكالمه‏اى بزرگترى كه آهنگ در آن به كار مى‏رود، رابطه برقرارمى‏شود، و چگونه الگوهاى كاربرد زبان ممكن است در گروههاى‏متفاوت، متغير باشد. اين تغيير جهت در مسير زبان‏شناسى كاربردى‏را مى‏توان ناشى از نيازهاى كاربردى و تغيير رويكرد معرفت‏شناسانه به سوى ديدگاهى كاربرد شناسانه و تجربه‏گرايانه دانست‏كه مثلا، بر نياز به جمع‏آورى داده‏ها از تعامل واقعى بين مادرو فرزند، بر تحقيق درباره اتفاقات واقعى در كلاس درس، و يا بركاربرد مواد درسى واقعى در زبان‏آموزى، اصرار مى‏ورزيد. زبان‏شناسان كاربردى نيز همگام با اين تغيير مسير معرفت‏شناسانه،به تدريج‏بر اهميت «ارتباطات واقعى‏» در كلاس درس، فراگيرى‏زبان به عنوان فرآيندى جامعه شناختى، و توانش‏ارتباطى [communicative competence] به منزله هدف نهايى آموزش‏زبان تاكيد نهادند. در سال 1980 هچ و لانگ در مقاله‏اى به نام‏«تحليل گفتمان چيست؟» كه در مقدمه كتاب تحليل گفتمان درتحقيقات زبان دوم، اثر لارسن فرى‏من (1980) نوشته بودند، به‏اين نكته اشاره كردند كه «اگر بخواهيم چگونگى انتساب معنا باپاره گفتار را بفهميم، بايد فراتر از نحو كه در سطح جمله عمل‏مى‏كند برويم‏». آنها مى‏گفتند تحليل گفتمان، راههاى نوينى رابراى درك اينكه چه زبانى ياد گرفته مى‏شود و چگونه زبان‏آموزان،زبان را ياد مى‏گيرند، پيش روى‏مان مى‏گذارد. اين منتهى به توجه‏بيشتر به زبان به هنگام كاربرد و تعامل شد تا به دروندادزبانى محض (نگاه كنيد به هچ 1983; لانگ 1983). در همين هنگام،در تحقيقات مربوط به توانش ارتباطى نيز به تدريج‏به اهميت‏گفتمان پى برده شد. كنيل و سويين در تعريفى كه از توانش‏ارتباطى ارائه دادند (توانش زبانى، جامعه شناختى و استراتژيك)به گفتمان، به اين علت كه در آن زمان تعريفى كارآمد از آن‏ارائه نشده بود، توجهى نكردند، اما كنيل (ص‏9، 1983) «توانش‏گفتمانى‏» [discourse competence] را نيز به تعريف خود افزود وآن را به صورت «تسلط بر چگونگى تركيب صورتهاى دستورى ومعنايى براى دستيابى به متن گفتارى يا نوشتارى اى همگن درانواع (genres) متفاوت‏» تعريف كرد. در نتيجه، در عرض چندسال، گفتمان به سرعت در عرصه زبان‏شناسى كاربردى، گسترده شد. طورى كه امروز به ندرت مى‏توان افرادى را در كار آموزش زبان‏يافت كه از اهميت گفتمان براى تدريس خواندن، نوشتن، آهنگ‏گفتار، يا زبان گفتارى، براى ارزيابى توانش ارتباطى‏دانش‏آموزان، اطلاعى نداشته باشند. پيشنهاد من اين است كه اگر چه‏اين پيشرفتها ارشمندند; ولى مفاهيم گفتمان و تحليل گفتمان آن‏طور كه در زبان‏شناسى كاربردى به كار مى‏رود، بسيار محدود است.اولا، اگر چه تفاوت فاحشى بين سنت انگليسى (مثلا كوك 1989; مك‏كارتى 1991) كه يا بر زبان‏شناسى متن، به شيوه ويدوسان و يابر ساختهاى گفتمانى گفتارى به سبك بيرمنگام (سينكلر و كولثارد1975) تاكليد دارد و سنت آمريكايى (مثلا هچ 1992) كه برفرآيند مذاكره محاوره‏اى (تحليل گفت و گو و قوم‏شناسى گفتار)متمركز است وجود دارد; ولى هر دو، به نوعى از تحليل گفتمان‏اعتقاد دارند كه زبان را به مثابه يك نظام به بافتهاى متفاوت‏اما، همانطور كه خواهيم ديد، بافت زدايى‏شده [decontextualized] مرتبط مى‏سازد. ثانيا، تقريبا كل اين‏اثر رابطه بين صورت و نقش چگونه صورتهاى واژگانى، به گونه‏اى‏داراى معانى‏اى خاص در بافتهاى متفاوت مى‏شوند را كه، همانطوركه بعدا روشن مى‏شود، تنها يكى از راههاى خاص كشف چگونگى خلق‏معنا در كاربرد زبان است، در كانون توجه خود قرار داده است. ونهايتا، اگر چه اين استدلال بر اين اساس بوده است كه دلايل‏كاربردى، عامل گسترش سريع تحليل گفتمان در حوزه زبان‏شناسى‏كاربردى بوده است; ولى درك اين نكته نيز ضرورى است كه خودكاربردگرايى يك ايدئولوژى (يا گفمانى) است كه تا حد زيادى‏تفكرات زبان‏شناسى كاربردى را در خود دارد. همچنان كه‏زبان‏شناسى كاربردى در پى آن بود كه فراتر از الگوهاى غالب (paradigms) ساختگرايى (كه در آن معنا يا ناديده گرفته مى‏شوديا پنداشته مى‏شود كه خود نظام زبان آن را بر جايش ثابت نگه‏مى‏دارد) گام بردارد، بيش از هر چيز توجه خود را بر رابطه بين‏ساختها و بافتهايشان معطوف داشت. از اين رو، مثلا ويدوسان(ص‏29، 1978) به اين مى‏پردازد كه مكالمه‏اى مثل: «الف: زنگ‏تلفنه. / ب: دارم دوش مى‏گيرم. / الف: خيلى خوب.»