March 16, 2008 03:12 PM
نظرية ماركسيستي رسانهها
دنيل چندلر
ترجمه: مريم اردكاني - فريد محمد نژاد
مقدّمه
در بريتانيا و اروپا از سالهاي پاياني دهة 60 تا حدوداً اوايل دهة 80 رهيافتهاي نئوماركيستي در ميان نظريهپردازان رسانهها متداول بود. در حال حاضر نظريات ماركسيستي با وجودي كه از نفوذ كمتري برخوردارند، اما هنوز هم رايجند. بنابراين آگاهي از مفاهيم كليدي ماركسيستي به منظور تجزيه و تحليل رسانههاي جمعي مهم است، هرچند كه هيچ مكتب فكري ماركيستي به صورت مشخص در حوزه رسانهها وجود ندارد و اغلب به نظر ميرسد اين اصطلاح (نظريه ماركسيستي رسانه) براي افراد ناآشنا غير قابل فهم است. اين يادداشتها قصد دارد تا راهنمايي براي بعضي مفاهيم كيدي فراهم نمايد.
نظريهپردازان ماركسيست به تأكيد بر نقش رسانههاي جمعي در باز توليد وضعيت موجود گرايش دارند، در حالي كه در نقطة مقابل تكثرگرايان ليبرال بر نقش رسانهها در پيشبرد آزادي بيان تأكيد ميورزند.
ظهور نئوماركسيسم در علوم اجتماعي تا حدودي به شكل واكنشي بر عليه مدلهاي كاركردگراي جامعه بروز يافت. كاركردگرايان تلاش دارند تا به تشريح نهادهاي اجتماعي از نظر كاركردهاي منسجم آنها در نظام درهم تنيدة اجتماعي ـ فرهنگي بپردازند. كاركردگرايي تضاد اجتماعي را ناديده ميگيرد در حالي كه ماركسيسم شناخت سودمندي از تضاد طبقاتي ارائه ميدهد.
در زمان استيلاي نئوماركسيسم در نظرية رسانهها در اروپا (عمدتاً در دهة 1970 و اوايل دهة 1980) سنتّ اصلي غير ماركسيستي، تكثّر گرايي ليبرال بود (كه از دهة 1940 ديدگاه مسلط در ايالات متحده آمريكا بود). گورويچ و ديگران اين موضوع را چنين مطرح كردهاند:
تكثّر گرايان جامعه را به عنوان مجموعهاي از گروههاي رقيب و منافع رقابتي كه هيچ يك تسلطّ هميشگي ندارند تصّور ميكنند. سازمانهاي رسانهاي به عنوان سيستمهاي نظام يافتة معّين كه از ميزان بالايي از استقلال از حكومت، احزاب سياسي و گروههاي فشار نهادينه شده برخوردارند، قلمداد ميشوند. گفته ميشود كه كنترل رسانهها در دستان مديران نخبه مستقلي قرار دارد كه تا حد قابل توجّهي به متخصّصان رسانهاي اجازة انعطاف ميدهند. تصوّر ميشود تناسبي اساسي بين سازمانهاي رسانهاي و مخاطبان آنان وجود دارد زيرا بر اساس گفتة مككوئل ارتباط عموماً وارد شكل داوطلبانه شده و ظاهراً برابر گشته است. مخاطبان قادر به استفاده درست از رسانهها در چاچوبي نامحدود از روشهاي منطبق بر نيازهاي اوّليه و خصلت خود هستند و دسترسي به آنچه هالوران آن را ارزشهاي تكثّر گرايانة اجتماعي مينامد آنها را قادر ميسازد انطباق يابند، همراهي كنند، به چالش بطلبند يا رد كنند.
اما ماركسيستها جامعة سرمايهداري را نوعي سلطة طبقاتي ميدانند و از نظر آنها رسانهها بخشي از عرصهاي ايدئولوژيك هستند، كه در آن ديدگاههاي طبقاتي مختلف به مبارزة خود ادامه ميدهند، گرچه تحت سلطة طبقاتي خاص قرار دارند. كنترل نهايي به شكل فزايندهاي بر انحصار سرمايه تمركز يافته است. گرچه متخصّصان رسانهاي در مورد استقلال خود دچار توهّم هستند با اين وجود خود را با هنجارهاي فرهنگ مسلّط وفق داده و آن را دروني كردهاند. رسانهها به عنوان يك كل چارچوبهاي تفسيري هماهنگ با منابع طبقات مسلّط را بازگو ميكنند. مخاطبان رسانهاي با وجود آن كه گاهي با اين چارچوبها مخالفت كرده و بر سر آنها بحث ميكنند، اما از دسترسي سريع به نظامهاي معنايي جايگزين كه آنان را قادر به مخالفت با تعاريف ارائه شده توسط رسانهها به نفع تعاريف مخالف منسجم سازد، محروم ماندهاند.
زيربنا و روبنا
اقتصادگرايي (گاه ماركسيسم عاميانه نيز خوانده ميشود) يكي از مشخصّههاي اصلي ماركسيسم كلاسيك (چه نوع سنتّي و چه نوع بنيادگرايانة آن) است. در اقتصادگرايي زيربناي اقتصادي جامعه تعيين كنندة هرچيز ديگر موجود در روبناي جامعه از قبيل آگاهي اجتماعي، سياسي و فكري است. نظريههايي را كه روابط اقتصادي را علّت اصلي پديدههاي اجتماعي ميدانند نظريههاي ماديگرا و يا بنابر تعبير ماركس ماديگرايي تاريخي مينامند. اقتصادگرايي با نظرية جبر تكنولوژيك نيز مرتبط است. ماركس را اغلب با استناد به نقل قولهايي جداگانه از او نظريهپردازي جبرگرا ميدانند از جمله: «ارمغان آسياب بادي جامعهاي فئودال و مبتني بر نظام ارباب و رعيتي و ارمغان ماشين بخار جامعهاي صنعتي و سرمايهداري است (فقر فلسفه، 1847).
