March 16, 2008 03:12 PM

نظرية ماركسيستي رسانه‌ها

دنيل چندلر
ترجمه: مريم اردكاني - فريد محمد نژاد

مقدّمه
در بريتانيا و اروپا از سال‏هاي پاياني دهة 60 تا حدوداً‏ اوايل دهة 80 رهيافت‏هاي نئوماركيستي در ميان نظريه‏پردازان رسانه‏ها متداول بود. در حال حاضر نظريات ماركسيستي با وجودي كه از نفوذ كمتري برخوردارند، اما هنوز هم رايجند. بنابراين آگاهي از مفاهيم كليدي ماركسيستي به منظور تجزيه و تحليل رسانه‏هاي جمعي مهم است، هرچند كه هيچ مكتب فكري ماركيستي به صورت مشخص در حوزه رسانه‌ها وجود ندارد و اغلب به نظر مي‏رسد اين اصطلاح (نظريه ماركسيستي رسانه) براي افراد ناآشنا غير قابل فهم است. اين يادداشت‏ها قصد دارد تا راهنمايي براي بعضي مفاهيم كيدي فراهم نمايد.
نظريه‏پردازان ماركسيست به تأكيد بر نقش رسانه‏هاي جمعي در باز توليد وضعيت موجود گرايش دارند، در حالي كه در نقطة مقابل تكثرگرايان ليبرال بر نقش رسانه‏ها در پيشبرد آزادي بيان تأكيد مي‏ورزند.
ظهور نئوماركسيسم در علوم اجتماعي تا حدودي به شكل واكنشي بر عليه مدل‏هاي كاركردگراي جامعه بروز يافت. كاركردگرايان تلاش دارند تا به تشريح نهادهاي اجتماعي از نظر كاركردهاي منسجم آن‏ها در نظام درهم تنيدة اجتماعي ـ فرهنگي بپردازند. كاركردگرايي تضاد اجتماعي را ناديده مي‏گيرد در حالي كه ماركسيسم شناخت سودمندي از تضاد طبقاتي ارائه مي‏دهد.
در زمان استيلاي نئوماركسيسم در نظرية رسانه‏ها در اروپا (عمدتاً در دهة 1970 و اوايل دهة 1980) سنتّ اصلي غير ماركسيستي، تكثّر گرايي ليبرال بود (كه از دهة 1940 ديدگاه مسلط در ايالات متحده آمريكا بود). گورويچ و ديگران اين موضوع را چنين مطرح كرده‏اند:
تكثّر گرايان جامعه را به عنوان مجموعه‏اي از گروه‏هاي رقيب و منافع رقابتي كه هيچ يك تسلطّ هميشگي ندارند تصّور مي‏كنند. سازمان‏هاي رسانه‏اي به عنوان سيستم‏هاي نظام يافتة معّين كه از ميزان بالايي از استقلال از حكومت، احزاب سياسي و گروه‏هاي فشار نهادينه شده برخوردارند، قلمداد مي‏شوند. گفته مي‏شود كه كنترل رسانه‏ها در دستان مديران نخبه مستقلي قرار دارد كه تا حد قابل توجّهي به متخصّصان رسانه‏اي اجازة انعطاف مي‏دهند. تصوّر مي‏شود تناسبي اساسي بين سازمان‏هاي رسانه‏اي و مخاطبان آنان وجود دارد زيرا بر اساس گفتة مك‏كوئل ارتباط عموماً وارد شكل داوطلبانه شده و ظاهراً برابر گشته است. مخاطبان قادر به استفاده درست از رسانه‏ها در چاچوبي نامحدود از روش‏هاي منطبق بر نيازهاي اوّليه و خصلت خود هستند و دسترسي به آنچه هالوران آن را ارزش‏هاي تكثّر گرايانة اجتماعي مي‏نامد آنها را قادر مي‏سازد انطباق يابند، همراهي كنند، به چالش بطلبند يا رد كنند.
اما ماركسيست‌‏ها جامعة سرمايه‏داري را نوعي سلطة طبقاتي مي‏دانند و از نظر آنها رسانه‏ها بخشي از عرصه‏اي ايدئولوژيك هستند، كه در آن ديدگاه‏هاي طبقاتي مختلف به مبارزة خود ادامه مي‏دهند، گرچه تحت سلطة طبقاتي خاص قرار دارند. كنترل نهايي به شكل فزاينده‏اي بر انحصار سرمايه تمركز يافته است. گرچه متخصّصان رسانه‏اي در مورد استقلال خود دچار توهّم هستند با اين وجود خود را با هنجارهاي فرهنگ مسلّط وفق داده و آن را دروني كرده‏اند. رسانه‏ها به عنوان يك كل چارچوب‏هاي تفسيري هماهنگ با منابع طبقات مسلّط را بازگو مي‏كنند. مخاطبان رسانه‏اي با وجود آن كه گاهي با اين چارچوب‏ها مخالفت كرده و بر سر آنها بحث مي‏كنند، اما از دسترسي سريع به نظام‏هاي معنايي جايگزين كه آنان را قادر به مخالفت با تعاريف ارائه شده توسط رسانه‏ها به نفع تعاريف مخالف منسجم سازد، محروم مانده‏اند.
زيربنا و روبنا‏
اقتصادگرايي (گاه ماركسيسم عاميانه نيز خوانده مي‏شود) يكي از مشخصّه‏هاي اصلي ماركسيسم كلاسيك (چه نوع سنتّي و چه نوع بنيادگرايانة آن) است. در اقتصادگرايي زيربناي اقتصادي جامعه تعيين كنندة هرچيز ديگر موجود در روبناي جامعه از قبيل آگاهي اجتماعي، سياسي و فكري است. نظريه‏هايي را كه روابط اقتصادي را علّت اصلي پديده‏هاي اجتماعي مي‏دانند نظريه‏هاي مادي‏گرا و يا بنابر تعبير ماركس مادي‏گرايي تاريخي مي‏نامند. اقتصادگرايي با نظرية جبر تكنولوژيك نيز مرتبط است. ماركس را اغلب با استناد به نقل قول‏هايي جداگانه‏ از او نظريه‏پردازي جبرگرا مي‏دانند از جمله: «ارمغان آسياب بادي جامعه‏اي فئودال و مبتني بر نظام ارباب و رعيتي و ارمغان ماشين بخار جامعه‏اي صنعتي و سرمايه‏داري است (فقر فلسفه، 1847).
پژوهش‏هاي حوزه رسانه‏هاي جمعي مبتني بر اين ديدگاه بنيادگرايانه به صنايع فرهنگي از وجه جبرگرايي اقتصادي آنها مي‏نگرند. بر اساس اين ديدگاه در واقع زيربناي اقتصادي سازمان‏هاي رسانه‏اي است كه محتواي رسانه‏ها و معاني موجود در پيام آنها را تعيين مي‏كند. در نتيجه سازمان‏هاي رسانه‏اي تجاري ملزم به برآورده ساختن نيازهاي آگهي دهندگان و توليد محصولاتي هستند كه باعث به حداكثر رساندن تعداد مخاطبان شود (با افزودن بر ميزان محتواي خشونت آميز و جنسي). در نقطة مقابل آن دسته از نهادهاي رسانه‏اي كه بودجة آنها از طريق نهادهاي سياسي حاكم و يا دولت فراهم مي‏شود، گرايش بيشتري به مواضع ميانه دارند و يا متمايل به عقيده ونظر حاكم و مورد توافق عموم هستند. ماركسيست‏هاي معتقد به تنوّع اقتصاد سياسي همچنان ايدئولوژي را تابع زيربناي اقتصادي مي‏دانند. مدل زيربنا ـ روبنا كه در حوزة رسانه‏هاي جمعي كاربرد دارد با مسايلي از قبيل مالكيّت و كنترل رسانه‏ها نيز سروكار دارد.
