January 5, 2008 04:03 PM
تعامل غيركلامي: رفتار، صدا و سكوت
تعامل غيركلامي: رفتار، صدا و سكوت
پيتر اندرسن
ترجمه : اسماعيل اسفندياري
مشاركت موفق در ارتباطات ميان فرهنگي(intercultural) اقتضاء ميكند كه تاثير فرهنگ را نه تنها بر تعامل كلاميبلكه همچنين بر تعامل غير كلامي(nonverbal) نيز بشناسيم. رفتارهاي غير كلامي، همچون كلام، پيامهايي هستند كه داراي معنا هستند. نمادهاي غيركلامياز فرهنگي به فرهنگ ديگر متفاوت است زيرا نشات گرفته از رفتارهاي گوناگوني چون حركات بدن، حالت(وضع) بدن، حالت چهره، ژست، حركات چشم، وضع ظاهر، كاربرد و سازماندهي فضا، و برنامه ريزي زمان است. بنابراين اگر بخواهيم همه جوانب تعامل ميان فرهنگي را بشناسيم، آگاهي از نقش رفتارهاي غيركلاميحياتي است.
رفتار غيركلاميتا حد زيادي غير آگاهانه است. استفاده از نمادهاي غيركلاميخود به خودي است، بدون فكر در مورد اينكه چه حالت، چه ژست و چه فاصله بين فردي براي يك موقعيت مناسب است. اين عوامل در ارتباطات ميان فرهنگي بسيار مهم است زيرا، همچون ديگر جوانب فرايند ارتباط، رفتارهاي غيركلاميدر فرهنگهاي گوناگون متفاوت است. رفتارهاي غيركلاميبه دو شكل قابل طبقه بندي است.
در شكل اول، فرهنگ رفتارهاي غيركلاميويژه اي را تعيين ميكند كه افكار، احساسات يا وضعيت ويژه ارتباط گر را نشان ميدهد. بنابراين چيزي كه در يك فرهنگ علامت سلام است ميتواند در فرهنگي ديگر نشانهاي ركيك باشد. يا چيزي كه در يك فرهنگ نماد تاييد است ميتواند در فرهنگي ديگر بي معنا يا حتي نشانه انكار باشد. در شكل دوم، فرهنگ تعيين ميكند چه زماني براي بروز و ظهور افكار، احساسات يا وضعيتهاي دروني مختلف مناسب است: اين امر به ويژه در مورد بروز عواطف صادق است. هر چند به نظر ميرسد تفاوتهاي ميان فرهنگي كميدر رفتارهاي نشانگر حالتهاي عاطفي وجود داشته باشد، ولي در واقع تفاوتهاي فرهنگي بزرگي در اينكه چه عواطفي، توسط كه، كي و كجا احتمالا بروز مييابند وجود دارد.
همان قدر كه زبان كلاميدر ارتباط اهميت دارد، ارتباط غيركلامينيز به همان اندازه، اگر بيشتر نباشد، مهم است. پيامهاي غيركلاميشيوه تفسير پيامهاي ديگر را به ما ميگويند. آنها به ما نشان ميدهند كه آيا پيامهاي كلاميواقعي، شوخي، جدي، تهديدآميز و غيره هستند يا نه. گريگوري بيتسون اين پيامهاي نوع دوم(second-order messages) را فراارتباط(meta communication) توصيف كرده است كه ما به عنوان چارچوب پيامهاي خود به كار ميبريم تا شيوه تفسير آنها را مشخص كنيم. پژوهشهاي ارتباطي اهميت فراارتباط را نشان ميدهد: 90 درصد محتواي اجتماعي پيام به صورت غيرگفتاري يا غيركلاميمنتقل ميشود.
فصل 5 به تعامل غيركلاميميپردازد. در اين فصل نفوذ فرهنگ بر جنبههاي گوناگون رفتار غيركلاميبررسي ميشود تا تنوع رفتارهاي غيركلاميناشي از فرهنگ، و ساختارهاي ارزشي نهفته اي كه اين رفتارها را توليد ميكنند روشن شود.
همچون فصل گذشته كه به زبان گفتاري ميپرداخت، اين فصل نيز با يك مرور كلي آغاز ميشود. مقاله پيتر اندرسن(Peter Andersen) “تبيين تفاوتهاي ميان فرهنگي در ارتباط غيركلامي” با تحليلي در مورد شيوه شكل گيري رفتارهاي ارتباطي غير كلاميما توسط فرهنگ آغاز ميشود. اندرسن از فهرست بندي صرف تفاوتها در ارتباط غيركلاميفراتر ميرود و تبيينهاي فرهنگي براي تفاوتها در ارتباط غيركلاميارائه ميدهد.
در فصل 3 ديديم كه تجربيات مردان و زنان اغلب تفاوتهاي بزرگي در ارزشها، نگرشها و الگوهاي ارتباطي ايجاد ميكند. يكي از اين تفاوتهاي مهم در حوزه ارتباط غيركلاميديده ميشود. به طور مشخص، محققان تفاوتهاي جنسي را در تمام گروهها در پيوند معمول با رفتار غيركلامييافته اند. براي اثبات اهميت برخي از اين رفتارها، لاري پي. آرليس(Laurie P. Arliss) موضوع تماس(touch) را به عنوان شكلي از ارتباط جنسيتي(gender communication) بررسي ميكند. او ابتدا متذكر ميشود كه فرهنگ مسلط امريكاي شمالي اساسا يك “فرهنگ بدون تماس”(noncontact culture) است كه اصولا تماس افراد در آن محدود است. پس از پيشبرد اين ايده كلي، آرليس به بررسي تماس فعال و انفعالي، آييني، جنسي، وابستگي، و خشونت آميز در مواردي كه به جنسيت مربوط است ميپردازد. آگاهي از تفاوتهاي جنسي در رفتار تماسي هم براي مردان و هم زنان در هنگام مبادله افكار، اطلاعات و احساسات با يكديگر مفيد است.