پژوهشهاي حوزه رسانههاي جمعي مبتني بر اين ديدگاه بنيادگرايانه به صنايع فرهنگي از وجه جبرگرايي اقتصادي آنها مينگرند. بر اساس اين ديدگاه در واقع زيربناي اقتصادي سازمانهاي رسانهاي است كه محتواي رسانهها و معاني موجود در پيام آنها را تعيين ميكند. در نتيجه سازمانهاي رسانهاي تجاري ملزم به برآورده ساختن نيازهاي آگهي دهندگان و توليد محصولاتي هستند كه باعث به حداكثر رساندن تعداد مخاطبان شود (با افزودن بر ميزان محتواي خشونت آميز و جنسي). در نقطة مقابل آن دسته از نهادهاي رسانهاي كه بودجة آنها از طريق نهادهاي سياسي حاكم و يا دولت فراهم ميشود، گرايش بيشتري به مواضع ميانه دارند و يا متمايل به عقيده ونظر حاكم و مورد توافق عموم هستند. ماركسيستهاي معتقد به تنوّع اقتصاد سياسي همچنان ايدئولوژي را تابع زيربناي اقتصادي ميدانند. مدل زيربنا ـ روبنا كه در حوزة رسانههاي جمعي كاربرد دارد با مسايلي از قبيل مالكيّت و كنترل رسانهها نيز سروكار دارد.
منتقدان اقتصادگرايي را نظريهاي تقليلگرا ميدانند كه تنوّع را ناديده ميگيرد. ماركسيستهاي آلتوسري به استقلال نسبي روبنا با توّجه به زيربنا و كنش متقابل اين دو اعتقاد دارند. بر اساس اين ديدگاه فعّاليّتهاي ايدئولوژيك از قبيل فعّاليّتهاي رسانههاي جمعي تا حدودي از جبرگرايي اقتصادي مستقل است. تفكّر استقلال نسبي نيز مورد انتقاد قرار گرفته است.
استوارتهال و ديگر ماركسيستهاي فرهنگ گرا تحت تأثير آلتوسر مدل زيربنا ـ روبنا را وارد تحليلهاي خود كرده و چنين استدلال ميكنند كه رابطهاي ديالكتيك ميان آنچه ماركس «هستي اجتماعي» و «آگاهي اجتماعي» ناميده است، وجود دارد.
رسانهها در حكم ابزار توليد
از نظر ماركسيسم كلاسيك رسانههاي جمعي ابزار توليدي هستند كه در جوامع سرمايهداري در تمّلك طبقة مسلّط قرار دارند. بر طبق نظر ماركسيسم كلاسيك رسانههاي جمعي صرفاً عقايد و ديدگاههاي جهاني طبقة مسلّط را منتشر ميسازند و با عقايد ديگر مخالفت كرده يا آنها را رد ميكنند. اين مسأله به ميزان زيادي با اين استدلال ماركس همخواني دارد:
«طبقاتي كه ابزار توليد مادي را در اختيار دارد بر توليدات ذهني نيز كنترل دارد و در نتيجه به بيان سادهتر از اين طريق عقايد كساني كه از ابزارهاي توليد ذهني بيبهرهاند تابعي از عقايد اين طبقه است.»
بر اساس اين ديدگاه رسانههاي جمعي به توليد آگاهي كاذب در طبقههاي كارگري ميپردازند. اين مسأله به ديدگاهي افراطي منجر ميشود كه توليدات رسانهاي را بيانگر منسجمي از ارزشهاي طبقة مسلط ميداند و هرگونه تنوّع ارزشها در طبقة مسلّط و درون رسانهها و امكان برداشتهاي مخالف توسط مخاطبان رسانهاي را ناديده ميگيرد.
ايدئولوژي
يكي از مشخّصههاي اصلي نظرية ماركسيستي ديدگاه مادي گرايانهاي است كه بر اساس آن هستي اجتماعي تعيين كنندة آگاهي است. بر طبق اين ديدگاه ايجاد پايگاههاي ايدئولوژيك از كاركردهاي پايگاههاي طبقاتي است و ايدئولوژي مسلّط در جامعه همان ايدئولوژي طبقة مسلّط آن جامعه است. اين مسأله در تضاد با ديدگاه ايدئاليست كه براي آگاهي اولويت قايل است، قرار دارد (مانند آنچه در فلسفة هگلي وجود دارد). بر همين اساس ماركسيستها با يكديگر متفاوتند بدين معنا كه برخي رابطة بين هستي اجتماعي و آگاهي را نوعي جبرگرايي مستقيم ميدانند و برخي ديگر بر وجود رابطهاي ديالكتيك بين آنها تأكيد ميورزند.
در ماركسيسم بنيادگرا ايدئولوژي آگاهي كاذبي است كه از رقابت با گروههايي كه ايدئولوژي مسلّط منافع آنان را منعكس نميكند، ناشي ميشود. از اين منظر رسانههاي جمعي ايدئولوژي مسلّط يعني ارزشهاي طبقهاي كه رسانهها را در اختيار و كنترل خود دارد را منتشر ميكنند. بر اساس نظر طرفداران اقتصاد سياسي ماركيستي رسانههاي جمعي مبناي اقتصادي مبارزة طبقاتي را پنهان ميكنند. ايدئولوژي به جاي آنكه عرصهاي براي مبارزه باشد بدل به راهي شده است كه از طريق آن اين مبارزه نابود ميشود. آلتوسر تفكّر آگاهي كاذب را رد كرده وتأكيد ميورزد كه ايدئولوژي وسيلهاي است كه از طريق آن جهان را تجربه ميكنيم. ماركسيسم آلتوسري بر اصالت و تقليل ناپذيري ايدئولوژي تأكيد دارد، به عبارت ديگر ايدئولوژي را به خودي خود نيروي تعيين كننده ميداند. فعّاليّت ايدئولوژيك رسانههاي جمعي در غرب به باز توليد نظام سرمايهداري كمك ميكند.
يكي ديگر از نظريهپردازان ماركسيست در حوزة ايدئولوژي والنتين وولوسينف است كه در مطالعات فرهنگي بريتانيا تأثير گذار بوده است. وولوسينف اين گونه استدلال ميكند كه هر نظريهاي در مورد ايدئولوژي كه به مفهوم صرفاً انتزاعي از آگاهي موجوديتي فراتر از اشكال مادي كه در آن سازمان يافته است، ببخشد، تنها ميتواند نظريهاي متافيزيكي باشد. اشكال ايدئولوژيك محصول آگاهي نيستند بلكه آن را توليد ميكنند. همان طور كه توني بنت اشاره ميكند نظامهاي دلالت كه گسترة ايدئولوژي را تشكيل ميدهند به جاي آنكه به عنوان محصول اشكال مختلف آگاهي كه محدودة آنها جايي ديگر تعيين شده است، قلمداد شوند خود ابزاري هستند كه آگاهي عاملان اجتماعي را سبب ميشوند. نظريةپردازان ماركسيست صراحتاً پذيرفتهاند كه رسانههاي جمعي از قدرت ايدئولوژيك برخوردارند امّا بر سر طبيعت اين قدرت به توافق نرسيدهاند.