، مى‏تواندداراى انسجام باشد. وى با ايجاد تقسيمات دوگانه‏اى كه از سويى‏به نظام زبانى و از سوى ديگر، به كاربرد زبان مربوط مى‏شوند،دست‏به اين كار مى‏زند. تقسيمات او عبارتند از: كاربرى وكاربرد، درستى و تناسب، دلالت و ارزش، جمله و پاره گفتار،گزاره و انسجام درونى [coherence] و غيره. به همين‏منوال، مك كارتى (ص‏7، 1991) نيز مى‏پرسد چگونه است كه گفت وگوى فكاهى زير را مى‏فهميم: «ارنى: راج به نمايش باهاشون صحبت‏كن. / اريك: (خطاب به حضار) امشب نمايشى براى شما داريم مردم؟ نمايشى براى شما داريم! (خطاب به ارنى) نمايشى براى اوناداريم؟. و سپس با توسل به رابطه بين صورت و نقش به سؤالش پاسخ‏مى‏دهد. پس، نقطه مشترك اين رويكردها، تلاش براى پركردن شكاف‏زبانى / معنايى‏اى است كه زبان‏شناسى ساختگرا عامل آن بوده است.در نتيجه، مساله، يافتن راهى است كه به واسطه آن معناى زبان‏به هنگام كاربرد را بتوان در قالب رابطه بين معانى كلمات وجملات (صورتها) و معانى حاصله از بافت (نقشها) تبيين كرد. اين‏كار را مى‏توان با مد نظر داشتن نكات زير انجام داد: 1- مقصودو منظور از كاربرد زبان (نقشهاى زبان يا نظريه كنش‏گفتارى ([speech act theory] ; 2- تمسك جستن به قواعد گفتارى ياناديده گرفتن آنها (اصول گرايس [Grice|s maxims] يا قيدهاى‏جهانى گفتمان [Goffman|s universal constraints] بر سنتها ونظامهاى مكالمه‏اى; و 3- صورتهاى عمومى استنتاج از بافت‏يااطلاعات پس زمينه‏اى [background knowledge] . در نتيجه، اگر چه‏تحليل گفتمان از تحليل صرفا زبانى روابط فراجمله‏اى (كه اصطلاح‏تحليل گفتمان نيز به همين منظور در ابتدا توسط زليگ هريس درسال 1952 ساخته شد) فاصله گرفته است و اگر چه تحليل گفتمان‏آنطور كه در زبان‏شناسى كاربردى به كار رفته است نيز دامنه‏گزينش كاربرد زبان براى تحليل را گسترده‏تر كرده است; اماكانون توجه، بيشتر بر پركردن شكاف زبانى/ معنايى حاصله ازساختگرايى متمركز بوده است تا بر كشف بافت وسيعتر بافتها، شكل‏گيرى دانش پس زمينه‏اى، يا اينكه چرا و چگونه چنين مى‏شود كه‏فردى چيزهاى خاصى را بگويد. مطابق اين رويكرد به گفتمان،مفاهيم بنيادين، بافتها، زبان، و گفتمان هستند و مساله‏بنيادين اين است كه چگونه بافت، كاربرد زبان (گفتمان) را تحت‏تاثير قرار مى‏دهد. به كاربرد زبان طورى نگريسته مى‏شود كه‏گويى عامل كم و بيش خودمختارى است كه با نيت و استنتاج خود،معانى را بنيان مى‏نهد. در مقابل، وقتى به‏برداشتهاى ديگر گفتمان در بخشهاى زير مى‏پردازيم، روشن خواهدشد كه اين برداشتها با ديدگاهى سياسى‏تر نسبت‏به كاربر زبان‏كار مى‏كنند; كاربرى كه در واقع به وسيله گفتمان يا ايدئولوژى‏به حضور طلبيده مى‏شود و يا به اصطلاح التوسر (1971) «به چالش‏طلبيده مى‏شود». اجازه بدهيد اصطلاحى را معرفى كنم كه بعداستفاده خواهم كرد. اساسا مفهوم عام تحليل گفتمان درزبان‏شناسى كاربردى، شامل ديدگاهى دو سطحى نسبت‏به گفتمان است;سطح خرد [micro level] كه شامل صورتهاى زبانى (واژگانى،دستورى، آهنگى، يا واجى) است و سطح كلان [macro level] كه شامل‏بافت پاره گفتار (منظورهاى گوينده، دانش پس زمينه‏اى، ساخت‏مكالمه‏اى يا متنى) است. به دو دليل بايد با دقت‏بيشترى نسبت‏به اتخاذ تحليل گفتمان، آنگونه كه در زبان‏شناسى كاربردى مطرح‏است، عمل كرد. ابتدا به اين مى‏پردازم كه تا چه حدى تحليل‏گفتمان (براى رد اين ادعا رجوع كنيد به ون ديك (1985) واستيپلرز (1988» و زبان‏شناسى كاربردى را مى‏توان رشته‏هايى‏مستقل دانست. گراب (ص‏7 مقدمه، 1990) در مقدمه گزارش سالانه‏زبان‏شناسى كاربردى كه كلا به تحليل گفتمان اختصاص يافته است،نوشت: «در طول ده سال گذشته، تحليل گفتمان تا به آن اندازه‏تكامل يافته است كه دارد به منزله رشته‏اى مستقل ظهور مى‏كند،نه به منزله چيزى كه وقتى از همه رويكردها و روش‏هاى تحقيق‏نااميد مى‏شدند به آن متوسل مى‏گشتند». مهمتر اينكه زبان‏شناسى‏كاربردى را نيز رشته‏اى مستقل در نظر مى‏گيرند. اين، ممكن است‏باعث‏خشنودى بعضيها