يكي از مهم ترين ايدههاي اين كتاب آن است كه فرهنگ تقريبا بر تمام مراحل فرايند ارتباط موثر است. هر چند در غرب به ندرت سكوت(silence) به عنوان يكي از اجزاي ارتباط ديده شده، ولي سكوت هم بر ارتباط تاثيرگذار است. تمركز اصلي مقاله بعدي بر رابطه ويژه بين فرهنگ و سكوت است. در مقاله “سكوت و سكوتها در چشم انداز ميان فرهنگي: ژاپن و ايالات متحده” ساتوشي ايشي(Satoshi Ishii) و تام برونو(Tom Bruneau) پايههاي فرهنگي سكوت را بررسي ميكنند، مفهوم سكوت را تعريف ميكنند، و سپس شيوه استفاده شرق و غرب از سكوت را به عنوان يك شكل ارتباط مقايسه ميكنند. تحليل آنها از تفاوتهاي شرق-غرب در استفاده از سكوت، در كمك به درك مشكلات موجود در ارتباط ميان فرهنگي امريكايي-ژاپني زماني كه نقش و كاركرد سكوت توسط دو طرف درك نشده باشد بسيار مفيد است.
مقاله بعدي استفاده يك فرهنگ از فضا(space) به عنوان جنبه اي ديگر از تعامل انساني را بررسي ميكند. فرضيه در پس اين تحليل آن است كه استفاده ما از فضا پيامياست كه به اطرافيان ما معنا منتقل ميكند. همان طور كه در اين فصل بارها اشاره شد، درك ما از فضا و استفاده ما از آن مستقيما با فرهنگ ما در رابطه است. اين رابطه توسط كارول زينر دلفين(Carol Zinner Dolphin) در مقاله اش “متغيرهاي استفاده از فضاي شخصي در مبادلات ميان فرهنگي” مستند و نشان داده شده است. دلفين، همچون ويراستاران اين كتاب، فرهنگ را چيزي بيش از كشور وطن فرد ميداند. او بنابراين تاثير سن، جنس، روابط، محيط و قوميت را در برخورد ارتباطي وارد ميكند. دلفين با ارائه پيشنهاداتي براي تحقيقات بيشتر مقاله را به پايان ميبرد. او معتقد است كه موضوعات اين سوالات درك ما را از رابطه بين فرهنگ، ارتباط، و فضا افزايش ميدهد.
در آخرين مقاله، ادوارد تي.هال(Edward T. Hall) شيوههاي آگاهانه و غير آگاهانه استفاده فرهنگها از زمان را مطالعه ميكند.هال معتقد است فرهنگها به دو شيوه متفاوت سازماندهي و واكنش به زمان دارند، كه آنها را چندزماني(polychronic) و تك زماني(monochronic) مينامد. هرچند اين نظامها به معناي دو حالت قطعي نيست، ولي دو رويكرد متمايز به زمان را نشان ميدهد.فرهنگهاي نواحي مديترانه، افريقا، و امريكاي جنوبي فرهنگهايي چندزماني هستند كه كارهاي زيادي در يك زمان انجام ميدهند، بيشتر با افراد و زمان حال درگير هستند تا با برنامه ريزي، و معتقدند كه بيشتر مسلط بر زمان هستند تا اينكه تحت كنترل آن باشند. فرهنگهاي تك زماني شمال اروپا و امريكاي شمالي، از سوي ديگر، بر برنامه ريزي، تقسيم بندي زمان، و وقت شناسي تاكيد دارند. امكان سوء تفاهم در هنگام تعامل افراد با چنين ريشههاي متفاوتي به راحتي قابل تصور است. مقالههال، با معرفي شكلهاي زيادي كه اين دو الگوي تعامل به خود ميگيرند، در اجتناب از مشكلات ارتباطي به ما كمك ميكند.
تبيين تفاوتهاي ميان فرهنگي در ارتباط غيركلامي
پيتر اندرسن
تعدادي از محققان فرهنگ(culture) و ارتباط(communication) را معادل دانسته اند. فرهنگ و ارتباط تفكيك ناپذيرند زيرا يادگيري و حفظ فرهنگ از طريق تعامل انساني صورت ميگيرد. علاوه بر اين، فرهنگ ابتدائا يك پديده غيركلامياست زيرا يادگيري بيشتر جوانب فرهنگ از طريق مشاهده و تقليد انجام ميگيرد تا تعليم يا بيان كلاميصريح و روشن. سطح اوليه فرهنگ به صورت ضمني، بدون آگاهي، و ابتدائا با شيوههاي غيركلاميمنتقل ميشود.
ارتباط ميان فرهنگي زماني رخ ميدهد كه دو يا چند فرد با زمينههاي فرهنگي متفاوت تعامل ميكنند.اين فرايند به ندرت آسان و خالي از مسئله است. در بيشتر موقعيتها، ارتباط گران ميان فرهنگي اشتراك زباني ندارند، اما زبانها قابل يادگيري است و مسايل ارتباطي بزرگتر در قلمرو غيركلاميرخ ميدهد. ارتباط غيركلامييك فرايند ظريف، چندبعدي، و غالبا خودجوش است. در واقع، افراد از بيشتر رفتارهاي غيركلاميخود كه بدون توجه، خود به خود و غيرارادي انجام ميشود آگاه نيستند. از آنجا كه ما اغلب از رفتارهاي غيركلاميخود هم آگاه نيستيم، تشخيص دادن و تسلط بر رفتارهاي غيركلاميدر فرهنگي بيگانه بي نهايت مشكل است. گاهي در فرهنگهاي ديگر احساس ناراحتي ميكنيم چون حس ميكنيم چيزي سر جاي خود نيست. “از آنجا كه رفتارهاي غيركلاميبه ندرت پديدههايي آگاهانه هستند، احتمالا درك دقيق علت اين احساس ناراحتي براي ما مشكل خواهد بود”.
اين مقاله علائم(كدهاي) ارتباط غيركلاميرا مختصرا مرور ميكند، جايگاه فرهنگ به عنوان بخشي از رفتار بين فردي را بررسي ميكند، سپس به پنج بعد اصلي تفاوت فرهنگي ميپردازد كه شامل نزديكي(immediacy)، فردگرايي(individualism)، مردانگي(masculinity)، فاصله قدرت(power distance)، و زمينه بالا و پايين(high/low context) است. چنين استدلال شده كه هر يك از اين ابعاد تفاوتهايي در برقراري ارتباط در يك فرهنگ ايجاد ميكند، به ويژه در برقراري ارتباط غيركلاميدر آن فرهنگ.