رسانهها در حكم ابزار تقويت كننده
در تحليل ماركسيستي رسانهها، نهادهاي رسانهاي را پيوند خورده به ساختار قدرت ميدانند در نتيجه عمدتاً هماهنگ بانهادهاي حاكم در جامعه عمل ميكنند. بنابراين رسانهها به باز توليد ديدگاههاي نهادهاي حاكم نه به عنوان يكي از ديدگاههاي متفاوت بلكه به عنوان ديدگاه اصلي، بديهي و طبيعي ميپردازند.
بر اساس نظر طرفداران اقتصاد سياسي ماركسيستي در رسانههاي جمعي نوعي گرايش به سمت اجتناب از مسايل كم طرفدار و نا متعارف و تمايل به ارزشها و فرضيات ارزشمندتر و مشروعتر وجود دارد.
همان گونه كه كوران و ديگران اشاره ميكنند اكثر محقّقان ماركسيست در بريتانيا (از جمله استوارتهال) به مسأله تصوير ارائه شده در رسانهها از خشونت از اين ديد مينگرند كه آيا اين تصوير در خدمت مشروعيت بخشي به نيروهاي نظم و قانون است، به ايجاد رضايت براي افزايش كنترل ونظارت جبري دولت ميانجامد يا از بيگانگان و مخالفان مشروعيتزدايي ميكند. در نتيجه اين محقّقان تأثير رسانههاي جمعي را در موقعيّتهايي كه ارتباطات با واسطه به شدت تحت حمايت نهادهايي از قبيل پليس، دستگاه قضايي و مدارس قرار دارد، بررسي كردهاند. بنابراين بر اساس تصوير ارائه شده از قدرت رسانهها، رسانهها به نوسازي، تقويت و گسترش گرايشات موجود كه تشكيل دهندة فرهنگ حاكم هستند ميپردازند و نه خلق آنها.
به همان ترتيب برخي صاحبنظران ماركسيست معتقدند كه تصوير رسانهها از انتخابات شامل مراسمي نمايشي است كه به ساختار قدرت در نظامهاي ليبرال دموكراسي مشروعيت ميبخشد و رأي دادن را عملي ايدئولوژيك ميداند كه به استمرار اسطورة دموكراسي انتخابي، برابري سياسي و حق تعيين سرنوشت جمعي كمك ميكند. بنابراين تأثير پوشش انتخابات را از نظر تقويّت آن دسته ارزشهاي سياسي كه در دموكراسيهاي غربي مشترك است و به طور جدّي توسط نظام آموزشي حمايت ميشود، در نظر ميگيرند.
ساخت يابي سوژه
نظريهپردازان ماركسيست نوعي تفاوت ويژه بين سوژه و ابژه (عين) قائلند. توني بنت خاطر نشان ميسازد كه ديالكتيك تاريخي مستلزم ارتباط دو جانبه و متعامل بين سوژه (عاملان انساني) و ابژه (عين) (شرايط زندگي آنها) است. فيسك سوژه را اين گونه معرفي ميكند:
ابژه محصول طبيعت و سوژه محصول فرهنگ است. نظريههاي فردگرا بر تفاوتهاي بين انسانها تمركز دارند و اين تفاوتها را طبيعي ميدانند. از سويي ديگر نظريههاي مبتني بر سوژه، بر تجربيات مشترك مردم در جامعه به عنوان ثمربخشترين شيوه تبيين انسان از نظر خود او، تمركزدارند.از اين منظر سوژه ساختي اجتماعي است و نه طبيعي.
در تفكّر ماركيستي افراد را حامل مواضعي ميدانند كه آنها را به واسطة تأثير روابط اجتماعي بدست آوردهاند. از اين مسأله به عنوان ساخت سوژه ياد ميشود.
آلتوسر تفكّّر انسانگرايي را كه فرد را موجودي خودآگاه و مختار ميداند كه اعمالش بر اساس باورهاي شخصي، نيّات، اولويتها و غيره قابل توضيح است، رد كرده است. آلتوسر ارائه دهندة مفهوم مكانيسم هويت بخشي است كه طبق آن سوژهها بر اساس تأثيرات ساختارهاي از پيش معيّن شكل ميگيرند. وظيفة ايدئولوژي شكل دادن به افراد به عنوان سوژه است. ابتدا دستگاههاي ايدئولوژيك دولت (ISAs) از قبيل خانواده، مدرسه و رسانههاي جمعي افراد را صاحب هويت ميكنند (به آنها هويت اجتماعي ميبخشند). از طريق دستگاههاي ايدئولوژيك دولت است كه مردم نوعي حس هويّت و درك از واقعيت بدست ميآورند.
اين تفكّر كه سوژة انساني بوسيلة ساختارهايي از پيش معيّن شكل گرفته است از مشخّصههاي اصلي ساختارگرايي است كه بر اساس آن ساختارهايي از قبيل زبان، روابط خانوادگي، رسوم فرهنگي و ديگر نيروهاي اجتماعي تعيين كنندة سوژه هستند.
تفكّر آلتوسر از هويت بخشي، نظريهپردازان رسانهاي ماركسيست را قادر ميسازد به تشريح عملكرد سياسي متنهاي رسانههاي جمعي بپردازند. متن به عنوان ساختاري كه از پيش وجود داشته به تماشاگر هويت ميبخشد و بدين ترتيب از او يك سوژه ميسازد. بر اساس اين ديدگاه سوژه (بيننده،شنونده، خواننده) بوسيلة متن ، قدرت رسانهها و توانايي آنها در قرار دادن سوژه در موقعيتي كه بازنمايي آنها را بازتابي از واقعيت روزانه قلمداد كند، شكل مييابد.
ماركيسم آلتوسري امكان مقاوت افراد در برابر روند هويت بخشي را رد ميكند حال آنكه دستگاههاي ايدئولوژيك نيز هميشه و به طور كامل موّفق عمل نميكنند. سوژه ممكن است هم عامل و هم اثرپذير باشد. نظريهپردازان آلتوسري رسانهها معمولاً متن را تنها عامل تعيين كنندة واكنش سوژه ميدانند. اين نظريهپردازان سوژه را يكدست تلقي ميكردند در حالي كه نظريههاي ماركسيستي بعدي سوژهاي متناقض و نامتمركز را معرّفي كردهاند كه ميان گسترهاي از گفتمانها كه در آنها شركت دارد، سردرگم مانده است.