منتقدان اقتصادگرايي را نظريه‏اي تقليل‏گرا مي‏دانند كه تنوّع را ناديده مي‏گيرد. ماركسيست‏هاي آلتوسري به استقلال نسبي روبنا با توّجه به زيربنا و كنش متقابل اين دو اعتقاد دارند. بر اساس اين ديدگاه فعّاليّت‏‏هاي ايدئولوژيك از قبيل فعّاليّت‏هاي رسانه‏هاي جمعي تا حدودي از جبرگرايي اقتصادي مستقل است. تفكّر استقلال نسبي نيز مورد انتقاد قرار گرفته است.
استوارت‏هال و ديگر ماركسيست‏هاي فرهنگ گرا تحت تأثير آلتوسر مدل زيربنا ـ روبنا را وارد تحليل‌هاي خود كرده و چنين استدلال مي‏كنند كه رابطه‏اي ديالكتيك ميان آنچه ماركس «هستي اجتماعي» و «آگاهي اجتماعي» ناميده است، وجود دارد.
رسانه‏ها در حكم ابزار توليد
از نظر ماركسيسم كلاسيك رسانه‏هاي جمعي ابزار توليدي هستند كه در جوامع سرمايه‏داري در تمّلك طبقة مسلّط قرار دارند. بر طبق نظر ماركسيسم كلاسيك رسانه‏هاي جمعي صرفاً عقايد و ديدگاه‏هاي جهاني طبقة مسلّط را منتشر مي‏سازند و با عقايد ديگر مخالفت كرده يا آنها را رد مي‏كنند. اين مسأله به ميزان زيادي با اين استدلال ماركس همخواني دارد:
«طبقاتي كه ابزار توليد مادي را در اختيار دارد بر توليدات ذهني نيز كنترل دارد و در نتيجه به بيان ساده‏تر از اين طريق عقايد كساني كه از ابزارهاي توليد ذهني بي‏بهره‏اند تابعي از عقايد اين طبقه است.»
بر اساس اين ديدگاه رسانه‏هاي جمعي به توليد آگاهي كاذب در طبقه‏هاي كارگري مي‏پردازند. اين مسأله به ديدگاهي افراطي منجر مي‏شود كه توليدات رسانه‏اي را بيانگر منسجمي از ارزش‏هاي طبقة مسلط مي‏داند و هرگونه تنوّع ارزش‏ها در طبقة مسلّط و درون رسانه‏ها و امكان برداشت‏هاي مخالف توسط مخاطبان رسانه‏اي را ناديده مي‏گيرد.
ايدئولوژي
يكي از مشخّصه‏هاي اصلي نظرية ماركسيستي ديدگاه‏ مادي گرايانه‏اي است كه بر اساس آن هستي اجتماعي تعيين كنندة آگاهي است. بر طبق اين ديدگاه ايجاد پايگاه‏هاي ايدئولوژيك از كاركردهاي پايگاه‏هاي طبقاتي است و ايدئولوژي مسلّط در جامعه همان ايدئولوژي طبقة مسلّط آن جامعه است. اين مسأله در تضاد با ديدگاه ايدئاليست كه براي آگاهي اولويت قايل است، قرار دارد (مانند آنچه در فلسفة هگلي وجود دارد). بر همين اساس ماركسيست‏ها با يكديگر متفاوتند بدين معنا كه برخي رابطة بين هستي اجتماعي و آگاهي را نوعي جبرگرايي مستقيم مي‏دانند و برخي ديگر بر وجود رابطه‏اي ديالكتيك بين آنها تأكيد مي‏ورزند.
در ماركسيسم بنيادگرا ايدئولوژي آگاهي كاذبي است كه از رقابت با گروه‏هايي كه ايدئولوژي مسلّط منافع آنان را منعكس نمي‏‏كند، ناشي مي‏شود. از اين منظر رسانه‏هاي جمعي ايدئولوژي مسلّط يعني ارزش‏هاي طبقه‏اي كه رسانه‏ها را در اختيار و كنترل خود دارد را منتشر مي‏كنند. بر اساس نظر طرفداران اقتصاد سياسي ماركيستي رسانه‏هاي جمعي مبناي اقتصادي مبارزة طبقاتي را پنهان مي‏كنند. ايدئولوژي به جاي آنكه عرصه‏اي براي مبارزه باشد بدل به راهي شده است كه از طريق آن اين مبارزه نابود مي‏شود. آلتوسر تفكّر آگاهي كاذب را رد كرده وتأكيد مي‏ورزد كه ايدئولوژي وسيله‏اي است كه از طريق آن جهان را تجربه مي‏كنيم. ماركسيسم آلتوسري بر اصالت و تقليل ناپذيري ايدئولوژي تأكيد دارد، به عبارت ديگر ايدئولوژي را به خودي خود نيروي تعيين كننده مي‏داند. فعّاليّت ايدئولوژيك رسانه‏هاي جمعي در غرب به باز توليد نظام سرمايه‏داري كمك مي‏كند.
يكي ديگر از نظريه‏پردازان ماركسيست در حوزة ايدئولوژي والنتين وولوسينف است كه در مطالعات فرهنگي بريتانيا تأثير گذار بوده است. وولوسينف اين گونه استدلال مي‏كند كه هر نظريه‏اي در مورد ايدئولوژي كه به مفهوم صرفاً انتزاعي از آگاهي موجوديتي فراتر از اشكال مادي كه در آن سازمان يافته است، ببخشد، تنها مي‏تواند نظريه‏اي متافيزيكي باشد. اشكال ايدئولوژيك محصول آگاهي نيستند بلكه آن را توليد مي‏كنند. همان طور كه توني بنت اشاره مي‏كند نظام‏هاي دلالت كه گسترة ايدئولوژي را تشكيل مي‏دهند به جاي آنكه به عنوان محصول اشكال مختلف آگاهي كه محدودة آنها جايي ديگر تعيين شده است، قلمداد شوند خود ابزاري هستند كه آگاهي عاملان اجتماعي را سبب مي‏شوند. نظرية‏پردازان ماركسيست صراحتاً پذيرفته‏اند كه رسانه‏هاي جمعي از قدرت ايدئولوژيك برخوردارند امّا بر سر طبيعت اين قدرت به توافق نرسيده‏اند.
رسانه‏ها در حكم ابزار تقويت‏ كننده
در تحليل ماركسيستي رسانه‏ها، نهادهاي رسانه‏اي را پيوند خورده به ساختار قدرت مي‏دانند در نتيجه عمدتاً هماهنگ بانهادهاي حاكم در جامعه عمل مي‏كنند. بنابراين رسانه‏ها به باز توليد ديدگاه‏هاي نهادهاي حاكم نه به عنوان يكي از ديدگاه‏هاي متفاوت بلكه به عنوان ديدگاه اصلي، بديهي و طبيعي مي‏پردازند.
بر اساس نظر طرفداران اقتصاد سياسي ماركسيستي در رسانه‏هاي جمعي نوعي گرايش به سمت اجتناب از مسايل كم طرفدار و نا متعارف و تمايل به ارزش‏ها و فرضيات ارزشمندتر و مشروع‏تر وجود دارد.