شود; اما همانگونه كه تحقيقات فوكو (مثلا1970، 1972، 1979) درباره بنياد شاخه‏هاى علوم نشان داده است،در واقع همين فرآيند تشكيل شاخه‏هاى علوم است كه در تعيين‏اينكه كدام شكل دانش بشرى بايد ارج نهاده و حفظ شود و كدام‏بايد بى‏ارج شده و رها گردد، نقشى اساسى ايفا مى‏كند. بنابراين،هنگامى كه زبان‏شناسى كابردى، سرگرم تحكيم خود به مثابه شاخه‏اى‏مستقل از دانش بشرى است، به همراه تثبيت و تحكيم بعضى چيزها وكنار نهادن چيزهايى ديگر كه پيامد طبيعى چنين فرآيندى است، اين خطر نيز وجود دارد كه تحليل گفتمان آنطور كه عموما درزبان‏شناسى كاربردى پنداشته مى‏شود، همواره به سؤالهايى‏بپردازد كه درباره كاربرد زمان مطرح مى‏شوند. علاوه بر اين‏ظاهرا احساس مى‏شود با افزودن اصطلاح گفتمان به سطوح‏«پايينتر» تحليل زبانى (واجشناسى، صرف، نحو) به تحليل نسبتاكاملى از زبان دست‏يافته‏ايم. از اين روى، بحث درباره دو سنت‏تحليل گفتمان سنت انگليسى و سنت آمريكايى بسيار معمول است‏و حتى پيشنهاد مى‏شود كه اين دو سنت، ممكن است آشتى‏ناپذيرباشند (كوك 1989); اما به ندرت به اين نكته توجه مى‏شود كه‏ممكن است ملاحظات گوناگون ديگرى نيز غير از آشتى دادن اين دوسنت وجود داشته باشند. در نتيجه، اگر چه تحليل گفتمان، امكانات‏گسترده‏اى را در پيش روى آموزش زبان گشوده است; ولى منجر به‏حصول اطمينان بيش از اندازه به خود نيز شده است و در عين حال،به علت تمركز تنگ نظر انديش، مانع از به ظهور رسيدن‏رويكردهايى با ديد وسيعتر شده است. سرانجام، تصور مى‏كنم سكوت‏سياست‏گرايانه زبان‏شناسى كاربردى با مشكلات جدى مواجه است.پيشتر گفتم كه اتخاذ تحليل گفتمان در زبان‏شناسى كاربردى،بر اساس دلايل كاربرد شناختى است; اما بايد به كاربرد گرايى به‏منزله يك ايدئولوژى بنگريم (رجوع كنيد به چوآبنگ- هوات‏1983) سانتوز (1992) هنگام صحبت درباره فقدان بحثى پيرامون‏جنبه‏هاى ايدئولوژيك و سياسى متون مربوط به انگليسى به منزله‏زبان دوم (ESL) [English as a Socond Language] و خود انگليسى‏به منزله زبان دوم، در كل، مساله جايگاه ايدئولوژيك كاربردگرايى را مطرح مى‏كند. از نظر خانم سانتوز، ميل به سوى‏موكدسازى چيزهاى كاربردى در مقابل چيزهاى ايدئولوژيك به‏سوييلز(1990) اجازه مى‏دهد تا پيامدهاى ايدئولوژيك انواع(ژحزذحخ) جوامع گفتمانى را به كنارى نهد. آنطور كه هارلند(1987) استدلال مى‏كند، اين تاكيد بر واقع‏گرايى، مادى‏گرايى وكاربردگرايى، ريشه در سنت انگلو ساكسون مطالعات زبانى دارد;از اثبات گرايان منطقى و فيلسوفات معمولى زبان گرفته تا زبان‏شناسان كاربردگراى امروز. پس با اتكا به ايدئولوژى‏كاربردگراى، امكان پرداختن به بافتهاى گفتمان سياسى، فرهنگى واجتماعى گسترده‏تر منتفى مى‏گردد.
تحليل انتقادى گفتمان آاا
دربخش گذشته ديديم كه تحليل گفتمان آنطور كه در زبان‏شناسى‏كاربردى به كار مى‏رود، اگر چه افق گسترده‏اى پيش روى آموزش زبان‏گشوده است; ولى در عين حال، با تمركز بر رابطه بين صورتهاى‏زبانى و بافت‏با مفهومى بسيار محدود ، منظور گوينده، دانش پس زمينه‏اى، يا قواعدگفتارى ( [conversatinal rules] در قياس با نيروهاى وسيعتراجتماعى، فرهنگى، و ايدئولوژيكى كه زندگى‏مان را تحت تاثيرقرار مى‏دهند، به برداشتى تنگ نظرانه مبدل شده است. به نظرمى‏آيد توقف بر گونه‏اى از تحليل گفتمان كه فاعل ( راكاملا مختار تصور كرده و كاربرد زبان را عارى از شرايط‏ايدئولوژيك مى‏پندارد، كفايت نمى‏كند 2 . در ادامه مطلب، براى‏توضيح بيشتر اين ديدگاه به آثار افراد گوناگونى كه تحت لواى‏«تحليل انتقادى گفتمان‏» كار مى‏كنند، نظرى مى‏اندازيم; چرا كه‏اين افراد پا را فراتر نهاده و به جنبه‏هاى ايدئولوژيك گفتمان‏نيز پرداخته‏اند. رويكردهاى مختلف سبت‏به تحليل انتقادى‏گفتمان (فاولر، هاج، كرس و ترو 1979; فركلو 1985; 1989; كرس‏1985، 1990; وداك 1989، 1990) از جهاتى با هم متفاوتند; ولى‏همگى اتفاق نظر دارند كه از توصيف زبانى بايد فراتر رفت تابتوان به تبيين دست‏يافت و نشان داد كه نابرابريهاى اجتماعى‏در زبان، خلق و در زبان، منعكس شده‏اند. همچنين بايد بتوان به‏كمك اين رويكردها، اين نابرابريهاى اجتماعى را