گرچه تصويري كه هربرت ماركوزه از قدرت رسانههاي جمعي ارائه كرده است مخاطبان را قربانياني منفعل معرفي ميكند، ديدگاههاي نئوماركسيستي غالباً نقشهاي فعالتري براي مخاطبان در نظر گرفتهاند. بر اساس آنچه كوران و ديگران مطرح كردهاند نظامهاي معنايي حاكم از رسانههاي جمعي تأثير ميپذيرند و بوسيلة آنها تقويت ميشوند با اين وجود اين تلقي نيز وجود دارد كه اين نظامها توسط مخاطبان تعديل و در نظامهاي معنايي مستقر يا بر طبقه ادغام ميشوند.
تفاوتهاي درون ماركسيسم
مكاتب فكري متفاوت درون نظرية ماركيستي رسانهها به روشهاي مختلف توسط صاحبنظران دستهبندي شدهاند. مايكل گوروويچ و همكارانش فهرستي از سه پارادايم متعارض ارائه كردهاند كه عبارتند از ساختارگرايي، اقتصاد سياسي و فرهنگگرايي، ماركيسم آلتوسري ساختار گراست. تحليل ساختارگرا صرفاً بر شاكلة دروني نظامهاي دلالتي رسانهاي تمركز دارد.
در تفكّر ماركسيستي بنيادگرا نظريهپردازان اقتصاد سياسي، ايدئولوژي را تابعي از زيربناي اقتصادي ميدانند. در آثار گراهام مورداك رهيافت اقتصادي سياسي انتقادي بيان ميشود و جايگاه قدرت رسانهها در ساختارها و فرآيندهاي اقتصادي توليد رسانهاي مشخص ميشود. مالكيت و كنترل اقتصادي رسانهها عاملان اصلي در نحوة كنترل پيامهاي رسانهاي قلمداد ميشوند.
استوارتهال در اثر خود در سال 1978 رهيافت فرهنگ گراي ماركسيستي را ارائه ميكند كه رسانههاي جمعي را عاملي مؤثر و قدرتمند هرچند جانبي، در شكل دهي به آگاهي عمومي ميداند.
فرهنگگرايي در رّد اقتصادگرايي تابع ساختارگرايي آلتوسري است امّا بر خلاف ساختارگرايي بر تجربة واقعي زير گروهها در جامعه تأكيد دارد و رسانهها را درون بافت جامعهاي كه كلّيتي بيانگر و پيچيده است، در نظر ميگيرد. رهيافت فرهنگ گرايانه در فعاليتهاي مركز مطالعات فرهنگي معاصر (cccs) كه در دانشگاه بيرمنگام واقع است و مدّتي نيز استوارتهال رياست آن را بر عهده داشت، نمايان است.
بر اساس آنچه كوران و ديگران مطرح ساختهاند نظريهپردازان ماركسيست از نظر روايتي كه براي جبرگرايي رسانههاي جمعي و طبيعت و قدرت ايدئولوژيهاي رسانههاي جعي قائلند، با يكديگر متفاوتند.
مكتب فرانكفورت
ماركسيستهاي سنتّي، نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت را تجديد نظرگرا ميدانند، بخشي به دليل اين كه اين نظريه به انتقاد از اقتصادگرايي و ماديگرايي محض ميپردازد و بخشي ديگر به دليل اين كه اختيارگرا است. در نظرية رسانهاي مهم است كه اشارهاي به اوّلين تلاش ماركيستها (مكتب فرانكفورت) براي نظريهپردازي دربارة رسانهها داشته باشيم. گرچه اين تلاش هيچ گونه راه حل واقعي براي مطالعة رسانههاي جمعي ارائه نداده است. سرشناسترين نظريهپردازاني كه با مكتب فرانكفورت مرتبط بودند تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ماكس هوركهايمر بودند كه همگي از ماركيستهاي وفادار نيز بودند و با مؤسسة تحقيقات اجتماعي كه در سال 1923 در فرانكفورت تأسيس شده بود و در سال 1933 به نيويورك انتقال يافته بود، همكاري ميكردند.
مكتب فرانكفورت تحت تأثير تفكرات غالباً محافظه كارانه در مورد جامعة تودهوار قرار داشته است، هر چند كه به اين تفكّر گرايشي چپگرا نيز داده است. هربرت ماركوزه معروف به پدر چپ جديد در اثر خود با عنوان انسان تكساحتي با بدبيني بسيار رسانهها را نيرويي مقاومت ناپذير توصيف كرده است:
«وسايل ارتباطي، توليدات مقاومت ناپذير صنعت سرگرمي و اطلاعرساني، عادات مشخّص و واكنشهاي فكري و احساس خاصي را به همراه دارند كه مصرفكنندگان را به تهيهكنندگان و از اين طريق به كلّ سيستم اجتماعي پيوند ميزنند، اين توليدات به تلقين و دستكاري ميپردازند و از نوعي آگاهي كاذب كه از نادرستي خود درامان است، حمايت ميكنند. بدين ترتيب است كه الگويي تك بعدي از تفكّر و رفتار ظهور مييابد.
از نظر ماركوزه رسانههاي جمعي ملاكهايي را كه بر اساس آنها ممكن است به تفكّر دربارة جهان بپردازيم، تعيين كردهاند. مكتب فرانكفورت در كل نگاهي عميقاٌ بدبينانه به رسانههاي جمعي داشته است. همان گونه كه جانت وولاكات خاطر نشان ميسازد نظريهپردازان اين مكتب در آثار خود براي رسانههاي جمعي و صنعت فرهنگي نقش حاكميّت ايدئولوژيك قايل شدهاند كه فردگرايي بورژوازي و پتانسيل انقلابي طبقة كارگر را از بين برده است.
تئودورآدورنو و ماكس هوركهايمر عبارت صنعت فرهنگي را كه اشاره به فعّاليتهاي جمعي رسانهها دارد، خود ابداع كردهاند. تمركز مكتب فرانكفورت بر ايدئولوژي به تضعيف اقتصادگرايي كمك كرد هر چند كه ساير ماركسيستها اين مكتب را به علّت نخبهسالاري و آرمانگرايي هگلي آن مورد انتقاد قرار دادهاند.