علائم(كدهاي) غيركلامي
بيشتر مباحث ارتباط بين فرهنگي غيركلاميرويكردي داستان سرايانه دارند كه در آن مثالهاي متعددي از تفاوتهاي بين فرهنگي براي هز كد غيركلاميتشريح شده است. اين مقاله به دنبال تكرار كدهاي گوناگون غيركلاميارتباط بين فرهنگي نيست. بنابراين هر كد با ارجاعاتي بحث ميشود كه تحليلهايي كامل و جامع از تفاوت كدهاي غيركلاميبين فرهنگهاي مخلتف ارائه ميكند.
بنيادي ترين تفاوتهاي غيركلاميدر ارتباط بين فرهنگي فضا(space) و زمان(time) است. زمان شناسي(chronemics)- يا مطالعه معني، كاربرد و ارتباط زمان- احتمالا پرتحقيق ترين و بحث شده ترين كد غيركلاميدر ادبيات بين فرهنگي است. تحليلها نشان ميدهد كه چارچوبهاي زماني فرهنگهاي مختلف چنان متفاوتند كه حتي اگر تنها تفاوتهاي زماني(chronemic) وجود داشت، سوء تفاهم(بدفهمي)هاي بين فرهنگي همچنان فراوان بود. دومين كد غيركلاميكه توجه زيادي به خود جلب كرده مطالعه مجاورت(proxemics)، يا فاصله و فضاي بين شخصي در ارتباط است. تحقيقات نشان ميدهد كه فرهنگها در كاربرد فضاي شخصي، فواصلي كه حفظ ميكنند، و شكل قلمرو، همچنين معناهايي كه به رفتار نزديك كننده نسبت ميدهند تفاوت اساسي دارند.
تفاوتهاي بين فرهنگي زيادي در رفتارهاي حركتي(kinesic behavior) افراد از جمله حالت چهره، حركات بدن، ژستها، و حركات تنظيم مكالمه ديده ميشود. الگوهاي بين فردي ارتباط تماسي(tactile) يا لامسه اي(haptics) نيز تفاوتهاي بين فرهنگي مهميرا آشكار ميكند.
ديگر كدهاي مهم ارتباط غيركلاميفضاي كمتري را در نشريات مربوط به ارتباط بين فرهنگي غيركلاميبه خود اختصاص داده اند. وضع ظاهر، مهمترين كد غيركلاميدر اولين برخوردها، اهميت آشكاري دارد زيرا بسياري از برخوردهاي بين فرهنگي مبتني بر تصورات قالبي(stereotypes) و كم دوام هستند. مباحثي از تفاوتهاي بين فرهنگي توسط شفلن(Scheflen, 1974) و سامور، پورتر، و جين(1981) ارائه شده است. ارتباطات چشمي(oculesics)- مطالعه پيامهاي ارسالي توسط چشم، شامل تماس چشمي، چشمك، حركات چشم، و بزرگ شدن مردمك چشم – تنها توجه حاشيه اي محققان ارتباط بين فرهنگي را جلب كرده است.
از آنجا كه تماس چشمي“دعوت به ارتباط” خوانده شده، نوع تفاوتهاي آن بين فرهنگهاي مختلف موضوع ارتباطي مهميمحسوب ميشود. عوامل صوتي(vocalics) يا فرا زبان(paralanguage)- عناصر غيركلاميصدا- نيز توجه نسبتا كمياز سوي محققان بين فرهنگي يافته است. موسيقي و آواز- شكلي جهاني از ارتباط زيبايي شناختي- تقريبا به طور كامل در پژوهشهاي بين فرهنگي مغفول واقع شده به جز يك مطالعه عالي توسط لوماكس(Lomax, 1968) كه چندين گروه از فرهنگهاي جهاني را از طريق تفاوتها و شباهتهايشان در موسيقي محلي تشخيص داده است. در نهايت، عوامل بويايي(olfactics)- مطالعه ازتباط بين فردي از طريق شامه- با وجود اهميت آن، عملا در پژوهشهاي بين فرهنگي ناديده گرفته شده است.
جايگاه فرهنگ در رفتار بين فردي
فرهنگ براي پژوهشگران ارتباطي مفهوميحياتي است زيرا هر ارتباط گر محصول فرهنگ خويش است. فرهنگ، به همراه خصوصيات، موقعيتها و دولتها، يكي از چهار منبع اوليه رفتار بين فردي است. فرهنگ تاثير پايدار محيط اجتماعيبر رفتار فرد، از جمله رفتار ارتباطي بين فردي اوست. فرهنگ نيروي قابل ملاحظه اي بر رفتار فردي اعمال ميكند . از طريق آنچه گيتز(Geetz, 1973) سازوكارهاي كنترل- طرحها، شيوهها، قواعد، دستورالعملها( آنچه مهندسان كامپيوتر برنامه ميخوانند) – براي مديريت رفتار ميخواند. فرهنگ تاثير قدرتمند مشابهي، ولي نه يكسان، بر همه ساكنان يك نظام فرهنگي ميگذارد. “فرهنگ به لحاظ رفتاري قابل مشاهده است از طريق مقايسه همگني درون گروهي با ناهمگني بين گروهي”.
فرهنگ با خصوصيات شخصي اشتباه گرفته ميشود زيرا هر دو پديده اي پايدار هستند. خصوصيات علل مختلفي دارند كه تنها برخي از آنها نتيجه فرهنگ است. همچنين فرهنگ با موقعيت اشتباه ميشود زيرا هر دو بخشي از محيط اجتماعي فرد هستند. با اين وجود، فرهنگ پديده اي پايدار است در حالي كه موقعيت پديده اي گذرا با آغاز و پايان قابل مشاهده است. فرهنگ يكي از پايدارترين، قدرتمندترين و ناپيداترين شكل دهندگان رفتار ماست.
ابعاد تفاوت فرهنگي
هزاران داستان درمورد سوء تفاهمهاي ناشي از رفتارهاي غيركلاميبين افراد از فرهنگهاي متفاوت گفته شده است. هرچند شايد مفيد باشد بدانيم كه عربها در مقايسه با امريكاييها نزديك تر به يكديگر ميايستند، اينكه سوءيسيها بيشتر از ايتالياييها وقت شناس هستند، و اينكه شرقيها بيشتر از غربيها براي سكوت ارزش قائلند، اما اين رويكرد داستان سرايانه به تنهايي كافي نيست. زيرا تعداد برخوردهاي بالقوه بين دو فرهنگ بسيار زياد است، و به دليل اينكه تعداد سوء تفاهمهاي احتمالي مبتني بر رفتار غيركلاميبين هر دو فرهنگ نيز بسيار زياد است، ميليونها اتفاق بين فرهنگي محتمل است.