همان گونه كه كوران و ديگران اشاره مي‏كنند اكثر محقّقان ماركسيست در بريتانيا (از جمله استوارت‏هال) به مسأله تصوير ارائه شده در رسانه‏ها از خشونت از اين ديد مي‏نگرند كه آيا اين تصوير در خدمت مشروعيت بخشي به نيروهاي نظم و قانون است، به ايجاد رضايت براي افزايش كنترل ونظارت جبري دولت مي‏انجامد يا از بيگانگان و مخالفان مشروعيت‏زدايي مي‏كند. در نتيجه اين محقّقان تأثير رسانه‏هاي جمعي را در موقعيّت‏هايي كه ارتباطات با واسطه به شدت تحت حمايت نهادهايي از قبيل پليس، دستگاه‏ قضايي و مدارس قرار دارد، بررسي كرده‏اند. بنابراين بر اساس تصوير ارائه شده از قدرت رسانه‏ها، رسانه‌ها به نوسازي، تقويت و گسترش گرايشات موجود كه تشكيل دهندة فرهنگ حاكم هستند مي‏پردازند و نه خلق آنها.
به همان ترتيب برخي صاحب‏نظران ماركسيست معتقدند كه تصوير رسانه‏ها از انتخابات شامل مراسمي نمايشي است كه به ساختار قدرت در نظام‏هاي ليبرال دموكراسي مشروعيت مي‏بخشد و رأي دادن را عملي ايدئولوژيك مي‏داند كه به استمرار اسطورة دموكراسي انتخابي، برابري سياسي و حق تعيين سرنوشت جمعي كمك مي‏كند. بنابراين تأثير پوشش انتخابات را از نظر تقويّت آن دسته ارزش‏هاي سياسي كه در دموكراسي‏هاي غربي مشترك است و به طور جدّي توسط نظام آموزشي حمايت مي‏شود، در نظر مي‏گيرند.
ساخت يابي سوژه
نظريه‏پردازان ماركسيست نوعي تفاوت ويژه بين سوژه و ابژه (عين) قائلند. توني بنت خاطر نشان مي‏سازد كه ديالكتيك تاريخي مستلزم ارتباط دو جانبه و متعامل بين سوژه (عاملان انساني) و ابژه (عين) (شرايط زندگي آنها) است. فيسك سوژه را اين گونه معرفي مي‏كند:
ابژه محصول طبيعت و سوژه محصول فرهنگ است. نظريه‏هاي فردگرا بر تفاوت‏هاي بين انسان‏ها تمركز دارند و اين تفاوت‏ها را طبيعي مي‏دانند. از سويي ديگر نظريه‏هاي مبتني بر سوژه، بر تجربيات مشترك مردم در جامعه به عنوان ثمر‏بخش‏ترين شيوه‏ تبيين انسان از نظر خود او، تمركزدارند.از اين منظر سوژه ساختي اجتماعي است و نه طبيعي.
در تفكّر ماركيستي افراد را حامل مواضعي مي‏دانند كه آنها را به واسطة تأثير روابط اجتماعي بدست آورده‏اند. از اين مسأله به عنوان ساخت سوژه ياد مي‏شود.
آلتوسر تفكّّر انسان‏گرايي را كه فرد را موجودي خودآگاه و مختار مي‏داند كه اعمالش بر اساس باورهاي شخصي، نيّات، اولويت‏ها و غيره قابل توضيح است، رد كرده است. آلتوسر ارائه دهندة مفهوم مكانيسم هويت بخشي است كه طبق آن سوژه‏ها بر اساس تأثيرات ساختارهاي از پيش معيّن شكل مي‏گيرند. وظيفة ايدئولوژي شكل دادن به افراد به عنوان سوژه است. ابتدا دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت (ISAs) از قبيل خانواده، مدرسه و رسانه‏هاي جمعي افراد را صاحب هويت مي‏كنند (به آنها هويت اجتماعي مي‏بخشند). از طريق دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت است كه مردم نوعي حس هويّت و درك از واقعيت بدست مي‏آورند.
اين تفكّر كه سوژة انساني بوسيلة ساختارهايي از پيش معيّن شكل گرفته است از مشخّصه‏هاي اصلي ساختارگرايي است كه بر اساس آن ساختارهايي از قبيل زبان، روابط خانوادگي، رسوم فرهنگي و ديگر نيروهاي اجتماعي تعيين كنندة سوژه هستند.
تفكّر آلتوسر از هويت بخشي، نظريه‏پردازان رسانه‏اي ماركسيست را قادر مي‏سازد به تشريح عملكرد سياسي متن‏هاي رسانه‏هاي جمعي بپردازند. متن به عنوان ساختاري كه از پيش وجود داشته به تماشاگر هويت مي‏بخشد و بدين ترتيب از او يك سوژه مي‏سازد. بر اساس اين ديدگاه سوژه (بيننده،شنونده، خواننده) بوسيلة متن ، قدرت رسانه‏ها و توانايي آنها در قرار دادن سوژه در موقعيتي كه بازنمايي آنها را بازتابي از واقعيت روزانه قلمداد كند، شكل مي‏يابد.
ماركيسم آلتوسري امكان مقاوت افراد در برابر روند هويت بخشي را رد مي‏كند حال آنكه دستگاه‏هاي ايدئولوژيك نيز هميشه و به طور كامل موّفق عمل نمي‏كنند. سوژه ممكن است هم عامل و هم اثرپذير باشد. نظريه‏پردازان آلتوسري رسانه‏ها معمولاً متن را تنها عامل تعيين كنندة واكنش سوژه مي‏دانند. اين نظريه‏پردازان سوژه را يكدست تلقي مي‏كردند در حالي كه نظريه‏هاي ماركسيستي بعدي سوژه‏اي متناقض و نامتمركز را معرّفي كرده‏اند كه ميان گستره‏اي از گفتمان‏ها كه در آنها شركت دارد، سردرگم مانده است.
گرچه تصويري كه هربرت ماركوزه از قدرت رسانه‏هاي جمعي ارائه كرده است مخاطبان را قربانياني منفعل معرفي مي‏كند، ديدگاه‏هاي نئوماركسيستي غالباً نقش‏هاي فعال‏تري براي مخاطبان در نظر گرفته‏اند. بر اساس آنچه كوران و ديگران مطرح كرده‏اند نظام‏هاي معنايي حاكم از رسانه‏هاي جمعي تأثير مي‏پذيرند و بوسيلة آنها تقويت مي‏شوند با اين وجود اين تلقي نيز وجود دارد كه اين نظام‏ها توسط مخاطبان تعديل و در نظام‏هاي معنايي مستقر يا بر طبقه ادغام مي‏شوند.

تفاوت‏هاي درون ماركسيسم
مكاتب فكري متفاوت درون نظرية ماركيستي رسانه‏ها به روش‏هاي مختلف توسط صاحب‏نظران دسته‏بندي شده‌اند. مايكل گوروويچ و همكارانش فهرستي از سه پارادايم متعارض ارائه كرده‏اند كه عبارتند از ساختارگرايي، اقتصاد سياسي و فرهنگ‏گرايي، ماركيسم آلتوسري ساختار گراست. تحليل ساختارگرا صرفاً بر شاكلة دروني نظام‏هاي دلالتي رسانه‏اي تمركز دارد.
در تفكّر ماركسيستي بنيادگرا نظريه‏پردازان اقتصاد سياسي، ايدئولوژي را تابعي از زيربناي اقتصادي مي‏دانند. در آثار گراهام مورداك رهيافت اقتصادي سياسي انتقادي بيان مي‏شود و جايگاه قدرت رسانه‏ها در ساختارها و فرآيندهاي اقتصادي توليد رسانه‏اي مشخص مي‏شود. مالكيت و كنترل اقتصادي رسانه‏ها عاملان اصلي در نحوة كنترل پيام‏هاي رسانه‏اي قلمداد مي‏شوند.