آلتوسر
لويي آلتوسر از آن فيلسوفان ماركسيست فرانسوي بود كه ماركسيسم را يك علم تلقي ميكردند. فعّاليتهاي آلتوسر در سنّت ساختارگرايي است. يكي از مشخّصههاي ماركسيسم آلتوسري ردّ اصالت وجود هگلي ماركس است. اصالت وجود شامل تقليل اشياء به تنها يك اصل يا جوهره است. آلتوسر دو نوع اصالت وجود ماركسيستي را رد كرده است كه عبارتند از: اقتصادگرايي (جبرگرايي اقتصادي) و انسانگرايي (بر اساس انسانگرايي، پيشرفتهاي اجتماعي بيانگر طبيعت از پيش معيّن انساني است). بنابراين ماركسيسم آلتوسري ضد اقتصادگرايي و ضد انسانگرايي است. آلتوسر در ردّ اقتصادگرايي ايدئولوژي را به خودي خود نيرويي تعيين كننده در شكلدهي به آگاهي ميداند كه در قالب عناصري كه نشانگر فعاليتهاي دستگاههاي ايدئولوژيك دولت هستند قرار دارد و از استقلالي نسبي برخوردار است. آثار آلتوسر نشانگر تغيير جهت از دغدغة جبرگرايي اقتصادي است.
از نظر آلتوسر ايدئولوژي بيانگر رابطهاي فرضي ميان افراد و شرايط زندگي واقعي آنهاست. ايدئولوژي انسانها را به سوژه تبديل ميكند و باعث ميشود تا انسانها خود را در حكم عاملاني خود مختار ببينند در حالي كه در واقع فرآيندهاي ايدئولوژيك هستند كه به آنها شكل ميدهند.
توني بنت خاطرنشان ميسازد از آنجا كه آلتوسر همة اشكال ايدئولوژيك را در قالب عواملي كه به بازتوليد نظام موجود كمك ميكنند در نظر ميگيرد به شكلي خطرناك به كاركردگرايي كه جامعة سرمايهداري را يكدست ميداند و به تضادي دروني امكان بروز نميدهد، نزديك شده است. استوارتهال ميافزايد در نظرية آلتوسر درك اينكه چگونه هيچ چيز جز ايدئولوژي حاكم نميتواند بار ديگر در گفتمان باز توليد شود، دشوار است. بر اساس نظرية آلتوسري متنهاي رسانههاي جمعي به سوژه هويت ميدهند در حالي كه بسياري از نظريهپردازان رسانهها استدلال ميكنند كه سوژه معاني را در متنهاي رسانهاي به وجود ميآورد، براي اشاره به جدال بر سر معني بايد به نظريات وولوسينف و گرامشي رجوع كرد. بعضي منتقدان تأثير آلتوسر را عامل گرايش برخي پيروان او به سمت برداشتهاي كاملاً شكلگرايانه از نظامهاي دلالتي اشكال مختلف رسانههاي جمعي و ناديده گرفتن روشهاي توليد و دريافت دراين نظامها ميدانند. با اين وجود آلتوسر واسطه اصلي است كه از طريق آن پيشرفتهاي ساختارگرايي و نشانهشناسي وارد رهيافتهاي رسانهاي ماركسيستي شدهاند و دائماً آنها را دگرگون ميسازند.
گرامشي و هژموني
آنتونيو گرامشي ايتاليايي (1937- 1891) يك متفكّر ماركسيست پيشتاز بود. وي نيز مانند آلتوسر اقتصادگرايي را رد كرده است و بر استقلال ايدئولوژي از جبرگرايي اقتصادي پافشاري ميكند. به علاوه گرامشي مادي گرايي محض را نيز رد و برداشتي انسانگرا از ماركسيسم ارائه كرده است كه بر ذهنيت گرايي انسان تمركز دارد.
گرامشي از واژة هژموني براي اشاره به سلطة يكي از طبقات اجتماعي بر ديگر طبقات (از جمله هژموني بورژوازي) استفاده نمود. هژموني علاوه بر اشاره به كنترل سياسي و اقتصادي بيانگر توانايي طبقة مسلّط در القاي شيوة نگرش خود به جهان مي باشد، به گونهاي كه كساني كه نسبت به طبقة مزبور فرودست هستند اين طرز نگرش را به عنوان درك متعارف و نگرشي طبيعي قبول ميكنند. صاحبنظران خاطر نشان ميسازند كه اين فرآيند مستلزم تمايل و توافق اكثريت است. بر اساس تعريف جفرينوول اسميت درك متعارف عبارت است از شيوة مواجهة فرودست با شرايط فرودستي خويش.
با اين وجود گرامشي برخلاف آلتوسر بر مبارزه تأكيد ميورزد. وي اشاره ميكند كه درك متعارف ثابت و انعطافناپذير نيست بلكه دائماً در حال تغيير خود است. همان گونه كه فيسك اشاره دارد مكّرراً بايد به جلب رضايت پرداخت چراكه تجربة اجتماعي مادي مردم دائماً به آنها معايب فرودستي را يادآور ميشود و در نتيجه تهديدي را متوجه طبقة مسلّط ميكند. هژموني نوعي تقابل پايدار بين ايدئولوژي و تجربة اجتماعي طبقة فرودست را مسلّم ميگيرد كه اين واسطه را به عرصة غير قابل اجتنابي از جدال ايدئولوژيك تبديل ميكند اشاراتي كه رسانههاي جمعي را عرصهاي براي جدال ميدانند به دفعات در نظرات كساني كه تحت تأثير اين ديدگاه قرار دارند، تكرار شده است. ديدگاه گرامشي در برداندة نفي اقتصادگرايي است چراكه اين ديدگاه جدال بر سر سلطة ايدئولوژيك را عامل اصلي در تغييرات بنيادين ميبيند.
به دليل انتقادهايي كه از نظرية آلتوسر در زمينة ايدئولوژي شده است برخي از نئوماركسيستها به عقايد گرامشي گرايش پيدا كردهاند.
استوارتهال
استوارتهال استاد جامعهشناسي دانشگاه اوپن است از چهرههاي اصلي در احياي چپ سياسي در دهة 1960 و 1970 در بريتانيا بود. وي با پيروي از آلتوسر استدلال ميكند كه رسانهها به ظاهر واقعيت را منعكس ميسازند در حاليكه در حقيقت سازندة واقعيت هستند.