كشف كرده وشرايط آنها را تغيير داد. فركلو (1989) دو هدف عمده‏اش را چنين‏بيان مى‏كند: اول، كمك به «تصحيح اين كم توجهى گسترده نسبت‏به‏اهميت زبان در توليد، حفظ و تغيير روابط اجتماعى قدرت‏»; دوم، كمك به «افزايش هشيارى نسبت‏به اينكه چگونه زبان در حاكم شدن‏بعضى بر بعضى ديگر نقش دارد; زيرا كه هشيارى اولين قدم به سوى‏رهايى است‏» (همان ص‏1). نكته با اهميت در اينجا، علاقه‏مندى اين‏محققان به تحليل صورتهاى گوناگون گفتمان به منزله نمونه‏هاى‏كاربرد زبانى و يافتن جايى براى اين گفتمانها، در چارچوب‏گسترده‏تر قدرت اجتماعى است. از نظر فركلو، گفتمان همان «زبان‏به منزله كنشى اجتماعى‏» است (همان ص‏17). اين تعريف در قياس‏با آنچه در بخش قبل آمد; يعنى تعريف گفتمان تحت عنوان كاربردزبان، داراى شباهتها و تفاوتهايى است. شباهتشان در اين است كه‏گفتمان، طورى به كار رفته است كه به مفهوم قطعه‏اى از زبان به‏هنگام كاربرد واقعى است، و تفاوتشان نيز از دو جهت است، اول‏اينكه زبان به مثابه كنشى اجتماعى با كاربرد زبان متفاوت است;زيرا در اين حالت زبان با ديگر كنشهاى اجتماعى پيوند مى‏خورد وصرفا به مثابه قلمروى متفاوت، رها نمى‏شود. دوم، تصور مى‏شود كه‏جبرى اجتماعى، حاكم بر چنين كنش زبانى‏اى مى‏باشد. از اين رو،مهم است‏بدانيم كه فركلو بر خلاف سنت دوگانه ساز زبان‏شناسى‏پساسوسورى كه در پى يافتن نوعى رابطه بين زبان و اجتماع است،سعى دارد نشان دهد كه كاربرد زبان به خودى خود، هميشه عملى‏اجتماعى است. علاوه بر اين چنين اعمالى، اعمال فردگرايانه‏كاربران زبان در انزوايى شناختى نيز نيستند; بلكه تحت‏حاكميت‏شرايط ايدئولوژيك و اجتماعى گسترده‏تر جامعه قرار دارند. كرس(ص‏85، 1990) در مقاله مختصر و متاخرش مى‏گويد كه تحليلگران‏انتقادى گفتمان نقطه اشتراكشان با ديگر تحليلگران گفتمان، اين‏است كه هر دو بر متون و بافتهاى آن متمركز مى‏شوند; اما باعنصرى انتقادى دست‏به چنين كارى مى‏زنند: «از رهگذر غير طبيعى‏سازى [denaturalizing] كنشهاى گفتمانى و متون يك جامعه، كه به‏مثابه مجموعه‏اى از گروههاى اجتماعى داراى پيوندى گفتمانى‏پنداشته مى‏شوند، و از رهگذر شفاف و قابل رؤيت‏ساختن آنچه درگذشته ممكن بود نامرئى و به ظاهر طبيعى تلقى شود، تحليلگران‏انتقادى سعى دارند تا درهم تنيدگى كنشهاى گفتمانى زبانى رابا ساختهاى سياسى اجتماعى گسترده‏تر قدرت و حاكميت، به تصويربكشند». او چند فريضه انتقادى مشترك را برمى‏شمرد كه در آن،به زبان، به منزله كنشى اجتماعى، به متون، به منزله‏فرآورده‏هاى اجتماعى، به سخنگويان، به گونه‏اى كه در جايگاهى‏متمايز قرار دارند، و به معنا، به منزله فرآورده‏هاى روابطسياسى اجتماعى نگريسته مى‏شود. چنين فرضياتى مبين آن هستندكه زبان رسانه‏اى نه شفاف; بلكه مبهم است و مفهوم نظام زبانى‏همگون، مشكل‏آفرين است; چرا كه دسترسى مردم به آن نظام،همواره تمايزى است و تحليل گفتمان بايد مدام نظر به قدرت‏اجتماعى، تاريخ و ايدئولوژى داشته باشد تا بتواند معنا رادريابد. در نتيجه، غالب زبان‏شناسان انتقادى، در مقايسه بابرداشتهاى غالب و رايج در تحليل گفتمان و تفكر زبان شناختى‏عمده امروز، ديدگاهى متفاوت نسبت‏به زبان دارند. مثلا، فاولر وديگران (ص‏1، 1979) مى‏گويند; اولا، زبانى كه به كار مى‏بريم‏«مجسم‏كننده ديدگاهى يا «نظرياتى‏» خاص نسبت‏به‏واقعيت‏» است. در اينجا، نكته اين نيست كه به زبان، به گونه‏اى‏بنگريم كه گويى زبان، تجسم بخش «يك جهان‏بينى‏» باشد; بلكه‏نكته در اين است كه بايد بپذيريم كاربردهاى مختلف زبان دردرون يك زبان، مبين برداشتهايى ويژه است. دوم اينكه مى‏گويند:«تنوع در گونه‏هاى گفتمان، از عوامل اقتصادى و اجتماعى جدايى‏ناپذيرند» و از اين روى، «تنوع زبانى منعكس‏كننده و مبين‏تفاوتهاى اجتماعى ساختمندى هستند كه خود، اين تنوع زبانى راايجاد مى‏كنند. سوم اينكه «به كارگيرى زبان، فقط حاصل وبازتاب فرآيند و سازمان اجتماعى نيست; بلكه بخشى از فرآينداجتماعى است‏» (همان). اين ديدگاهها كه كابرد زبان را فرآيندى‏اجتماعى مى‏دانند و تنوع و گزينش زبانى را با تفاوت اقتصادى واجتماعى مرتبط مى‏سازند، مى‏خواهند اين نكته را روشن