آنچه لازم است شيوه اي براي سازماندهي و درك اين كثرت مشكلات بالقوه در ارتباط بين فرهنگي است. برخي تحقيقات ابتدايي نشان ميدهد ابعادي از فرهنگ به تبيين اين تفاوتهاي بين فرهنگي كمك ميكند. بيشتر تفاوتهاي فرهنگي در رفتار غيركلامينتيجه تفاوت در ابعادي است كه در ادامه بحث ميكنيم.
نزديكي و گويايي(immediacy and expressiveness)
رفتارهاي نزديك كننده اعمالي هستند كه همزمان گرمي، صميميت و آمادگي ارتباط را منتقل ميكنند، آنها تمايل را در مقابل اجتناب و نزديكي را در مقابل فاصله گيري نشان ميدهند. نمونههاي رفتار نزديك كننده لبخند زدن، لمس كردن، تماس چشمي، فاصله نزديك و انگيزش صوتي هستند. برخي محققان اين رفتارها را “پرمعني” خوانده اند.
فرهنگهايي كه صميميت يا نزديكي بين فردي زيادي دارند“فرهنگ تماس”(contact culture) ناميده ميشوند. زيرا مردم اين كشورها نزديك به هم ميايستند و اغلب همديگر را لمس ميكنند. مردم در فرهنگهاي كم تماس با فاصله از يكديگر ميايستند و كمتر همديگر را لمس ميكنند. پترسون ميگويد:
“اين الگوهاي رابطه با جهان در تمام جوانب زندگي روزمره وجود دارد، اما اثرات آنها بر رفتار اجتماعي شيوه ارتباط افراد با يكديگر را تعريف ميكند. در فرهنگهاي پرتماس، اين تمايل كلي در قالب نزديكي بيشتر بروز ميكند به طوري كه اطلاعات لامسه اي و بويايي آسان تر دريافت ميشود.”
جالب اينجاست كه فرهنگهاي پرتماس عموما در كشورهاي گرمسير و فرهنگهاي كم تماس در آب و هواي سرد ديده ميشود. تحقيقات فراوان نشان داده است كه فرهنگهاي پرتماس در بيشتر كشورهاي عربي، منطقه مديترانه شامل فرانسه، يونان و ايتاليا، يهوديان اروپايي و خاورميانه اي، مردم اروپاي شرقي و روسها، و اندونزياييها و اسپانيوليها وجود دارد. استرالياييها همچون مردم امريكاي شمالي سطح تماس متوسطي دارند، هرچند امريكاي شمالي به تماس كم متمايل است. فرهنگهاي كم تماس شامل بيشتر بخشهاي شمال اروپا از جمله اسكانديناوي، آلمان و انگلستان، امريكاييهاي انگليسي(الاصل)، آنگلوساكسونهاي سفيدپوست(فرهنگ غالب ايالات متحده) و ژاپنيهاست.
تبيين اين تفاوتهاي جغرافيايي شامل سطح انرژي، آب و هوا و سوخت و ساز بدن ميباشد. فرهنگهاي مناطق سردسير آشكارا كار محور و از نظر ميان فردي “سرد” هستند، در حالي كه فرهنگهاي مناطق گرمسيري رابطه محور و از نظر ميان فردي “گرم” هستند.
حتي داخل ايالات متحده، مردم مناطق گرمسيري تماس بيشتري نسبت به مردم نواحي سردسيري دارند. اندرسن، لوستيگ و اندرسن همبستگي 31/0 ميان عرض جغرافيايي دانشگاهها و اجتناب از تماس يافتند. اين دادهها نشان ميدهد كه دانشجويان دانشگاههاي منطقه كمربند خورشيدي(گرمسيري) بيشتر از همتايان خود در مناطق سردتر تماس محور هستند.
فردگرايي(individualism)
يكي از بنيادين ترين ابعاد تفاوت فرهنگها درجه فردگرايي در مقابل جمع گرايي است. اين بعد چگونگي زندگي مردم با همديگر(تنها، در خانواده، يا قبيله)، ارزشهاي آنان، و شيوه ارتباط آنها را تعيين ميكند. مردم ايالات متحده نوعا فردگرا هستند. ما فردگرايي را بديهي فرض ميكنيم و متوجه تاثيرات آن نيستيم تا وقتي كه در مسافرت با فرهنگهاي كمتر فردگرا و بيشتر جمع گرا آشنا شويم.
فردگرايي همچون موهبتي الهي تحسين و تا مرتبه يك دين ملي در ايالات متحده ارتقا يافته است. در واقع، بهترين و بدترين خصوصيات فرهنگمان را ميتوان به فردگرايي نسبت داد. حاميان فردگرايي آن را پايه آزادي، دموكراسي، اختيارعمل و انگيزه اقتصادي ميدانند و آن را عامل محافظ در برابر ظلم تلقي ميكنند. از سوي ديگر، فردگرايي به دليل بيگانه كردن ما با همديگر، ايجاد تنهايي، خودخواهي، و خودپسندي مورد انتقاد قرار گرفته است. در واقع،هال در شديدترين بيان ميگويد“انسان غربي آشفتگي ايجاد كرده كه ناشي از نفي تلفيق پذيري خود و تقديس تجزيه تجارب خود است”.
نميتوان ترديد كرد كه فردگرايي يكي از ابعاد بنيادين تمايز فرهنگها از يكديگر است. همين طور، كمتر كسي ترديد دارد كه فرهنگ غربي فردگرايانه است، در حالي كه فرهنگ شرقي بر هماهنگي ميان افراد و بين انسانها و طبيعت تاكيد دارد. تامكينز نشان ميدهد كه ساختار روانشناختي فرد حاصل اين بعد فرهنگي است. او ميگويد“انسانها در تمدن غربي به خودستايي، مثبت يا منفي، گرايش دارند. در تفكر شرقي جايگزين ديگري وجود دارد كه هماهنگي بين انسان و طبيعت است”. پروسر ميگويد تاكيد غرب بر فرديت در فرهنگهاي امريكاي معاصر به اوج ميرسد، جايي كه ارزش فرهنگي اصلي نقش فرد ميباشد. اين ايده توسط مطالعه ميان فرهنگي مهمهافستيد تاييد شده است.