جنت وولاكات نقد مفيدي از كتاب مهار بحران كه از آثار مهم استوارتهال و همكارانش است ارائه داده است. اين اثر انعكاس دهندة تحليلي از فعّاليتهاي دلالتي رسانههاي جمعي از ديد نظرية ماركسيستي فرهنگگراست كه به واسطة نظرية هژموني گرامشي و مفهوم آلتوسري رسانهها كه رسانهها را در حكم دستگاههاي ايدئولوژيك دولت ميداند و به مقدار زيادي با باز توليد ايدئولوژيهاي مسلّط سروكار دارند، تعديل يافته و بر استقلال نسبي رسانههاي جمعي اذعان دارد. از نظر هال و همكارانش رسانههاي جمعي متمايل هستند تا تعبيرهايي را كه در خدمت منافع طبقة مسلّط است باز توليد نمايند امّا در عين حال عرصهاي براي جدال ايدئولوژيك نيز هستند. نظام دلالتي رسانهها نسبتاً مستقل انگاشته ميشود. اخبار نقش مهمي در تعريف وقايع ايفا ميكنند گرچه نسبت به معّرفهاي اصلي از قبيل منابع معتبر دولت و ساير نهادها در درجة دوم اهمّيت قرار دارند. رسانهها همچنين با استفاده از اصطلاحات مردمي و ادّعاي بيان افكار عمومي به تقويت نوعي ديدگاه مورد توافق همگان ميپردازند.
به علاوه استوارتهال از لحاظ تئوريك به مسألة درك مردم از متنهاي رسانهاي اشاره ميكند. وي با تأكيد بر تنوّع بيشتر در واكنشها مقابل متنهاي رسانهاي از ديدگاههاي آلتوسر فاصله ميگيرد. هال در مقالهاي مهم به نام رمزگذاري رمزگشايي چنين استدلال ميكند كه ايدئولوژي مسلّط معمولاً به عنوان برداشت ارجح از متن رسانهاي پنداشته ميشود با اين حال خوانندگان اين برداشت را به صورت خودكار بر نميگزينند. موقعيتهاي اجتماعي خوانندگان، بينندگان و شنوندگان ممكن است سبب گردد تا آنها ديدگاههاي متفاوت اتخاذ نمايند. برداشتهاي مسلّط توسط كساني كه موقعيت اجتماعي آنها برداشت ارجح را ميپسندند توليد ميشود، برداشتهاي پذيرفته شده به وسيلة افرادي كه در برداشت مسلّط تغييراتي ميدهند تا به وسيلة آن به موقعيّت خود اعتبار بخشند به وجود ميآيد. برداشتهاي مخالف را كساني پديد ميآورند كه موقعيت اجتماعي آنها را در تضاد مستقيم با برداشت ارجح قرار ميدهد. هال تأكيد ميورزد كه همچنان محدوديتهايي براي تعبير وجود دارد بدين معنا كه معني نميتواند صرفاً برداشتي شخصي و فردي باشد.
تأكيد هال بر ايدئولوژي از آن جا كه به نفع اهميّت مالكيت و كنترل است، مورد انتقاد واقع شده است.
محدوديتهاي تحليل ماركسيستي
بنابر استدلال منقدان، ماركسيسم تنها يك ايدئولوژي ديگر است (گرچه بنابر ادّعاي برخي، ماديگرايي تاريخي علمي عينيت گراست). بعضي از ماركسيستها متّهم به جزمگرايي بيش از اندازه شدهاند. ماركسيسم بنيادگرا، صراحتاً جبرگرا و از جنبة ماديگرايانه تقليل گراست و چارچوب محدودي براي عامليّت انساني و ذهنيت قايل است. ماركسيسم را اغلب فرا نظريهاي ميدانند كه از پژوهش تجربي اجتناب ميورزد. با اين وجود در پژوهشها به ويژه در حوزة اقتصاد سياسي ماركسيستي از روش تجربي استفاده ميشود. به علاوه تجزيه و تحليل بازنماييهاي رسانهاي مستلزم بررسي عميق متنهاي خاص است.
تفكّر ماركسيسم ارتدوكس (سنتّي) در مورد آگاهي كاذب به شكلي فريبنده خبر از وجود واقعيتي ميدهد كه با وساطت تحريف نشده است. تصور همراه آن مبني بر اين كه اين آگاهي بدون هيچ مقاومتي از جانب مخاطبان به آنها القا ميشود، اجازة هيچگونه برداشت مخالف ديگري را نميدهد. ديدگاههاي ماركيستي نبايد موجب شود كه راههاي مختلفي را كه مخاطبان رسانههاي جمعي از آنها استفاده ميكنند، ناديده بگيريم.
در واقع ديدگاههاي نئوماركيستي در پي آن بودهاند كه از اين دامها اجتناب ورزند. تأكيد اوّليّه ماركسيسم بر طبقه بايد با ساير تقسيمبنديها از قبيل تقسيمبنديهاي جنسيّتي و قوميتي مرتبط گردد (اين امر به شكلي فزاينده در حال انجام است).
نقاط قوت تحليل ماركسيستي
بر خلاف بسياري نگرشهاي ديگر در مورد رسانههاي جمعي، ماركسيسم به اهمّيت نظرية صريح اذعان دارد. نظرية انتقادي ماركسيستي اسطورة علوم اجتماعي غيرجانبدارانه را عرضه مي كند. ديدگاه ماركسيستي توجّه ما را به مسأله منفعت طلبي سياسي و اقتصادي در رسانههاي جمعي جلب ميكند و نابرابريهاي اجتماعي در بازنماييهاي رسانهاي را برجسته ميسازد. ماركسيسم كمك ميكند تا متنهاي رسانهاي را درون شكلبندي اجتماعي بزرگتري جاي دهيم. تمركز ماركسيسم بر طبيعت ايدئولوژي كمك ميكند تا ارزشهاي مسلّم فرض شده را ساختار شكني كنيم. تحليل ايدئولوژيك نيز كمك ميكند تا دريابيم روايت چه كسي در متنهاي رسانهاي به ما ارائه ميشود. با وجودي كه ماركسيسم آلتوسري در تضعيف اسطورة فرد خود مختار به ما كمك ميكند،ساير ديدگاهها نئوماركسيستي رسانههاي جمعي را عرصهاي براي جدال معاني ايدئولوژيك ميدانند كه برداشتهاي مخالف را امكانپذير ميسازد.