كنند كه‏زبان هميشه در بافت‏خود تحقق مى‏يابد. به علاوه، اين بافتها رانمى‏توان تنها دربرگيرنده رويدادهاى گفتارى [speech »،«انواع متنى [text genres] » و غيره دانست; بلكه اساسشان بردرك تفاوت سياسى، فرهنگى، و اجتماعى استوار است. اگر از نظرعده‏اى، اين تمركز بر زبان در بافتهاى اجتماعى، يادآورجامعه‏شناسى است، بايد گفت كه خود اين نويسندگان نيز به دقت،هم از جريان غالب در زبان‏شناسى و هم از جامعه‏شناسى زبان فاصله‏مى‏گيرند. فاولر و ديگران اظهار مى‏دارند كه جامعه‏شناسان زبان‏«در بهترين حالت‏خود در پذيرش ساختهاى اجتماعى‏اى كه توصيف‏مى‏كنند، خنثى هستند; اما در بدترين وضعيت، به اين نتيجه‏مى‏رسند كه ساختهاى اجتماعى تغيير ناپذيرند» (همان، ص‏2). درواقع، همانطور كه فاولر و كرس (1979) گفته‏اند، دوگانگى موجودبين زبان‏شناسى و جامعه‏شناسى زبان، به خودى خود نامطلوب است;چون پيامدش اين است كه گويى زبان و معنا را مى‏توان به صورتى‏انتزاعى از طريق زبان‏شناسى مطالعه كرد و بررسى زبان و بافتهاى‏اجتماعى را به جامعه‏شناسى زبان واگذار كرد. اين اصرار بر درك‏بافتهاى اجتماعى زبان به هيچ وجه افزودن توانش ارتباطى وجامعه‏شناختى زبان، به نوعى توانش زبانى به حساب نمى‏آيد; بلكه‏اين كار تلاشى در جهت فهم كاربرد زبان در درون ساختهاى‏ايدئولوژيك و اجتماعى جامعه است. همچنان كه اروين (1984)متذكر شده است، و هسته مشترك عقلانيت [common core rationality] استوار است، به وسيله برداشت مشابهى در نظريه جامعه‏شناختى زبان باز توليد مى‏شود; اما به چالش طلبيده نمى‏شود.متقابلا ماحصل ديدگاههاى فوق اين است كه انسان موجودى اجتماعى‏است; ذهنيتهاى انسان و كاربرد زبان در بافتهاى فرهنگى واجتماعى توليد مى‏شوند; بافتهايى كه صورتهاى ايدئولوژيك ونابرابريهاى اجتماعى در آنها به وفور يافت مى‏شوند. فركلو (ص‏7،1989) نيز از جريان غالب زبان‏شناسى به اين علت كه ديدگاهى غيراجتماعى نسبت‏به زبان دارد و راجع به رابطه بين زبان، قدرت وايدئولوژى حرفى براى گفتن ندارد، انتقاد مى‏كند. او نيز چون‏ديگران، حوزه‏هاى ديگر مطالعه زبان، همچون: جامعه‏شناسى زبان،كاربردشناسى، تحليل گفت و گو و تحليل گفتمان را به باد انتقادمى‏گيرد. انتقادش از جامعه‏شناسى زبان، اين است كه شديدا دردرون سنت اثبات‏گرايى جاى دارد و مى‏خواهد بر «توصيف عينى‏»«واقعيتها»ى اجتماعى متمركز شود و «طبقات‏» اجتماعى فرضى‏را با ويژگيهاى زبانى مرتبط سازد. مشكل كاربردشناسى از نظراو، فردگرايانه بودن است; يعنى متمركز شدن بر اعمال، منظورهاو راهكارهاى سخنگويان منفردى كه تصور مى‏شود درگير تعاملهايى‏باشند كه مساله قدرت اجتماعى را ناديده مى‏انگارند. به همين‏سياق، از تحليل گفت و گو و تحليل گفتمان نيز از آن روى انتقادمى‏كند كه اينها گفت و گو و گفتمان را كنش اجتماعى ماهرانه‏اى‏مى‏دانند كه در خلا اجتماعى وجود دارد; گويى كه صحبت تنها به‏خاطر خودش صورت مى‏گيرد (همان ص‏12). رويكرد ديگرى كه با اندكى‏تفاوت نسبت‏به تحليل انتقادى گفتمان وجود دارد، مربوط به‏گروهى از نشانه‏شناسان است كه‏گرايش نو هليدى‏اى [neo-Hallidayan] دارند، به ويژه گونتركرس‏1985 (هاج و كرس 1988). دستور نقش‏گراى هليدى خصوصا براى پاسخ‏به بعضى از اين پرسشها مفيد است; زيرا اگر چه در سنت غالب‏زبان‏شناسى كه در بخش قبل وصف گرديد، پيوند صورت و نقش دركانون توجه قرار دارد; اما در الگوى هليدى، قبلا اين كار صورت‏پذيرفته است و دامنه تحليل را گسترده‏تر كرده است. از اينجاست‏كه كرس مشخصا ديدگاه گفتمانى خود را به ديدگاه فوكو پيوندمى‏دهد: گفتمانها، مجموعه‏هايى از اظهار نظرات‏نظام‏مند و سازمان يافته‏ايى هستند كه معانى و ارزش‏هاى نهادهارا تبيين مى‏كنند. به علاوه، گفتن آنچه ممكن و آنچه غير ممكن‏است (و با تمهيد انجام دادن آنچه ممكن و آنچه غير ممكن است) را با توجه به موضوعهاى مورد علاقه آن نهاد چه به صورت حاشيه‏اى‏و چه محورى تعريف، توصيف و تحديد مى‏كند. يك گفتمان، مجموعه‏اظهار نظرات احتمالى درباره حوزه مورد نظر را فراهم مى‏آورد وشيوه‏هاى سخن گفتن درباره موضوع، پديده و يا روندى خاص راسازماندهى كرده، به آن ساخت مى‏بخشد (كرس ص‏7، 1985). گمان‏مى‏كنم آنچه در نگاه ابتدايى جلب توجه مى‏كند، اين است كه وقتى‏كرس مى‏گويد گفتمانها، آنچه مى‏شود گفت و آنچه نمى‏شود را«تعريف، توصيف و تحديد مى‏كنند»، ديدگاهش بسيار به آنچه درابتداى اين مقاله ارائه كردم، نزديك مى‏شود و آن اينكه، موضوع‏تحليل گفتمان اين است كه چگونه چنين مى‏شود كه چيزهايى خاص درزمان و مكانى خاص گفته مى‏شوند. بعد از اشاره به رويكردهاى‏متفاوت نسبت‏به تحليل انتقادى گفتمان و مفروضات مشترك آنها،حال سعى خواهم كرد تا با وضوح بيشترى نشان دهم كه بينشهاى‏بنيادين اين رويكردها نسبت‏به زبان، گفتمان، ايدئولوژى وجامعه چگونه كار مى‏كنند. باز مى‏گرديم به دو مفهومى كه درانتهاى بخش قبل معرفى كردم. اول، الگوى تحليل گفتمان فركلو،با توجه به رابطه ديالكتيكى كه بين ساختارهاى خرد گفتمان(ويژگيهاى زبانى) و ساختارهاى كلان جامعه (ايدئولوژى وساختارهاى اجتماعى) كار مى‏كند تاكيد مى‏ورزد كه اگر چه ممكن‏است‏ساختارهاى كلان جامعه، ساختارهاى خرد گفتمان را تعيين‏كنند; ولى ساختارهاى گفتمانى نيز به نوبه خود، ساختارهاى‏ايدئولوژيك و گفتمانى را باز توليد مى‏كنند. در نتيجه، بر خلاف‏ديدگاه گفتمانى‏اى كه در بخش قبل بحث‏شد، اگر چه سطح خرد(ويژگيهاى زبانى) تقريبا بدون تغيير مى‏ماند; ولى سطح كلان، ازمفهوم بافت و شركت‏كنندگان [در گفتمان] گرفته تا برداشتى‏گسترده از اجتماع، گسترش مى‏يابد. دوم، چند سطح متفاوت ديگرنيز بين سطوح خرد و كلان وجود دارند، به نحوى كه اين ديدگاه‏گفتمانى را الگويى با چهار سطح بايد در نظر گرفت. متن وگفتمان در خردترين سطح قرار دارند (اين دو را مى‏توان از هم‏مجزا كرد ولى در اينجا من آنها را يكى فرض مى‏كنم)، متن اشاره‏به توليد (نوشتارى يا گفتارى) روندهاى اجتماعى گفتمان دارد.سپس، «مراتب گفتمان [orders of discourse] »، گفتمان واقعى رارقم مى‏زنند. مراتب گفتمان، مجموعه‏هايى از قراردادهاى‏اجتماعى‏اند كه با نهادهاى اجتماعى مربوطند. مراتب گفتمان نيزبه نوبه خود به وسيله ايدئولوژيها و ايدئولوژيها، نيز به‏وسيله روابط قدرت در گستره وسيعتر جامعه، تعيين مى‏شوند. دراين رويكرد، انسجام (كه بحثى بسيار رايج در تحليل گفتمان‏زبان‏شناسى كاربردى است) متكى است‏به «عقل سليم گفتمانى [discoursal common sense] » كه خود ايدئولوژيك به شمار مى‏آيد (فركلوص‏107، 1988). الگوى كرس (1985) نيز اساسا داراى چهار سطح است.هنگام بحث درباره تمايزى كه فركلوبين متن و گفتمان قائل شد، من اين دو را تحت عنوان توليد و روند در يك سطح قرار دادم.اگر چه فركلو نيز براى تميز قائل شدن بين متن و گفتمان، به‏هليدى توسل مى‏جويد; ولى برداشت وى از گفتمان تحت عنوان زبان‏به مثابه كنش اجتماعى، دقيقتر از برداشت كرس به نظر مى‏رسد. درمقابل، از نظر كرس، معانى متون (سطح اول) از عوامل، گفتمانهاو انواعى خاص (سطح دوم) مشتق مى‏شوند. پس، صورتها و معانى متون‏كاربرد واقعى زبان «به وسيله گفتمانها نظامهاى معانى‏برخاسته از سازمان نهادهاى اجتماعى و به وسيله انواع مقولات‏قراردادى و صورى‏اى كه صورتها و معانيشان نشات گرفته ازصورتها، معانى، و كاركردهاى موقعيتهاى قراردادى شده تعاملهاى‏اجتماعى است رقم مى‏خورد» (كرس، ص‏31، 1985). كرس اساسا به‏اين دو سطح متمركز مى‏شود; سطوحى كه صورتها و معانى متون درآنها به وسيله گفتمان و نوع رقم‏زده مى‏شود. با وجود اين، وى‏سطح سومى (ايدئولوژى) را پيشنهاد مى‏كند: «اگر چه گفتمان ونوع، مقولات سازمان يافته نظام‏مندى را تدارك مى‏بينند كه متن رامى‏سازند; ولى ايدئولوژى، پيكره‏بندى گفتمانهايى كه در كنار هم‏حضور دارند و مفصل‏بندى اين گفتمانها در انواع خاص را تعيين‏مى‏كند» (همان، 83). در نتيجه، از نظر كرس، گفتمانها نظامهاى‏معنايى‏اى هستند كه در درون نهادهاى خاصى جاى گرفته‏اند و اين‏نهادها، خود «در واكنش به ساختارهاى بزرگتر اجتماعى‏» به‏وسيله ايدئولوژيها رقم مى‏خورند (همان). از اين روى، سطح خرداين تحليل، متن (كه به وسيله گفتمان و نوع تعيين مى‏شود واينها نيز به وسيله ايدئولوژى) و سطح كلان، ساختار بزرگتراجتماعى است. در ديدگاه كرس (1985) اين ساختار بزرگتر اجتماعى‏تقريبا