در بررسي فردگرايي در چهل كشور غيركمونيستي، فردگراترين كشورها (به ترتيب) عبارت بودند از ايالات متحده، استراليا، بريتانياي كبير، كانادا، هلند، نيوزيلند، ايتاليا، بلژيك، و دانمارك- كه همگي كشورهاي غربي يا اروپايي هستند. كمترين فردگرايي(به ترتيب از كمترين) در ونزوئلا، كلمبيا، پاكستان، پرو، تايوان، تايلند، سنگاپور، شيلي و هنگ كنگ مشاهده شد- كه فرهنگهايي شرقي يا امريكاي جنوبي هستند. به همين نحو سيتارام و كگدل فرديت را داراي اهميت نخست در فرهنگهاي غربي، اهميت ثانوي در فرهنگهاي سياه پوستان، و اهميتي كمتر در فرهنگهاي شرقي و اسلاميميدانند.
در حالي كه ايالات متحده فردگراترين كشور روي زمين است، نواحي گوناگون آن در درجه فردگرايي تفاوت دارند. ايلازار نشان داده كه ايالتهاي نيمه غربي مركزي و مجاور اقيانوس اطلس فردگراترين فرهنگ سياسي، و جنوب شرق بيشترين سنت گرايي و كمترين فردگرايي را دارد. ولي همه اين تفاوتها نسبي است و براساس استانداردهاي جهاني حتي ميسي سي پي هم فرهنگي فردگرا دارد. بلا و ديگران ميگويند:
“فردگرايي در قلب فرهنگ امريكايي جاي دارد… هر چيزي كه حق ما را نقض كند و نگذارد براي خودمان فكر كنيم، قضاوت كنيم، تصميم گيري كنيم و آن گونه كه دوست داريم زندگي كنيم، نه تنها به لحاظ اخلاقي بد است بلكه توهين به مقدسات هم هست.”
در واقع فردگرايي شديد درك ديگر فرهنگها و تعامل با آنها را براي ما امريكاييان مشكل ميكند. ما بي همتا هستيم، بقيه فرهنگها همه فردگرايي كمتري دارند. همان طور كه كندون و يوسف ميگويند:
“تركيب فردگرايي و برابري آن قدر ارزشمند و اساسي است كه بسياري از امريكاييها ارتباط با ارزشهاي متضاد در فرهنگهاي مبتني بر به هم وابستگي را بسيار دشوار مييابند.”
درجه فردگرايي يا جمع گرايي يك فرهنگ به طرق گوناگون بر رفتارهاي غيركلاميدر آن فرهنگ تاثير ميگذارد. اول، مردم در فرهنگهاي فردگرا از همديگر فاصله ميگيرند. فرهنگهاي جمع گرا داراي به هم وابستگي هستند و در نتيجه كار، تفريح، زندگي و خواب آنهادر فاصله نزديك با يكديگر است. تحقيقهافستيد نشان ميدهد كه در دوره شكار و گردآوري، افراد در خانوادههاي هسته اي فردگرا جدا از هم زندگي ميكردند. با توسعه جوامع كشاورزي، خانواده گسترده به هم وابسته با نزديكي زياد در واحدهاي بزرگ قبيله اي يا خانوادگي آغاز به حيات كرد. جوامع شهري-صنعتي به شرايط فردگرايي، خانواده هسته اي، و عدم نزديكي با همسايگان، دوستان و همكاران بازگشت.
رفتارهاي حركتي در فرهنگهاي جمع گرا تمايل به همزماني دارد. وقتي خانوادهها به طور دسته جمعي كار ميكنند، حركات، برنامهها و اعمال بايد تا حد زيادي هماهنگ باشد. در فرهنگهاي شهري، اعضاي خانواده اغلب “كار خودشان” را انجام ميدهند، آمد و رفت، كار و تفريح، و خورد و خواب طبق برنامه شخصي است.
تامكينز ميگويد مردم فرهنگهاي فردگرا بيش از مردم فرهنگهاي جمع محور لبخند ميزنند. اين واقعيت را شايد بتوان اينگونه تبيين كرد كه فردگرايان مسئول روابط خود و شادي خود هستند، در حالي كه افراد ارزش محور يا جمع محور قبول هنجارها را مهمترين ارزش و شادي فردي يا ميان فردي را ارزش ثانوي تلقي ميكنند. به همين نحو، افراد در فرهنگهاي جمع گرا ممكن است احساسات مثبت يا منفي خود را كه مخالف وضعيت گروه است سركوب كنند زيرا حفظ گروه مهمترين ارزش است. افراد در فرهنگهاي فردگرا تشويق به بيان احساسات ميشوند زيرا آزادي فردي ارزش فوق العاده دارد.
تحقيقات نشان ميدهد افراد در فرهنگهاي فردگرا به لحاظ غيركلاميبيش از افراد در فرهنگهاي جمع گرا وابسته هستند. دليل اين امر واضح نيست زيرا فردگرايي به وابستگي نيازي ندارد. با اين حال،هافستيد اين گونه توضيح ميدهد:
“در كشورهاي كمتر فردگرا كه پيوندهاي اجتماعي سنتي، مثلا بين اعضاي خانواده گسترده، همچنان وجود دارد، افراد كمتر به ايجاد دوستيهاي خاص نياز دارند. دوستان هر كس توسط روابط اجتماعي كه در آن متولد ميشود از قبل تعيين شده است. اما در كشورهاي بيشتر فردگرا روابط عاطفي از قبل توسط جامعه تعيين نشده و بايد توسط هر كس شخصا كسب شود.”
در كشورهاي فردگرا مثل ايالات متحده، وابستگي، دوستي، عشوه گري، گفت و گوي كوتاه و آشنايي نخستين از كشورهاي جمع گرا مهمتر است زيرا در آنها شبكه اجتماعي ثابت تر و كمتر متكي به خلاقيت فردي است. بلا و ديگران معتقدند در طول قرنها در ايالات متحده ي فردگرا و متحرك، مردم جامعه به راحتي ميتوانستند يكديگر را ملاقات كنند و ارتباطات آنها باز بوده است. با اين وجود، روابط آنها معمولا اتفاقي و گذرا بوده است.