نظرية ماركسيستي بر اهميّت طبقة اجتماعي هم در ارتباط با مالكيت رسانهها و هم در تعبير مخاطبان از متون رسانهاي تأكيد ميورزد كه اين تأكيد همچنان از عوامل مهم در تحليلهاي رسانهاي است. گرچه ممكن است تحليل محتوا و نشانه شناسي محتواي رسانهها را روشنتر سازند امّا تئوري ماركسيستي شرايط مادي توليدات رسانهاي و دريافت را برجسته ميكند. نظريهپردازان اقتصاد سياسي انتقادي به بررسي مالكيت و كنترل رسانهها ميپردازند. تأثير مالكيت رسانهها بر محتواي آنها را نميتوان ناديده گرفت. در نظر گرفتن چنين مسايلي از قبيل دسترسيهاي متفاوت و شيوههاي مختلف تعبير كه به وسيلة گروهبنديهاي اجتماعي ـ اقتصادي شكل مييابند، همچنان از اهميّت برخوردار است. پژوهشهاي ماركسيستي در حوزة رسانهها شامل تجزيه و تحليل بازنماييها در رسانههاي جمعي (از قبيل پوشش سياسي يا گروههاي اجتماعي) به منظور آشكار ساختن ايدئولوژيهاي نهفته است. هنوز نيز به تحليلهايي از اين دست نيازمنديم. مخاطبان همچنان با در نظرگرفتن چنين محتواهايي دست به تعبير ميزنند گرچه گاهي اين تعبيرها ميتوانند متضاد هم باشند.اما به دليل توزيع قدرت در جامعه برخي از برداشتها از واقعيت از تأثيرگذاري بيشتري برخوردارند.
مكتب فرانكفورت
ماركسيستهاي سنتّي، نظرية انتقادي مكتب فرانكفورت را تجديد نظرگرا ميدانند، بخشي به دليل اين كه اين نظريه به انتقاد از اقتصادگرايي و ماديگرايي محض ميپردازد و بخشي ديگر به دليل اين كه اختيارگرا است. در نظرية رسانهاي مهم است كه اشارهاي به اوّلين تلاش ماركيستها (مكتب فرانكفورت) براي نظريهپردازي دربارة رسانهها داشته باشيم. گرچه اين تلاش هيچ گونه راه حل واقعي براي مطالعة رسانههاي جمعي ارائه نداده است. سرشناسترين نظريهپردازاني كه با مكتب فرانكفورت مرتبط بودند تئودور آدورنو، هربرت ماركوزه و ماكس هوركهايمر بودند كه همگي از ماركيستهاي وفادار نيز بودند و با مؤسسة تحقيقات اجتماعي كه در سال 1923 در فرانكفورت تأسيس شده بود و در سال 1933 به نيويورك انتقال يافته بود، همكاري ميكردند.
مكتب فرانكفورت تحت تأثير تفكرات غالباً محافظه كارانه در مورد جامعة تودهوار قرار داشته است، هر چند كه به اين تفكّر گرايشي چپگرا نيز داده است. هربرت ماركوزه معروف به پدر چپ جديد در اثر خود با عنوان انسان تكساحتي با بدبيني بسيار رسانهها را نيرويي مقاومت ناپذير توصيف كرده است:
«وسايل ارتباطي، توليدات مقاومت ناپذير صنعت سرگرمي و اطلاعرساني، عادات مشخّص و واكنشهاي فكري و احساس خاصي را به همراه دارند كه مصرفكنندگان را به تهيهكنندگان و از اين طريق به كلّ سيستم اجتماعي پيوند ميزنند، اين توليدات به تلقين و دستكاري ميپردازند و از نوعي آگاهي كاذب كه از نادرستي خود درامان است، حمايت ميكنند. بدين ترتيب است كه الگويي تك بعدي از تفكّر و رفتار ظهور مييابد.
از نظر ماركوزه رسانههاي جمعي ملاكهايي را كه بر اساس آنها ممكن است به تفكّر دربارة جهان بپردازيم، تعيين كردهاند. مكتب فرانكفورت در كل نگاهي عميقاٌ بدبينانه به رسانههاي جمعي داشته است. همان گونه كه جانت وولاكات خاطر نشان ميسازد نظريهپردازان اين مكتب در آثار خود براي رسانههاي جمعي و صنعت فرهنگي نقش حاكميّت ايدئولوژيك قايل شدهاند كه فردگرايي بورژوازي و پتانسيل انقلابي طبقة كارگر را از بين برده است.
تئودورآدورنو و ماكس هوركهايمر عبارت صنعت فرهنگي را كه اشاره به فعّاليتهاي جمعي رسانهها دارد، خود ابداع كردهاند. تمركز مكتب فرانكفورت بر ايدئولوژي به تضعيف اقتصادگرايي كمك كرد هر چند كه ساير ماركسيستها اين مكتب را به علّت نخبهسالاري و آرمانگرايي هگلي آن مورد انتقاد قرار دادهاند.
آلتوسر
لويي آلتوسر از آن فيلسوفان ماركسيست فرانسوي بود كه ماركسيسم را يك علم تلقي ميكردند. فعّاليتهاي آلتوسر در سنّت ساختارگرايي است. يكي از مشخّصههاي ماركسيسم آلتوسري ردّ اصالت وجود هگلي ماركس است. اصالت وجود شامل تقليل اشياء به تنها يك اصل يا جوهره است. آلتوسر دو نوع اصالت وجود ماركسيستي را رد كرده است كه عبارتند از: اقتصادگرايي (جبرگرايي اقتصادي) و انسانگرايي (بر اساس انسانگرايي، پيشرفتهاي اجتماعي بيانگر طبيعت از پيش معيّن انساني است). بنابراين ماركسيسم آلتوسري ضد اقتصادگرايي و ضد انسانگرايي است. آلتوسر در ردّ اقتصادگرايي ايدئولوژي را به خودي خود نيرويي تعيين كننده در شكلدهي به آگاهي ميداند كه در قالب عناصري كه نشانگر فعاليتهاي دستگاههاي ايدئولوژيك دولت هستند قرار دارد و از استقلالي نسبي برخوردار است. آثار آلتوسر نشانگر تغيير جهت از دغدغة جبرگرايي اقتصادي است.
از نظر آلتوسر ايدئولوژي بيانگر رابطهاي فرضي ميان افراد و شرايط زندگي واقعي آنهاست. ايدئولوژي انسانها را به سوژه تبديل ميكند و باعث ميشود تا انسانها خود را در حكم عاملاني خود مختار ببينند در حالي كه در واقع فرآيندهاي ايدئولوژيك هستند كه به آنها شكل ميدهند.