استوارت‏هال در اثر خود در سال 1978 رهيافت فرهنگ گراي ماركسيستي را ارائه مي‏كند كه رسانه‏هاي جمعي را عاملي مؤثر و قدرتمند هرچند جانبي، در شكل دهي به آگاهي عمومي مي‏داند.
فرهنگ‏گرايي در رّد اقتصادگرايي تابع ساختارگرايي آلتوسري است امّا بر خلاف ساختارگرايي بر تجربة واقعي زير گروه‏ها در جامعه تأكيد دارد و رسانه‏ها را درون بافت جامعه‏اي كه كلّيتي بيانگر و پيچيده است، در نظر مي‏گيرد. رهيافت فرهنگ گرايانه در فعاليت‏هاي مركز مطالعات فرهنگي معاصر (cccs) كه در دانشگاه بيرمنگام واقع است و مدّتي نيز استوارت‏هال رياست آن را بر عهده داشت، نمايان است.
بر اساس آنچه كوران و ديگران مطرح ساخته‏اند نظريه‏پردازان ماركسيست از نظر روايتي كه براي جبرگرايي رسانه‏هاي جمعي و طبيعت و قدرت ايدئولوژي‏هاي رسانه‏هاي جعي قائلند، با يكديگر متفاوتند.

مكتب فرانكفورت
ماركسيست‏هاي سنتّي، نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت را تجديد نظرگرا مي‏دانند، بخشي به دليل اين كه اين نظريه به انتقاد از اقتصادگرايي و مادي‏گرايي محض مي‏پردازد و بخشي ديگر به دليل اين كه اختيارگرا است. در نظرية رسانه‏اي مهم است كه اشاره‏اي به اوّلين تلاش ماركيست‏ها (مكتب فرانكفورت) براي نظريه‏پردازي دربارة رسانه‏ها داشته باشيم. گرچه اين تلاش هيچ گونه راه حل واقعي براي مطالعة رسانه‏هاي جمعي ارائه نداده است. سرشناس‏ترين نظريه‏پردازاني كه با مكتب فرانكفورت مرتبط بودند تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ماكس هوركهايمر بودند كه همگي از ماركيست‏هاي وفادار نيز بودند و با مؤسسة تحقيقات اجتماعي كه در سال 1923 در فرانكفورت تأسيس شده بود و در سال 1933 به نيويورك انتقال يافته بود، همكاري مي‏كردند.
مكتب فرانكفورت تحت تأثير تفكرات غالباً محافظه كارانه در مورد جامعة توده‏وار قرار داشته است، هر چند كه به اين تفكّر گرايشي چپ‌گرا نيز داده است. هربرت ماركوزه معروف به پدر چپ جديد در اثر خود با عنوان انسان تك‏ساحتي با بدبيني بسيار رسانه‏ها را نيرويي مقاومت ناپذير توصيف كرده است:
«وسايل ارتباطي، توليدات مقاومت ناپذير صنعت سرگرمي و اطلاع‏رساني، عادات مشخّص و واكنش‏هاي فكري و احساس خاصي را به همراه دارند كه مصرف‏كنندگان را به تهيه‏كنندگان و از اين طريق به كلّ سيستم اجتماعي پيوند مي‏زنند، اين توليدات به تلقين و دستكاري مي‏پردازند و از نوعي آگاهي كاذب كه از نادرستي خود درامان است، حمايت مي‏كنند. بدين ترتيب است كه الگويي تك بعدي از تفكّر و رفتار ظهور مي‏يابد.
از نظر ماركوزه رسانه‏هاي جمعي ملاك‏هايي را كه بر اساس آنها ممكن است به تفكّر دربارة جهان بپردازيم، تعيين كرده‏اند. مكتب فرانكفورت در كل نگاهي عميقاٌ بدبينانه به رسانه‏هاي جمعي داشته است. همان گونه كه جانت وولاكات خاطر نشان مي‏سازد نظريه‏پردازان اين مكتب در آثار خود براي رسانه‏هاي جمعي و صنعت فرهنگي نقش حاكميّت ايدئولوژيك قايل شده‏اند كه فردگرايي بورژوازي و پتانسيل انقلابي طبقة كارگر را از بين برده است.
تئودورآدورنو و ماكس هوركهايمر عبارت صنعت فرهنگي را كه اشاره به فعّاليت‏هاي جمعي رسانه‏ها دارد، خود ابداع كرده‏اند. تمركز مكتب فرانكفورت بر ايدئولوژي به تضعيف اقتصادگرايي كمك كرد هر چند كه ساير ماركسيست‏ها اين مكتب را به علّت نخبه‏سالاري و آرمان‏گرايي هگلي آن مورد انتقاد قرار داده‏اند.
آلتوسر
لويي آلتوسر از آن فيلسوفان ماركسيست‏ فرانسوي بود كه ماركسيسم را يك علم تلقي مي‏كردند. فعّاليت‏هاي آلتوسر در سنّت ساختارگرايي است. يكي از مشخّصه‏هاي ماركسيسم آلتوسري ردّ اصالت وجود هگلي ماركس است. اصالت وجود شامل تقليل اشياء به تنها يك اصل يا جوهره است. آلتوسر دو نوع اصالت وجود ماركسيستي را رد كرده است كه عبارتند از: اقتصادگرايي (جبرگرايي اقتصادي) و انسان‏گرايي (بر اساس انسانگرايي، پيشرفت‏هاي اجتماعي بيانگر طبيعت از پيش معيّن انساني است). بنابراين ماركسيسم آلتوسري ضد اقتصادگرايي و ضد انسان‏گرايي است. آلتوسر در ردّ اقتصادگرايي ايدئولوژي را به خودي خود نيرويي تعيين كننده در شكل‏دهي به آگاهي مي‏داند كه در قالب عناصري كه نشان‏گر فعاليت‏هاي دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت هستند قرار دارد و از استقلالي نسبي برخوردار است. آثار آلتوسر نشان‏گر تغيير جهت از دغدغة جبرگرايي اقتصادي است.
از نظر آلتوسر ايدئولوژي بيان‏گر رابطه‏اي فرضي ميان افراد و شرايط زندگي واقعي آن‏هاست. ايدئولوژي انسان‏ها را به سوژه تبديل مي‏كند و باعث مي‏شود تا انسان‏ها خود را در حكم عاملاني خود مختار ببينند در حالي كه در واقع فرآيندهاي ايدئولوژيك هستند كه به آنها شكل مي‏دهند.
توني بنت خاطرنشان مي‏سازد از آنجا كه آلتوسر همة اشكال ايدئولوژيك را در قالب عواملي كه به بازتوليد نظام موجود كمك مي‏كنند در نظر مي‏گيرد به شكلي خطرناك به كاركردگرايي كه جامعة سرمايه‏‏داري را يكدست مي‏داند و به تضادي دروني امكان بروز نمي‏دهد، نزديك شده است. استوارت‏هال مي‏افزايد در نظرية آلتوسر درك اينكه چگونه هيچ چيز جز ايدئولوژي حاكم نمي‏تواند بار ديگر در گفتمان باز توليد شود، دشوار است. بر اساس نظرية آلتوسري متن‏هاي رسانه‏هاي جمعي به سوژه هويت مي‏دهند در حالي كه بسياري از نظريه‏پردازان رسانه‏ها استدلال مي‏كنند كه سوژه‏ معاني را در متن‏هاي رسانه‏اي به وجود مي‏آورد، براي اشاره به جدال بر سر معني بايد به نظريات وولوسينف و گرامشي رجوع كرد. بعضي منتقدان تأثير آلتوسر را عامل گرايش برخي پيروان او به سمت برداشت‏هاي كاملاً شكل‏گرايانه از نظام‏هاي دلالتي اشكال مختلف رسانه‏هاي جمعي و ناديده گرفتن روش‏هاي توليد و دريافت دراين نظام‏ها مي‏دانند. با اين وجود آلتوسر واسطه اصلي است كه از طريق آن پيشرفت‏هاي ساختارگرايي و نشانه‏شناسي وارد رهيافت‏هاي رسانه‏اي ماركسيستي شده‏اند و دائماً آنها را دگرگون مي‏سازند.