و نهايتا، در مطالعه موثري از دهها فرهنگ، لوماكس دريافت كه سبكهاي رقص و آواز يك كشور با سطح انسجام اجتماعي و جمع گرايي آن مرتبط است. فرهنگهاي جمع گرا در بروز گروهي و در ميزان انسجام سبكهاي آواز رتبه بالايي دارند. فرهنگهاي جمع گرا هم در آواز انسجام بيشتر و هم در رقص هماهنگي بيشتري از فرهنگهاي فردگرا دارند. عجيب نيست رقص راك، كه بر جدايي و “انجام كار خود” تاكيد دارد، در فرهنگهاي فردگرايي چون انگلستان و ايالات متحده تكامل يافت.اين رقصها شايد استعاره اي از كل فرهنگ امريكايي باشد، كه در آن فردگرايي از همه جا رايج تر است.
مردانگي(masculinity)
مردانگي يك بعد ناديده گرفته شده از فرهنگ است. خصوصيات مردانه نوعا ويژگيهايي چون قدرت، جسارت، رقابت پذيري، و بلندپروازي است، در حالي كه خصوصيات زنانه ويژگيهايي چون محبت، دلسوزي، مهرورزي و حساسيت است. تحقيقات ميان فرهنگي نشان ميدهد كه از دختران جوان انتظار دلسوزي بيشتري تا پسران وجود دارد هر چند تفاوتهاي قابل ملاحظه اي بين كشورها وجود دارد.هافستيد(Hofstede, 1982) ميزان درجه اي كه افراد دو جنس در يك فرهنگ اهداف مردانه يا زنانه را تاييد ميكنند اندازه گيري كرده است.
فرهنگهاي مردانه رقابت و جسارت را مهم ميشمرند در حالي كه فرهنگهاي زنانه براي مهرورزي و دلسوزي اهميت بيشتري قائلند. طبيعتا، ميزان مردانگي يك فرهنگ با درصد زنان شاغل در مشاغل فني و حرفه اي همبستگي منفي و با تفكيك جنسي در تحصيلات عالي همبستگي مثبت دارد.
نه كشور با بالاترين امتياز مردانگي، بر اساس تحقيقهافستيد، به ترتيب عبارتند از ژاپن، اتريش، ونزوئلا، ايتاليا، سوءيس، مكزيك، ايرلند، بريتانياي كبير، و آلمان. به استثناي ژاپن، تمام اين كشورها در اروپاي مركزي و كارائيب قرار دارند. هشت كشور با كمترين امتياز مردانگي(به ترتيب از كمترين) عبارتند از سوءد، نروژ، هلند، دانمارك، فنلاند، شيلي، پرتقال و تايلند- كه همگي فرهنگ اسكانديناويايي يا امريكاي جنوبي دارند به استثناي تايلند. چرا فرهنگهاي امريكاي جنوبي الگوي لاتين ماكيزمو(machismo) را ندارند؟هافستيد ميگويد ماكيزمو در ناحيه كارائيب بيش از خود امريكاي جنوبي ديده ميشود.
تحقيقات فراوان نشان ميدهد كه الگوي رفتار دوجنسي(هم زنانه و هم مردانه) موجب درجه بالايي از عزت نفس، مهارت اجتماعي، موفقيت، و پيشرفت فكري در مردان و زنان ميشود. سبكهاي غيركلاميكه امكان بروز رفتارهاي مردانه(مثلا تسلط يا عصبانيت) و همچنين زنانه(مثلا گرمييا عواطف) را براي مردان و زنان فراهم ميكند مفيد و بسيار موثر است. در واقع باك نشان داده است كه مردان ممكن است با پنهان كردن احساسات خود(به جاي بروز آن همچون اغلب زنان) سلامتي خود را به خطر بيندازند. پنهان كردن و عدم بروز احساسات باعث اضطراب زياد و فشار خون بالا ميشود. جالب است كشورهاي با مردانگي زياد، سطوح بالايي از اضطراب دارند.
تحقيقات فراوان تفاوتهاي مهميدر الگوهاي صوتي بين كشورهاي تساوي خواه و غير تساوي خواه نشان داده است. در كشورهايي كه زنان اهميت اقتصادي دارند و قوانين جنسي براي آنها آزاد است، الگوهاي صوتي راحت تري نسبت به ديگر كشورها ديده ميشود. به علاوه، در كشورهاي تساوي خواه در مقايسه با كشورهاي كمتر تساوي خواه تنش كمتري بين دو جنس، يكپارچگي و انسجام بيشتري در آوازها، و هماهنگي بيشتري در حركات ديده ميشود.
قابل توجه اينكه ايالات متحده به مردانگي گرايش دارد هرچند جزو نه كشور مردانه اصلي نيست. ارتباطگران ميان فرهنگي بايد بدانند كه ديگر كشورها ممكن است به لحاظ جنسي كمتر يا بيشتر از ايالات متحده تساوي خواه باشند. همين طور، بيشتر كشورها زنانه تر(يعني مهرورز و دلسوزتر) از ايالات متحده هستند و افراد هر دو جنس در اين كشور نسبت به ميانگين جهاني اغلب تند، خشن و رقابت جو به نظر ميرسند.
فاصله قدرت(power distance)
چهارمين بعد اصلي ارتباط بين فرهنگي فاصله قدرت است. فاصله قدرت- درجه توزيع نابرابر قدرت، منزلت و ثروت در يك فرهنگ – در تعدادي از فرهنگها با استفاده از شاخص فاصله قدرت(PDI)هافستيداندازه گيري شده است. در فرهنگهاي با نمره بالا قدرت و نفوذ در دست عده كميمتمركز است نه اينكه به شكلي عادلانه بين همه مردم توزيع شده باشد. كندون(Condon) و يوسف(Yousef, 1983) به سه الگوي فرهنگي متمايز اشاره ميكنند: دموكراتيك، اقتدارمحور، و اقتدارگرايانه. شاخص فاصله قدرت با اقتدارگرايي همبستگي بالايي(0.80) دارد(بر اساس سنجش با مقياس F).