مبهم مانده است; ولى در هاج و كرس (1988) رابطه بين‏ايدئولوژى و جامعه رنگ و بوى ماركسيستى به خود گرفته است:«به منظور حفظ اين ساختارهاى حاكميت، گروههاى حاكم تلاش‏مى‏كنند تا جهان را به صورتهايى بنمايانند كه نشانگر منافع‏خودشان و منافع قدرتشان باشد» (هاج و كرس ص‏3، 1988). اگر چه‏اين رويكردهاى متفاوت تحليل انتقادى گفتمان، از جهت فرآهم‏آوردن چارچوبى براى تحليل چگونگى كاركرد روابط بين كاربردزبان و مراتب اجتماعى بسيار ارزشمند هستند; اما نكاتى را راجع‏به بعضى از مفروضات بنيادين اين رويكردها بايد متذكر شوم. يكى‏از سؤالات كليدى‏اى كه بايد در اينجا مطرح شود اين است كه اگرلازم است‏بدانيم روابط اجتماعى به وسيله نابرابريهاى عميق مشخص‏مى‏شوند، آنگاه چگونه بايد اين نابرابريها را تبيين كرد؟ ازنظر فركلو و اكثر كسانى كه در چارچوب تحليل انتقادى گفتمان‏كار مى‏كنند، اين نابرابريها در قالب رويكردى مشخصانوماركسيستى تبيين مى‏شوند. مطابق اين رويكرد، قدرت، در تحليل‏نهايى، در رابطه بين طبقات اجتماعى و توليد اقتصادى جاى گرفته‏است; رابطه‏اى كه اصلى (بنيادى يا زيربناى) مادى و سبب‏ساز همه‏روابط ديگر فرض مى‏شود. به عبارتى ساده‏تر، تقليل‏گرايى‏مادى [material ,reductionism] به وضعيتى منتهى مى‏شود كه «كه‏آنچه اصطلاحا مبنا ناميده مى‏شود را مى‏توان از [به اصطلاح]فراساخت، مجزا كرد (كه نمى‏توان چنين كرد); و اينكه اين مبنا«مادى‏» است (كه نيست); و بقيه را تعيين مى‏كند (كه نمى‏كند»)(ورسلى ص‏113، 1982). اگر چه نبايد هيچ‏گاه نابرابريهاى اجتماعى‏اقتصادى و مادى را از نظر دور نگه داريم; ولى با برجسته‏كردن روابط طبقات اجتماعى، اين خطر وجود دارد كه اولا از توجه‏به جنبه‏هاى ديگر نابرابرى (حداقل نژاد و جنسيت; براى نمونه‏نگاه كنيد به: بلك و كوارد 1990 و اوت لا 1990) 3 باز بمانيم;ثانيا نوعى اجتماع بسيار ساده‏شده‏اى را بنا نهيم كه در آن‏اجتماع، «گروه حاكم‏» داراى قدرت و «مظلوم‏» فاقد آن باشد،و ثالثا در انتساب علت و معلول به روابط اجتماعى اقتصادى،بيش از حد، جبرگرايانه عمل كنيم. يكى از پيامدهاى اين ديدگاه‏اين است كه دنياى «واقعى‏»اى را فرض مى‏كند كه به وسيله‏ايدئولوژى مغشوش و مبهم شده است. در نتيجه، وظيفه خطير و به‏نظرم مشكل‏آفرين زبان‏شناس انتقادى، كمك براى كنارزدن اين‏حجاب ابهام و يارى رساندن به مردم براى ديدن «حقيقت‏» است.اين ديدگاه را مى‏توان مثلا در تمايزى كه فركلو (ص‏75، 1989) بين‏«در ذهن حك كردن [inculcation] » و «ارتباط برقراركردن [communication] » قائل مى‏شود، مشاهده كرد; اولى، اشاره‏به «شيوه‏اى كه صاحبان قدرت ميل دارند قدرتشان حفظ كنند»دارد و دومى «شيوه رهايى و مقابله عليه حاكميت‏» است. دراينجا رگه‏هايى از هابرماس (1984) به چشم مى‏خورد و اين ديدگاه‏او كه گونه‏اى از «عمل ارتباطى [communicative action] » فارغ‏از ايدئولوژى نيز مى‏تواند وجود داشته باشد. از اين رو، يكى ازمشكلات ناشى از اين رويكرد به زبان‏شناسى كاربردى انتقادى، اين‏است كه اگر چه به كل زبان نگاهى ايدئولوژيك مى‏شود; اما يك‏«دنياى واقعى‏» نيز در وراى چنين بازنمايى نادرستى وجوددارد. مثلا فاولر (ص‏10، 1991) در كتابى كه اخيرا راجع به اخبارنوشته است، مى‏گويد: «از آنجا كه نهادهاى ارائه‏دهنده و گزارش‏كننده‏خبر در موقعيتى اقتصادى و سياسى قرار گرفته‏اند، هر گونه‏خبرى از زاويه ديد خاصى گزارش مى‏شود». از اين جهت‏با فاولرموافقم و حتى ترجيح مى‏دادم ديدگاهش را نه تنها به حوزه‏هايى‏چون خبر، بلكه به همه «گفتمانهاى نمادين [representational discourses] » بسط مى‏داد: «هر چيزى كه درباره جهان‏گفته يا نوشته مى‏شود، از موضع ايدئولوژيك خاصى اظهار مى‏شود»(همان). اما چه برداشتى مى‏توان از گفته زير كرد: «دنياى‏مطبوعات دنيايى واقعى نيست; بلكه دنياى تحريف شده و قضاوت‏شده‏است‏» (همان ص‏11) اين مطلب مشخصا مبين آن است كه اين‏موقعيتهاى ايدئولوژيك، دنياى واقعى را به گونه‏اى نادرست‏به‏نمايش مى‏گذارند. از نظر من، اين فرضى مشكل آفرين است و چندسؤال ناخوشايند را در پى دارد: بدون وساطت زبان، چگونه مى‏توان‏به دنياى واقعى دست‏يافت؟ بدون تحريف ايدئولوژيك، چگونه‏مى‏توانيم با دنياى واقعى مواجه شويم؟ چگونه ممكن است‏به نكات‏ارشميدسى خارج از زبان و ايدئولوژى دست‏يافت؟ اين گفته فاولرمبين دو تقسيم‏بندى مساله‏دار است: در يك سو، دنياى واقعى بادنياى غير واقعى در تضاد است (همان دنياى واقعى‏اى كه به وسيله‏ايدئولوژى به غلط بازنمايى شده است); در سوى ديگر، بازنمايى‏ايدئولوژيك قرار دارد كه در تضاد با بازنمايى غير ايدئولوژيك‏است. به علاوه، گمان مى‏كنم اغلب اينگونه تحليل انتقادى گفتمان،گرايش به اتخاذ ديدگاهى ايستا و نتيجتا مشكل آفرين نسبت‏به‏زبان و جامعه دارد. عموما آنچه رخ مى‏دهد، اين است كه متون‏«سطح خرد» به منظور آشكار ساختن كاركردهاى ساختارهاى‏اجتماعى (سطح كلان) خوانده مى‏شوند. اين ديدگاه دو خطر در پى‏دارد; اول، در معرض مغلطه بازنمايى [representational fallacy] قرار دارد، كه بدين طريق «دنياى واقعى‏» روابط اجتماعى درزبان بازنمايى مى‏شود; دوم، در الگوهايى كه به واسطه آنها سطح‏خرد به وسيله سطح كلان رقم زده مى‏شود و سطح كلان به وسيله سطح‏خرد باز توليد مى‏شود، جاى ناچيزى براى درك تغيير، تعبير وعامليت انسانى [human agency] وجود دارد. روابط اجتماعى‏اقتصادى، قدرت را تعيين مى‏كنند; قدرت، ايدئولوژى را تعيين‏مى‏كند; ايدئولوژى، مراتب گفتمان را تعيين مى‏كند; و مراتب‏گفتمان، گفتمان را تعيين مى‏كنند. اگر چه گفتم جنبه اساسى‏رويكرد انتقادى به تحليل گفتمان، در درك اين نكته نهفته است‏كه توانايى عملكردمان در جهان مقيد و محدود است; ولى با وجوداين، به جاى ساختن الگويى كه در آن، روابط اجتماعى اقتصادى(يار روابط ديگر)، همه چيز را تعيين مى‏كنند، بايد جايى براى‏عامليت انسانى بازكرد. در بخش قبل از روند غالب زبان‏شناسى‏كاربردى براى مفروض داشتن فاعلى كاملا آزاد، انتقاد كردم. همان‏انتقاد را شايد بتوان عليه تحليل انتقادى گفتمان نيز مطرح‏كرد، چرا كه وزنه تعادل در اينجا كاملا به سوى منتهااليه ديگرپيوستار حركت كرده است. حال، فاعلى داريم كه سرنوشتش به وسيله‏ايدئولوژى‏اى رقم زده مى‏شود كه مطابق قرائت تحليلگران انتقادى،از متون منتج مى‏شود.
گفتمان به منزله قدرت / دانش
تا به حال‏هم نياز به صورتهاى انتقادى تحليل گفتمان و هم بعضى ازكاستيهاى آن را برشمردم. اما روشن است كه اگر چه ديدگاههايى كه‏در بخش قبل تشريح شده‏اند، گفتمان را به ساختارهاى گسترده‏تراجتماعى پيوند مى‏دهند، ولى مبين آن جابه‏جايى [نقشهاى] زبان وگفتمان كه در ابتداى مقاله متذكر شدم، نيستند. اين جابه جايى،تنها در صورتى حاصل مى‏شود كه ديدگاهى فوكويى‏تر نسبت‏به گفتمان‏اتخاذ كنيم; اما چرا فوكو؟ به بيانى ساده، فوكو، راه را براى‏تحليل انتقادى بازمى‏گذارد; ولى در عين حال از تقليلها و كل‏سازيهاى تحليلهاى ماركسيستى‏تر اجتناب مى‏ورزد. در واقع، هارلند(ص‏166، 1987) معتقد است كه به جهت امتناع از «تقليل همه‏روابط قدرت به روابط طبقه‏» و در امتناع از هماهنگى اجتماعى‏آرمانى‏اى كه تاريخ ناگزير بدان منتهى مى‏شود، فوكو رويكردى‏«مشخصا ضد ماركسيستى‏» دارد. همانطور كه هنريك، اروين، ون، وواكردين (ص‏92، 1984) گفته‏اند نقش اساسى‏اى كه رويكردهايى چون‏رويكرد فوكو ايفا مى‏كنند، اين است كه آنها به «شالوده‏شكنى‏شخصيت واحد و سنگوار قدرت و همينطور قلمرو اجتماعى‏اى كه نظريه‏اجتماعى ساختگرا و نقشگراى ماركسيستى را توصيف مى‏نمايند، كمك‏مى‏كنند». بعضى از تحليلگران انتقادى گفتمان كه در بخش قبل‏ذكر شده‏اند، صريحا از كار فوكو بهره مى‏برند. كرس اظهار مى‏كندكه ديدگاه گفتمانى‏اش بر اساس ديدگاه فوكو است; اصطلاح مراتب‏گفتمان فركلو نيز تصور مى‏شود كه فوكويى باشد; نمى‏خواهم اينطورتلقى شود كه برداشت من از فوكو خالص بوده، قرائتهاى ديگر غيرممكن است; اما معتقدم بين قرائت من و قرائت ديگران از فوكوتفاوتهايى هر چند اندك وجود دارد 4 . اين تفاوتها، نشات گرفته‏از چند چيزند; اول، نگاه به گفتمان همچنان به منزله پديده‏اى‏زبانى، اگر چه در بطن اجتماع; دوم، تجزيه گفتمان از ايد

more">

نوشته شده توسط: yahyaee در September 13, 2006 11:36 AM

نظرات

ارسال نظر




به خاطر داشتن اطلاعات شما؟