گرامشي و هژموني
آنتونيو گرامشي ايتاليايي (1937- 1891) يك متفكّر ماركسيست پيشتاز بود. وي نيز مانند آلتوسر اقتصادگرايي را رد كرده است و بر استقلال ايدئولوژي از جبرگرايي اقتصادي پافشاري مي‏كند. به علاوه گرامشي مادي گرايي محض را نيز رد و برداشتي انسان‏گرا از ماركسيسم ارائه كرده است كه بر ذهنيت گرايي انسان تمركز دارد.
گرامشي از واژة هژموني براي اشاره به سلطة يكي از طبقات اجتماعي بر ديگر طبقات (از جمله هژموني بورژوازي) استفاده نمود. هژموني علاوه بر اشاره به كنترل سياسي و اقتصادي بيانگر توانايي طبقة مسلّط در القاي شيوة نگرش خود به جهان مي باشد، به گونه‏اي كه كساني كه نسبت به طبقة مزبور فرودست هستند اين طرز نگرش را به عنوان درك متعارف و نگرشي طبيعي قبول مي‏كنند. صاحبنظران خاطر نشان مي‏سازند كه اين فرآيند مستلزم تمايل و توافق اكثريت است. بر اساس تعريف جفري‏نوول اسميت درك متعارف عبارت است از شيوة مواجهة فرودست با شرايط فرودستي خويش.
با اين وجود گرامشي برخلاف آلتوسر بر مبارزه تأكيد مي‏ورزد. وي اشاره مي‏كند كه درك متعارف ثابت و انعطاف‏ناپذير نيست بلكه دائماً در حال تغيير خود است. همان گونه كه فيسك اشاره دارد مكّرراً بايد به جلب رضايت پرداخت چراكه تجربة اجتماعي مادي مردم دائماً به آنها معايب فرودستي را يادآور مي‏شود و در نتيجه تهديدي را متوجه طبقة مسلّط مي‏كند. هژموني نوعي تقابل پايدار بين ايدئولوژي و تجربة اجتماعي طبقة فرودست را مسلّم مي‏گيرد كه اين واسطه را به عرصة غير قابل اجتنابي از جدال ايدئولوژيك تبديل مي‏كند اشاراتي كه رسانه‏هاي جمعي را عرصه‏اي براي جدال مي‏دانند به دفعات در نظرات كساني كه تحت تأثير اين ديدگاه قرار دارند، تكرار شده است. ديدگاه گرامشي در برداندة نفي اقتصادگرايي است چراكه اين ديدگاه جدال بر سر سلطة ايدئولوژيك را عامل اصلي در تغييرات بنيادين مي‏بيند.
به دليل انتقادهايي كه از نظرية آلتوسر در زمينة ايدئولوژي شده است برخي از نئوماركسيست‏ها به عقايد گرامشي گرايش پيدا كرده‏اند.
استوارت‏هال
استوارت‏هال استاد جامعه‏شناسي دانشگاه اوپن است از چهره‏‏هاي اصلي در احياي چپ سياسي در دهة 1960 و 1970 در بريتانيا بود. وي با پيروي از آلتوسر استدلال مي‏كند كه رسانه‏ها به ظاهر واقعيت را منعكس مي‏سازند در حاليكه در حقيقت سازندة واقعيت هستند.
جنت وولاكات نقد مفيدي از كتاب مهار بحران كه از آثار مهم استوارت‏هال و همكارانش است ارائه داده است. اين اثر انعكاس دهندة تحليلي از فعّاليت‏هاي دلالتي رسانه‏هاي جمعي از ديد نظرية ماركسيستي فرهنگ‌گراست كه به واسطة نظرية هژموني گرامشي و مفهوم آلتوسري رسانه‏ها كه رسانه‌‏ها را در حكم دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت مي‏داند و به مقدار زيادي با باز توليد ايدئولوژي‏هاي مسلّط سروكار دارند، تعديل يافته و بر استقلال نسبي رسانه‏هاي جمعي اذعان دارد. از نظر هال و همكارانش رسانه‏هاي جمعي متمايل هستند تا تعبيرهايي را كه در خدمت منافع طبقة مسلّط است باز توليد نمايند امّا در عين حال عرصه‏اي براي جدال ايدئولوژيك نيز هستند. نظام دلالتي رسانه‏ها نسبتاً مستقل انگاشته مي‏شود. اخبار نقش مهمي در تعريف وقايع ايفا مي‏كنند گرچه نسبت به معّرف‏هاي اصلي از قبيل منابع معتبر دولت و ساير نهادها در درجة دوم اهمّيت قرار دارند. رسانه‏ها همچنين با استفاده از اصطلاحات مردمي و ادّعاي بيان افكار عمومي به تقويت نوعي ديدگاه مورد توافق همگان مي‏پردازند.
به علاوه استوارت‏هال از لحاظ تئوريك به مسألة درك مردم از متن‏هاي رسانه‏اي اشاره مي‏كند. وي با تأكيد بر تنوّع بيشتر در واكنش‏ها مقابل متن‏هاي رسانه‏اي از ديدگاه‏هاي آلتوسر فاصله مي‏گيرد. هال در مقاله‏اي مهم به نام رمزگذاري رمزگشايي چنين استدلال مي‏كند كه ايدئولوژي مسلّط معمولاً به عنوان برداشت ارجح از متن رسانه‏اي پنداشته مي‏شود با اين حال خوانندگان اين برداشت را به صورت خودكار بر نمي‏گزينند. موقعيت‏هاي اجتماعي خوانندگان، بينندگان و شنوندگان ممكن است سبب گردد تا آنها ديدگاه‏هاي متفاوت اتخاذ نمايند. برداشت‏هاي مسلّط توسط كساني كه موقعيت اجتماعي آنها برداشت ارجح را مي‏پسندند توليد مي‏شود، برداشت‏هاي پذيرفته شده به وسيلة افرادي كه در برداشت‏ مسلّط تغييراتي مي‏دهند تا به وسيلة آن به موقعيّت خود اعتبار بخشند به وجود مي‏آيد. برداشت‏هاي مخالف را كساني پديد مي‏آورند كه موقعيت اجتماعي آنها را در تضاد مستقيم با برداشت ارجح قرار مي‏دهد. هال تأكيد مي‏ورزد كه همچنان محدوديت‏هايي براي تعبير وجود دارد بدين معنا كه معني نمي‏تواند صرفاً برداشتي شخصي و فردي باشد.
تأكيد هال بر ايدئولوژي از آن جا كه به نفع اهميّت مالكيت و كنترل است، مورد انتقاد واقع شده است.
محدوديت‏هاي تحليل ماركسيستي
بنابر استدلال منقدان، ماركسيسم تنها يك ايدئولوژي ديگر است (گرچه بنابر ادّعاي برخي، مادي‏گرايي تاريخي علمي عينيت گراست). بعضي از ماركسيست‏ها متّهم به جزم‏گرايي بيش از اندازه شده‏اند. ماركسيسم بنيادگرا، صراحتاً جبرگرا و از جنبة مادي‏گرايانه تقليل گراست و چارچوب محدودي براي عامليّت انساني و ذهنيت قايل است. ماركسيسم را اغلب فرا نظريه‏اي مي‏دانند كه از پژوهش تجربي اجتناب مي‏ورزد. با اين وجود در پژوهش‏ها به ويژه در حوزة اقتصاد سياسي ماركسيستي از روش تجربي استفاده مي‏شود. به علاوه تجزيه و تحليل بازنمايي‏هاي رسانه‏اي مستلزم بررسي عميق متن‏هاي خاص است.