نه كشور با بالاترين PDI (به ترتيب) عبارتند از فيليپين، مكزيك، ونزوئلا، هند، سنگاپور، برزيل، هنگ كنگ، فرانسه و كلمبيا- كه همه كشورهاي آسياي جنوبي و كارائيب هستند به استثناي فرانسه. گوديكانست و كيم ميگويند كشورهاي افريقايي و آسيايي عموما روابط نقشي سلسله مراتبي را حفظ ميكنند. از دانشجويان آسيايي انتظار ميرود كه در حضور استاد خود آرام و مودب باشند. همين طور ويتناميها كارفرما را معلم خود ميدانند و دستورات را كاملا اطاعت ميكنند. نه كشور با كمترين PDI (به ترتيب از كمترين) عبارتند از اتريش، اسرائيل، دانمارك، نيوزلند، ايرلند، سوءد، نروژ، فنلاند و سوءيس- كه همگي دموكراسيهاي طبقه متوسط اروپايي هستند كه عرض جغرافيايي بالايي دارند.از نظر فاصله قدرت، ايالات متحده كمياز وسط پايين تر است. تعيين كننده اصلي فاصله قدرت عرض جغرافيايي يك كشور است.هافستيد مدعي است عرض جغرافيايي و آب و هوا نيروهاي اصلي شكل دهنده فرهنگها هستند.
او ميگويد متغير كليدي دخيل اين است كه فناوري براي بقا در آب و هواي سرد لازم است. اين نياز زنجيره اي از شرايط ميآفريند كه در آن كودكان كمتر به قدرت وابسته هستند و از افرادي غير از شخصيتهاي دولتي ميآموزند.هافستيد همبستگي 65/0 بين PDI وعرض جغرافيايي گزارش ميكند! در مطالعه اي در چهل دانشگاه در سراسر ايالات متحده اندرسن، لوستيگ و اندرسن همبستگي47/0- بين عرض جغرافيايي و عدم تحمل ابهام و همچنين همبستگي45/0- بين عرض جغرافيايي و اقتدارگرايي يافتند. اين يافتهها نشان ميدهد كه ساكنان شمال ايالات متحده اقتدارگرايي كمتر و بردباري بيشتري در مقابل ابهام دارند. احتمالا فرهنگهاي شمالي براي اطمينان از همكاري و بقا در آب و هواي سخت بايد بردبارتر و كمتر خودمحور باشند.
آشكار است كه فاصله قدرت در هر فرهنگ رفتار غيركلاميرا تحت تاثير قرار ميدهد. كشورهاي با PDI بالا همچون هند، با نظام كاستي خشك خود، ميتوانند تعامل را شديدا محدود كنند، مثلا در مورد هنديهاي نجس(غيرقابل لمس). بيش از 20 درصد جمعيت هند نجسها هستند- كساني كه در قعر نظام پنج كاستي هند قرار دارند. تماس با نجسها براي اعضاي ديگر كاستها شديدا ممنوع است و “آلودگي” محسوب ميشود. روشن است كه ارتباط تماسي ميان كاستها به شدت توسط فرهنگ هندي محدود ميشود. كشورهاي با PDI بالا كه كمتر از هند طبقاتي هستند نيز ممكن است تماس، دوستي و ازدواج بين طبقات را منع كنند، در حالي كه اين امور در كشورهاي با PDI پايين معمول شمرده ميشود.
نظامهاي اجتماعي با تفاوت قدرت زياد، رفتارهاي حركتي متفاوتي نيز ايجاد ميكنند. به گفته اندرسن و بومن تنش بدني زيردستان در روابط داراي تفاوت قدرت آشكارتر است. همين طور در موقعيتهاي تفاوت قدرت، زيردستان اغلب لبخند ميزنند تا مودب به نظر برسند و مافوقها را خشنود كنند. لبخند مداوم بسياري از شرقيها شايد تلاشي براي خشنود كردن مافوق يا ايجاد روابط اجتماعي راحت باشد؛ شايد اين نتيجه پرورش يافتن در فرهنگي با PDI بالا باشد.
نشانههاي صوتي و بدني نيز تحت تاثير فاصله قدرت يك فرهنگ هستند. عموما مردم ساكن كشورهاي با PDI پايين كمتر آگاهند كه بلندي صدا ميتواند بي احتراميبه ديگران باشد. تن صداي مردم در ايالات متحده معمولا پرسروصدا، اغراق آميز و بچگانه به نظر ميرسد. لوماكس نشان داده در كشورهايي كه قدرت سياسي كاملا متمركز است، صداي آوازها محكمتر و حنجره بسته تر است، درحالي كه در جوامع آسان گيرتر صداهايي راحت تر، بازتر و روشن تر توليد ميشود.
زمينه بالا و پايين(high/low context)
آخرين بعد اساسي ارتباط يين فرهنگي مربوط به زمينه(بافت) است.هال فرهنگهاي پرزمينه و كم زمينه را با جزئيات فراوان توصيف كرده است. در يك پيام يا ارتباط پرزمينه(high-context) يا در محيط فيزيكي است يا درون شخص است، در حالي كه اطلاعات بسيار كميبه صورت صريح و آشكار منتقل ميشود. دوستان قديميمعمولا از پيامهاي پرزمينه(ضمني) استفاده ميكنند كه فهم آنها براي يك غريبه تقريبا غيرممكن است. موقعيت، يك لبخند، يا يك نگاه معنايي ضمني دربردارد كه نيازي به بيان آن نيست. در فرهنگها يا موقعيتهاي پرزمينه اطلاعات در درون محيط، زمينه، موقعيت و اشارات غيركلاميكه به پيام معنا ميبخشند قرار دارد و در بيان صريح كلاميديده نميشود.
پيامهاي كم زمينه(low-context) دقيقا معكوس پيامهاي پرزمينه است؛ بيشتر اطلاعات در قالب نشانههاي آشكار است. پيامهاي كم زمينه بايد مفصل، روشن، و كاملا مشخص باشند. برخلاف روابط شخصي، كه پيامهايي نسبتا پرزمينه دارد، نهادهايي چون دادگاه قانون و سيستمهاي رسميچون زبان رايانه و رياضيات به نظامهاي كم زمينه و صريح نياز دارند زيرا در آنها هيچ چيز را نميتوان بديهي انگاشت.
فرهنگها از نظر ميزان استفاده از زمينه در ارتباط بسيار متفاوتند. كم زمينه ترين فرهنگها احتمالا سوءيس، آلمان، امريكاي شمالي(شامل ايالات متحده) و اسكانديناوي هستند. اين فرهنگها به جاي زمينه، متوجه امور جزئي و مشخص و برنامههاي زماني دقيق هستند. آنها از نظامهاي رفتاري استفاده ميكنند كه حول منطق ارسطويي و تفكر خطي شكل گرفته است. فرهنگهايي كه برخي مشخصات هر دو نظام پرزمينه و كم زمينه را دارند فرانسه، انگلستان و ايتاليا هستند كه تا حدي ضمني تر از فرهنگهاي شمال اروپا هستند.