تفكّر ماركسيسم ارتدوكس (سنتّي) در مورد آگاهي كاذب به شكلي فريبنده خبر از وجود واقعيتي مي‏دهد كه با وساطت تحريف نشده است. تصور همراه آن مبني بر اين كه اين آگاهي بدون هيچ مقاومتي از جانب مخاطبان به آنها القا مي‏شود، اجازة هيچ‏گونه برداشت مخالف ديگري را نمي‏دهد. ديدگاه‏هاي ماركيستي نبايد موجب شود كه راه‏هاي مختلفي را كه مخاطبان رسانه‏هاي جمعي از آنها استفاده مي‏كنند، ناديده بگيريم.
در واقع ديدگاه‏هاي نئوماركيستي در پي آن بوده‏اند كه از اين دام‏ها اجتناب ورزند. تأكيد اوّليّه ماركسيسم بر طبقه بايد با ساير تقسيم‏بندي‏ها از قبيل تقسيم‏بندي‏هاي جنسيّتي و قوميتي مرتبط گردد (اين امر به شكلي فزاينده در حال انجام است).
نقاط قوت تحليل ماركسيستي
بر خلاف بسياري نگرش‏هاي ديگر در مورد رسانه‏هاي جمعي، ماركسيسم به اهمّيت نظرية صريح اذعان دارد. نظرية انتقادي ماركسيستي اسطورة علوم اجتماعي غيرجانبدارانه را عرضه مي كند. ديدگاه ماركسيستي توجّه ما را به مسأله منفعت طلبي سياسي و اقتصادي در رسانه‏هاي جمعي جلب مي‏كند و نابرابري‏هاي اجتماعي در بازنمايي‏هاي رسانه‏اي را برجسته مي‏سازد. ماركسيسم كمك مي‏كند تا متن‏هاي رسانه‏اي را درون شكل‏بندي اجتماعي بزرگتري جاي دهيم. تمركز ماركسيسم بر طبيعت ايدئولوژي كمك مي‏كند تا ارزش‏هاي مسلّم فرض شده را ساختار شكني كنيم. تحليل ايدئولوژيك نيز كمك مي‏كند تا دريابيم روايت چه كسي در متن‏هاي رسانه‏اي به ما ارائه مي‏شود. با وجودي كه ماركسيسم آلتوسري در تضعيف اسطورة فرد خود مختار به ما كمك مي‏كند،ساير ديدگاه‏ها نئوماركسيستي رسانه‏هاي جمعي را عرصه‏اي براي جدال معاني ايدئولوژيك مي‏دانند كه برداشت‏هاي مخالف را امكان‏پذير مي‏سازد.
نظرية ماركسيستي بر اهميّت طبقة اجتماعي هم در ارتباط با مالكيت رسانه‏ها و هم در تعبير مخاطبان از متون رسانه‏اي تأكيد مي‏ورزد كه اين تأكيد همچنان از عوامل مهم در تحليل‏هاي رسانه‏اي است. گرچه ممكن است تحليل محتوا و نشانه شناسي محتواي رسانه‏ها را روشن‏تر سازند امّا تئوري ماركسيستي شرايط مادي توليدات رسانه‏اي و دريافت را برجسته مي‏كند. نظريه‏پردازان اقتصاد سياسي انتقادي به بررسي مالكيت و كنترل رسانه‏ها مي‏پردازند. تأثير مالكيت رسانه‏ها بر محتواي آنها را نمي‏توان ناديده گرفت. در نظر گرفتن چنين مسايلي از قبيل دسترسي‏هاي متفاوت و شيوه‏هاي مختلف تعبير كه به وسيلة گروه‏بندي‏هاي اجتماعي ـ اقتصادي شكل مي‏يابند، همچنان از اهميّت برخوردار است. پژوهش‏هاي ماركسيستي در حوزة رسانه‏ها شامل تجزيه و تحليل بازنمايي‏ها در رسانه‏هاي جمعي (از قبيل پوشش سياسي يا گروه‏هاي اجتماعي) به منظور آشكار ساختن ايدئولوژي‏هاي نهفته است. هنوز نيز به تحليل‏هايي از اين دست نيازمنديم. مخاطبان همچنان با در نظرگرفتن چنين محتواهايي دست به تعبير مي‏زنند گرچه گاهي اين تعبيرها مي‏توانند متضاد هم باشند.اما به دليل توزيع قدرت در جامعه برخي از برداشت‏ها از واقعيت از تأثيرگذاري بيشتري برخوردارند.
مكتب فرانكفورت
ماركسيست‏هاي سنتّي، نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت را تجديد نظرگرا مي‏دانند، بخشي به دليل اين كه اين نظريه به انتقاد از اقتصادگرايي و مادي‏گرايي محض مي‏پردازد و بخشي ديگر به دليل اين كه اختيارگرا است. در نظرية رسانه‏اي مهم است كه اشاره‏اي به اوّلين تلاش ماركيست‏ها (مكتب فرانكفورت) براي نظريه‏پردازي دربارة رسانه‏ها داشته باشيم. گرچه اين تلاش هيچ گونه راه حل واقعي براي مطالعة رسانه‏هاي جمعي ارائه نداده است. سرشناس‏ترين نظريه‏پردازاني كه با مكتب فرانكفورت مرتبط بودند تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ماكس هوركهايمر بودند كه همگي از ماركيست‏هاي وفادار نيز بودند و با مؤسسة تحقيقات اجتماعي كه در سال 1923 در فرانكفورت تأسيس شده بود و در سال 1933 به نيويورك انتقال يافته بود، همكاري مي‏كردند.
مكتب فرانكفورت تحت تأثير تفكرات غالباً محافظه كارانه در مورد جامعة توده‏وار قرار داشته است، هر چند كه به اين تفكّر گرايشي چپ‌گرا نيز داده است. هربرت ماركوزه معروف به پدر چپ جديد در اثر خود با عنوان انسان تك‏ساحتي با بدبيني بسيار رسانه‏ها را نيرويي مقاومت ناپذير توصيف كرده است:
«وسايل ارتباطي، توليدات مقاومت ناپذير صنعت سرگرمي و اطلاع‏رساني، عادات مشخّص و واكنش‏هاي فكري و احساس خاصي را به همراه دارند كه مصرف‏كنندگان را به تهيه‏كنندگان و از اين طريق به كلّ سيستم اجتماعي پيوند مي‏زنند، اين توليدات به تلقين و دستكاري مي‏پردازند و از نوعي آگاهي كاذب كه از نادرستي خود درامان است، حمايت مي‏كنند. بدين ترتيب است كه الگويي تك بعدي از تفكّر و رفتار ظهور مي‏يابد.
از نظر ماركوزه رسانه‏هاي جمعي ملاك‏هايي را كه بر اساس آنها ممكن است به تفكّر دربارة جهان بپردازيم، تعيين كرده‏اند. مكتب فرانكفورت در كل نگاهي عميقاٌ بدبينانه به رسانه‏هاي جمعي داشته است. همان گونه كه جانت وولاكات خاطر نشان مي‏سازد نظريه‏پردازان اين مكتب در آثار خود براي رسانه‏هاي جمعي و صنعت فرهنگي نقش حاكميّت ايدئولوژيك قايل شده‏اند كه فردگرايي بورژوازي و پتانسيل انقلابي طبقة كارگر را از بين برده است.
تئودورآدورنو و ماكس هوركهايمر عبارت صنعت فرهنگي را كه اشاره به فعّاليت‏هاي جمعي رسانه‏ها دارد، خود ابداع كرده‏اند. تمركز مكتب فرانكفورت بر ايدئولوژي به تضعيف اقتصادگرايي كمك كرد هر چند كه ساير ماركسيست‏ها اين مكتب را به علّت نخبه‏سالاري و آرمان‏گرايي هگلي آن مورد انتقاد قرار داده‏اند.
آلتوسر
لويي آلتوسر از آن فيلسوفان ماركسيست‏ فرانسوي بود كه ماركسيسم را يك علم تلقي مي‏كردند. فعّاليت‏هاي آلتوسر در سنّت ساختارگرايي است. يكي از مشخّصه‏هاي ماركسيسم آلتوسري ردّ اصالت وجود هگلي ماركس است. اصالت وجود شامل تقليل اشياء به تنها يك اصل يا جوهره است. آلتوسر دو نوع اصالت وجود ماركسيستي را رد كرده است كه عبارتند از: اقتصادگرايي (جبرگرايي اقتصادي) و انسان‏گرايي (بر اساس انسانگرايي، پيشرفت‏هاي اجتماعي بيانگر طبيعت از پيش معيّن انساني است). بنابراين ماركسيسم آلتوسري ضد اقتصادگرايي و ضد انسان‏گرايي است. آلتوسر در ردّ اقتصادگرايي ايدئولوژي را به خودي خود نيرويي تعيين كننده در شكل‏دهي به آگاهي مي‏داند كه در قالب عناصري كه نشان‏گر فعاليت‏هاي دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت هستند قرار دارد و از استقلالي نسبي برخوردار است. آثار آلتوسر نشان‏گر تغيير جهت از دغدغة جبرگرايي اقتصادي است.
از نظر آلتوسر ايدئولوژي بيان‏گر رابطه‏اي فرضي ميان افراد و شرايط زندگي واقعي آن‏هاست. ايدئولوژي انسان‏ها را به سوژه تبديل مي‏كند و باعث مي‏شود تا انسان‏ها خود را در حكم عاملاني خود مختار ببينند در حالي كه در واقع فرآيندهاي ايدئولوژيك هستند كه به آنها شكل مي‏دهند.
توني بنت خاطرنشان مي‏سازد از آنجا كه آلتوسر همة اشكال ايدئولوژيك را در قالب عواملي كه به بازتوليد نظام موجود كمك مي‏كنند در نظر مي‏گيرد به شكلي خطرناك به كاركردگرايي كه جامعة سرمايه‏‏داري را يكدست مي‏داند و به تضادي دروني امكان بروز نمي‏دهد، نزديك شده است. استوارت‏هال مي‏افزايد در نظرية آلتوسر درك اينكه چگونه هيچ چيز جز ايدئولوژي حاكم نمي‏تواند بار ديگر در گفتمان باز توليد شود، دشوار است. بر اساس نظرية آلتوسري متن‏هاي رسانه‏هاي جمعي به سوژه هويت مي‏دهند در حالي كه بسياري از نظريه‏پردازان رسانه‏ها استدلال مي‏كنند كه سوژه‏ معاني را در متن‏هاي رسانه‏اي به وجود مي‏آورد، براي اشاره به جدال بر سر معني بايد به نظريات وولوسينف و گرامشي رجوع كرد. بعضي منتقدان تأثير آلتوسر را عامل گرايش برخي پيروان او به سمت برداشت‏هاي كاملاً شكل‏گرايانه از نظام‏هاي دلالتي اشكال مختلف رسانه‏هاي جمعي و ناديده گرفتن روش‏هاي توليد و دريافت دراين نظام‏ها مي‏دانند. با اين وجود آلتوسر واسطه اصلي است كه از طريق آن پيشرفت‏هاي ساختارگرايي و نشانه‏شناسي وارد رهيافت‏هاي رسانه‏اي ماركسيستي شده‏اند و دائماً آنها را دگرگون مي‏سازند.
گرامشي و هژموني
آنتونيو گرامشي ايتاليايي (1937- 1891) يك متفكّر ماركسيست پيشتاز بود. وي نيز مانند آلتوسر اقتصادگرايي را رد كرده است و بر استقلال ايدئولوژي از جبرگرايي اقتصادي پافشاري مي‏كند. به علاوه گرامشي مادي گرايي محض را نيز رد و برداشتي انسان‏گرا از ماركسيسم ارائه كرده است كه بر ذهنيت گرايي انسان تمركز دارد.
گرامشي از واژة هژموني براي اشاره به سلطة يكي از طبقات اجتماعي بر ديگر طبقات (از جمله هژموني بورژوازي) استفاده نمود. هژموني علاوه بر اشاره به كنترل سياسي و اقتصادي بيانگر توانايي طبقة مسلّط در القاي شيوة نگرش خود به جهان مي باشد، به گونه‏اي كه كساني كه نسبت به طبقة مزبور فرودست هستند اين طرز نگرش را به عنوان درك متعارف و نگرشي طبيعي قبول مي‏كنند. صاحبنظران خاطر نشان مي‏سازند كه اين فرآيند مستلزم تمايل و توافق اكثريت است. بر اساس تعريف جفري‏نوول اسميت درك متعارف عبارت است از شيوة مواجهة فرودست با شرايط فرودستي خويش.
با اين وجود گرامشي برخلاف آلتوسر بر مبارزه تأكيد مي‏ورزد. وي اشاره مي‏كند كه درك متعارف ثابت و انعطاف‏ناپذير نيست بلكه دائماً در حال تغيير خود است. همان گونه كه فيسك اشاره دارد مكّرراً بايد به جلب رضايت پرداخت چراكه تجربة اجتماعي مادي مردم دائماً به آنها معايب فرودستي را يادآور مي‏شود و در نتيجه تهديدي را متوجه طبقة مسلّط مي‏كند. هژموني نوعي تقابل پايدار بين ايدئولوژي و تجربة اجتماعي طبقة فرودست را مسلّم مي‏گيرد كه اين واسطه را به عرصة غير قابل اجتنابي از جدال ايدئولوژيك تبديل مي‏كند اشاراتي كه رسانه‏هاي جمعي را عرصه‏اي براي جدال مي‏دانند به دفعات در نظرات كساني كه تحت تأثير اين ديدگاه قرار دارند، تكرار شده است. ديدگاه گرامشي در برداندة نفي اقتصادگرايي است چراكه اين ديدگاه جدال بر سر سلطة ايدئولوژيك را عامل اصلي در تغييرات بنيادين مي‏بيند.
به دليل انتقادهايي كه از نظرية آلتوسر در زمينة ايدئولوژي شده است برخي از نئوماركسيست‏ها به عقايد گرامشي گرايش پيدا كرده‏اند.
استوارت‏هال
استوارت‏هال استاد جامعه‏شناسي دانشگاه اوپن است از چهره‏‏هاي اصلي در احياي چپ سياسي در دهة 1960 و 1970 در بريتانيا بود. وي با پيروي از آلتوسر استدلال مي‏كند كه رسانه‏ها به ظاهر واقعيت را منعكس مي‏سازند در حاليكه در حقيقت سازندة واقعيت هستند.