پرزمينه ترين فرهنگها، كه در شرق هستند، عبارتند از چين، ژاپن و كره كه به غايت پرزمينه اند. زبانها از صريح ترين نظامهاي ارتباطي هستند، ولي زبان چيني يك نظام ضمني پرزمينه است. براي استفاده از يك فرهنگ لغت چيني، بايد هزاران حرف را كه در تركيب با ديگر حروف تغييرمعنا ميدهند شناخت. مردم ايالات متحده مرتب شكايت دارند كه ژاپنيها هرگز متوجه مطلب نميشوند؛ آنها نميدانند كه در فرهنگهاي پرزمينه بايد بافت و شرايطي براي درك مطلب فراهم شود. فرهنگهاي بوميامريكايي با مسيرهاي مهاجرت اجدادي در آسياي شرقي، از جهات مختلف بسيار شبيه فرهنگهاي شرقي معاصر هستند، به خصوص از نظر نياز به زمينه بالا. طبيعتا بيشتر فرهنگهاي امريكاي لاتين نيز، با تركيبي از سنتهاي ايبريايي(پرتغالي-اسپانيايي) و بومي، فرهنگهايي پرزمينه هستند. مردم جنوب و شرق مديترانه همچون يونانيان، تركها و اعراب نيز به فرهنگ پرزمينه گرايش دارند.
ارتباط مسلما در فرهنگهاي پرزمينه و كم زمينه كاملا متفاوت است. اولا، اشكال صريح ارتباط همچون نشانههاي كلاميدر فرهنگهاي كم زمينه اي چون ايالات متحده و شمال اروپا رايج تر است. مردم فرهنگهاي كم زمينه با پرحرفي زياد، توضيح واضحات، و كاربرد حشو و زوايد ديده ميشوند. مردم فرهنگهاي پرزمينه كتمان كننده، آب زيركاه و اسرارآميز به نظر ميآيند. دوم، فرهنگهاي پرزمينه به اندازه فرهنگهاي كم زمينه براي ارتباط كلاميارزش قائل نيستند. اليوت و ديگران دريافتند كه افراد كلاميتر براي مردم ايالات متحده جذاب تر بودند، ولي افرادي كه كمتر كلاميبودند در كره(كه يك فرهنگ پرزمينه است) جذاب تر بودند. سوم، فرهنگهاي پرزمينه بيشتر از فرهنگهاي كم زمينه به ارتباطات غيركلاميمتكي و وابسته است. فرهنگهاي كم زمينه، و به خصوص مردان در اين فرهنگها، به اندازه مردم فرهنگهاي پرزمينه ارتباطات غيركلاميرا درك نميكنند. ارتباطات غير كلاميزمينه اي براي كل ارتباط است، ولي مردم فرهنگهاي پرزمينه به طور خاص تحت تاثير اشارات زمينه اي قرار ميگيرند.
بنابراين حالات چهره، تنشها، حركات، سرعت تعامل، موقعيت تعامل و ديگر ظرايف رفتارهاي غيركلاميتوسط مردم فرهنگهاي پرزمينه بيشتر درك شده و پرمعني تر است. و نهايتا، مردم فرهنگهاي پرزمينه ارتباطات غيركلاميبيشتري را در مقايسه با افراد فرهنگهاي كم زمينه انتظار دارند. مردم فرهنگهاي پرزمينه انتظار دارند طرف مقابل احساسات ناگفته، حالات پنهان، و اشارات محيطي را دريابد در حالي كه مردم فرهنگهاي كم زمينه اصلا به اين موارد توجهي نميكنند. بدتر اينكه هر دو نوع فرهنگ اين تفاوتهاي اساسي در رفتار، ارتباط و زمينه را نميشناسند و هر دو به اشتباه مشكل را سريعا به رفتار ديگري نسبت ميدهند.
نتيجه گيري
مطالعه اين پنج بعد فرهنگ مهارت در ارتباطات ميان فرهنگي را تضمين نميكند. زيبايي سفرهاي بين المللي، و حتي مسافرت در داخل ايالات متحده، در اين است كه چشم انداز بي نظيري نسبت به رفتار خود و ديگران فراهم ميكند. تركيب دانش نظري حاصل از مقالات و كلاسها با برخوردهاي واقعي با مردم ديگر فرهنگها، بهترين راه براي كسب چنين مهارتي است.
دركي كامل و عملي از ابعاد تفاوت فرهنگها، همراه با علم به نوع تفاوت رفتارهاي ارتباطي مشخص بين فرهنگهاي مختلف چندين فايده عملي دارد. اولا چنين دانشي فرضيات مسلم مربوط به رفتار خود ما را در معرض چالش قرار ميدهد. ساختار رفتار ما نامرئي است و طبيعي انگاشته ميشود تا وقتي كه از طريق مطالعه ديگر فرهنگها و برخوردهاي ميان فرهنگي واقعي به چالش كشيده شود. درواقعهال ميگويد تنوع قوميدر ارتباطات بين قوميميتواند منبع نيرو و مزيتي براي كشف خود باشد.
ثانيا اين بحث روشن ميكند كه برداشت ما از ارتباط غيركلاميمردم ديگر فرهنگها اغلب غلط است. هيچ فرهنگ لغت يا قوانيني براي رفتار ميان فرهنگي وجود ندارد. ما نميتوانيم افراد را مانند كتاب بخوانيم، حتي افرادي از فرهنگ خودمان. با اين وجود دانستن اينكه يك فرد از فرهنگي مردانه، جمع گرا يا پرزمينه است رفتار او را براي ما روشن تر و قابل تفسيرتر خواهدكرد.
در نهايت، درك تفاوتهاي بين فرهنگي و درواقع ورود به ارتباطات بين فرهنگي قطعا موجب كاهش قوميت گرايي و كمتر تهديدكننده دانستن مردم فرهنگهاي ديگر ميشود. ترس اغلب بر جهالت و سوء تفاهم مبتني است. واقعيت تنوع بين فرهنگي بايد موجب خوشحالي و خوشبيني در مورد حالتهاي گوناگون انسانيت شود.
Nonverbal Interaction: Action, Sound and Silence*
ترجمه: اسماعيل اسفندياري
http://www.ictfarajoo.com/Default.aspx?TabId=54&atId=176
نوشته شده توسط: yahyaee در January 5, 2008 04:03 PM