جنت وولاكات نقد مفيدي از كتاب مهار بحران كه از آثار مهم استوارت‏هال و همكارانش است ارائه داده است. اين اثر انعكاس دهندة تحليلي از فعّاليت‏هاي دلالتي رسانه‏هاي جمعي از ديد نظرية ماركسيستي فرهنگ‌گراست كه به واسطة نظرية هژموني گرامشي و مفهوم آلتوسري رسانه‏ها كه رسانه‌‏ها را در حكم دستگاه‏هاي ايدئولوژيك دولت مي‏داند و به مقدار زيادي با باز توليد ايدئولوژي‏هاي مسلّط سروكار دارند، تعديل يافته و بر استقلال نسبي رسانه‏هاي جمعي اذعان دارد. از نظر هال و همكارانش رسانه‏هاي جمعي متمايل هستند تا تعبيرهايي را كه در خدمت منافع طبقة مسلّط است باز توليد نمايند امّا در عين حال عرصه‏اي براي جدال ايدئولوژيك نيز هستند. نظام دلالتي رسانه‏ها نسبتاً مستقل انگاشته مي‏شود. اخبار نقش مهمي در تعريف وقايع ايفا مي‏كنند گرچه نسبت به معّرف‏هاي اصلي از قبيل منابع معتبر دولت و ساير نهادها در درجة دوم اهمّيت قرار دارند. رسانه‏ها همچنين با استفاده از اصطلاحات مردمي و ادّعاي بيان افكار عمومي به تقويت نوعي ديدگاه مورد توافق همگان مي‏پردازند.
به علاوه استوارت‏هال از لحاظ تئوريك به مسألة درك مردم از متن‏هاي رسانه‏اي اشاره مي‏كند. وي با تأكيد بر تنوّع بيشتر در واكنش‏ها مقابل متن‏هاي رسانه‏اي از ديدگاه‏هاي آلتوسر فاصله مي‏گيرد. هال در مقاله‏اي مهم به نام رمزگذاري رمزگشايي چنين استدلال مي‏كند كه ايدئولوژي مسلّط معمولاً به عنوان برداشت ارجح از متن رسانه‏اي پنداشته مي‏شود با اين حال خوانندگان اين برداشت را به صورت خودكار بر نمي‏گزينند. موقعيت‏هاي اجتماعي خوانندگان، بينندگان و شنوندگان ممكن است سبب گردد تا آنها ديدگاه‏هاي متفاوت اتخاذ نمايند. برداشت‏هاي مسلّط توسط كساني كه موقعيت اجتماعي آنها برداشت ارجح را مي‏پسندند توليد مي‏شود، برداشت‏هاي پذيرفته شده به وسيلة افرادي كه در برداشت‏ مسلّط تغييراتي مي‏دهند تا به وسيلة آن به موقعيّت خود اعتبار بخشند به وجود مي‏آيد. برداشت‏هاي مخالف را كساني پديد مي‏آورند كه موقعيت اجتماعي آنها را در تضاد مستقيم با برداشت ارجح قرار مي‏دهد. هال تأكيد مي‏ورزد كه همچنان محدوديت‏هايي براي تعبير وجود دارد بدين معنا كه معني نمي‏تواند صرفاً برداشتي شخصي و فردي باشد.
تأكيد هال بر ايدئولوژي از آن جا كه به نفع اهميّت مالكيت و كنترل است، مورد انتقاد واقع شده است.
محدوديت‏هاي تحليل ماركسيستي
بنابر استدلال منقدان، ماركسيسم تنها يك ايدئولوژي ديگر است (گرچه بنابر ادّعاي برخي، مادي‏گرايي تاريخي علمي عينيت گراست). بعضي از ماركسيست‏ها متّهم به جزم‏گرايي بيش از اندازه شده‏اند. ماركسيسم بنيادگرا، صراحتاً جبرگرا و از جنبة مادي‏گرايانه تقليل گراست و چارچوب محدودي براي عامليّت انساني و ذهنيت قايل است. ماركسيسم را اغلب فرا نظريه‏اي مي‏دانند كه از پژوهش تجربي اجتناب مي‏ورزد. با اين وجود در پژوهش‏ها به ويژه در حوزة اقتصاد سياسي ماركسيستي از روش تجربي استفاده مي‏شود. به علاوه تجزيه و تحليل بازنمايي‏هاي رسانه‏اي مستلزم بررسي عميق متن‏هاي خاص است.
تفكّر ماركسيسم ارتدوكس (سنتّي) در مورد آگاهي كاذب به شكلي فريبنده خبر از وجود واقعيتي مي‏دهد كه با وساطت تحريف نشده است. تصور همراه آن مبني بر اين كه اين آگاهي بدون هيچ مقاومتي از جانب مخاطبان به آنها القا مي‏شود، اجازة هيچ‏گونه برداشت مخالف ديگري را نمي‏دهد. ديدگاه‏هاي ماركيستي نبايد موجب شود كه راه‏هاي مختلفي را كه مخاطبان رسانه‏هاي جمعي از آنها استفاده مي‏كنند، ناديده بگيريم.
در واقع ديدگاه‏هاي نئوماركيستي در پي آن بوده‏اند كه از اين دام‏ها اجتناب ورزند. تأكيد اوّليّه ماركسيسم بر طبقه بايد با ساير تقسيم‏بندي‏ها از قبيل تقسيم‏بندي‏هاي جنسيّتي و قوميتي مرتبط گردد (اين امر به شكلي فزاينده در حال انجام است).
نقاط قوت تحليل ماركسيستي
بر خلاف بسياري نگرش‏هاي ديگر در مورد رسانه‏هاي جمعي، ماركسيسم به اهمّيت نظرية صريح اذعان دارد. نظرية انتقادي ماركسيستي اسطورة علوم اجتماعي غيرجانبدارانه را عرضه مي كند. ديدگاه ماركسيستي توجّه ما را به مسأله منفعت طلبي سياسي و اقتصادي در رسانه‏هاي جمعي جلب مي‏كند و نابرابري‏هاي اجتماعي در بازنمايي‏هاي رسانه‏اي را برجسته مي‏سازد. ماركسيسم كمك مي‏كند تا متن‏هاي رسانه‏اي را درون شكل‏بندي اجتماعي بزرگتري جاي دهيم. تمركز ماركسيسم بر طبيعت ايدئولوژي كمك مي‏كند تا ارزش‏هاي مسلّم فرض شده را ساختار شكني كنيم. تحليل ايدئولوژيك نيز كمك مي‏كند تا دريابيم روايت چه كسي در متن‏هاي رسانه‏اي به ما ارائه مي‏شود. با وجودي كه ماركسيسم آلتوسري در تضعيف اسطورة فرد خود مختار به ما كمك مي‏كند،ساير ديدگاه‏ها نئوماركسيستي رسانه‏هاي جمعي را عرصه‏اي براي جدال معاني ايدئولوژيك مي‏دانند كه برداشت‏هاي مخالف را امكان‏پذير مي‏سازد.
نظرية ماركسيستي بر اهميّت طبقة اجتماعي هم در ارتباط با مالكيت رسانه‏ها و هم در تعبير مخاطبان از متون رسانه‏اي تأكيد مي‏ورزد كه اين تأكيد همچنان از عوامل مهم در تحليل‏هاي رسانه‏اي است. گرچه ممكن است تحليل محتوا و نشانه شناسي محتواي رسانه‏ها را روشن‏تر سازند امّا تئوري ماركسيستي شرايط مادي توليدات رسانه‏اي و دريافت را برجسته مي‏كند. نظريه‏پردازان اقتصاد سياسي انتقادي به بررسي مالكيت و كنترل رسانه‏ها مي‏پردازند. تأثير مالكيت رسانه‏ها بر محتواي آنه

more">

نوشته شده توسط: yahyaee در March 16, 2008 03:12 PM

نظرات

ارسال نظر




به خاطر داشتن اطلاعات شما؟