توني بنت خاطرنشان ميسازد از آنجا كه آلتوسر همة اشكال ايدئولوژيك را در قالب عواملي كه به بازتوليد نظام موجود كمك ميكنند در نظر ميگيرد به شكلي خطرناك به كاركردگرايي كه جامعة سرمايهداري را يكدست ميداند و به تضادي دروني امكان بروز نميدهد، نزديك شده است. استوارتهال ميافزايد در نظرية آلتوسر درك اينكه چگونه هيچ چيز جز ايدئولوژي حاكم نميتواند بار ديگر در گفتمان باز توليد شود، دشوار است. بر اساس نظرية آلتوسري متنهاي رسانههاي جمعي به سوژه هويت ميدهند در حالي كه بسياري از نظريهپردازان رسانهها استدلال ميكنند كه سوژه معاني را در متنهاي رسانهاي به وجود ميآورد، براي اشاره به جدال بر سر معني بايد به نظريات وولوسينف و گرامشي رجوع كرد. بعضي منتقدان تأثير آلتوسر را عامل گرايش برخي پيروان او به سمت برداشتهاي كاملاً شكلگرايانه از نظامهاي دلالتي اشكال مختلف رسانههاي جمعي و ناديده گرفتن روشهاي توليد و دريافت دراين نظامها ميدانند. با اين وجود آلتوسر واسطه اصلي است كه از طريق آن پيشرفتهاي ساختارگرايي و نشانهشناسي وارد رهيافتهاي رسانهاي ماركسيستي شدهاند و دائماً آنها را دگرگون ميسازند.
گرامشي و هژموني
آنتونيو گرامشي ايتاليايي (1937- 1891) يك متفكّر ماركسيست پيشتاز بود. وي نيز مانند آلتوسر اقتصادگرايي را رد كرده است و بر استقلال ايدئولوژي از جبرگرايي اقتصادي پافشاري ميكند. به علاوه گرامشي مادي گرايي محض را نيز رد و برداشتي انسانگرا از ماركسيسم ارائه كرده است كه بر ذهنيت گرايي انسان تمركز دارد.
گرامشي از واژة هژموني براي اشاره به سلطة يكي از طبقات اجتماعي بر ديگر طبقات (از جمله هژموني بورژوازي) استفاده نمود. هژموني علاوه بر اشاره به كنترل سياسي و اقتصادي بيانگر توانايي طبقة مسلّط در القاي شيوة نگرش خود به جهان مي باشد، به گونهاي كه كساني كه نسبت به طبقة مزبور فرودست هستند اين طرز نگرش را به عنوان درك متعارف و نگرشي طبيعي قبول ميكنند. صاحبنظران خاطر نشان ميسازند كه اين فرآيند مستلزم تمايل و توافق اكثريت است. بر اساس تعريف جفرينوول اسميت درك متعارف عبارت است از شيوة مواجهة فرودست با شرايط فرودستي خويش.
با اين وجود گرامشي برخلاف آلتوسر بر مبارزه تأكيد ميورزد. وي اشاره ميكند كه درك متعارف ثابت و انعطافناپذير نيست بلكه دائماً در حال تغيير خود است. همان گونه كه فيسك اشاره دارد مكّرراً بايد به جلب رضايت پرداخت چراكه تجربة اجتماعي مادي مردم دائماً به آنها معايب فرودستي را يادآور ميشود و در نتيجه تهديدي را متوجه طبقة مسلّط ميكند. هژموني نوعي تقابل پايدار بين ايدئولوژي و تجربة اجتماعي طبقة فرودست را مسلّم ميگيرد كه اين واسطه را به عرصة غير قابل اجتنابي از جدال ايدئولوژيك تبديل ميكند اشاراتي كه رسانههاي جمعي را عرصهاي براي جدال ميدانند به دفعات در نظرات كساني كه تحت تأثير اين ديدگاه قرار دارند، تكرار شده است. ديدگاه گرامشي در برداندة نفي اقتصادگرايي است چراكه اين ديدگاه جدال بر سر سلطة ايدئولوژيك را عامل اصلي در تغييرات بنيادين ميبيند.
به دليل انتقادهايي كه از نظرية آلتوسر در زمينة ايدئولوژي شده است برخي از نئوماركسيستها به عقايد گرامشي گرايش پيدا كردهاند.
استوارتهال
استوارتهال استاد جامعهشناسي دانشگاه اوپن است از چهرههاي اصلي در احياي چپ سياسي در دهة 1960 و 1970 در بريتانيا بود. وي با پيروي از آلتوسر استدلال ميكند كه رسانهها به ظاهر واقعيت را منعكس ميسازند در حاليكه در حقيقت سازندة واقعيت هستند.
جنت وولاكات نقد مفيدي از كتاب مهار بحران كه از آثار مهم استوارتهال و همكارانش است ارائه داده است. اين اثر انعكاس دهندة تحليلي از فعّاليتهاي دلالتي رسانههاي جمعي از ديد نظرية ماركسيستي فرهنگگراست كه به واسطة نظرية هژموني گرامشي و مفهوم آلتوسري رسانهها كه رسانهها را در حكم دستگاههاي ايدئولوژيك دولت ميداند و به مقدار زيادي با باز توليد ايدئولوژيهاي مسلّط سروكار دارند، تعديل يافته و بر استقلال نسبي رسانههاي جمعي اذعان دارد. از نظر هال و همكارانش رسانههاي جمعي متمايل هستند تا تعبيرهايي را كه در خدمت منافع طبقة مسلّط است باز توليد نمايند امّا در عين حال عرصهاي براي جدال ايدئولوژيك نيز هستند. نظام دلالتي رسانهها نسبتاً مستقل انگاشته ميشود. اخبار نقش مهمي در تعريف وقايع ايفا ميكنند گرچه نسبت به معّرفهاي اصلي از قبيل منابع معتبر دولت و ساير نهادها در درجة دوم اهمّيت قرار دارند. رسانهها همچنين با استفاده از اصطلاحات مردمي و ادّعاي بيان افكار عمومي به تقويت نوعي ديدگاه مورد توافق همگان ميپردازند.
به علاوه استوارتهال از لحاظ تئوريك به مسألة درك مردم از متنهاي رسانهاي اشاره ميكند. وي با تأكيد بر تنوّع بيشتر در واكنشها مقابل متنهاي رسانهاي از ديدگاههاي آلتوسر فاصله ميگيرد. هال در مقالهاي مهم به نام رمزگذاري رمزگشايي چنين استدلال ميكند كه ايدئولوژي مسلّط معمولاً به عنوان برداشت ارجح از متن رسانهاي پنداشته ميشود با اين حال خوانندگان اين برداشت را به صورت خودكار بر نميگزينند. موقعيتهاي اجتماعي خوانندگان، بينندگان و شنوندگان ممكن است سبب گردد تا آنها ديدگاههاي متفاوت اتخاذ نمايند. برداشتهاي مسلّط توسط كساني كه موقعيت اجتماعي آنها برداشت ارجح را ميپسندند توليد ميشود، برداشتهاي پذيرفته شده به وسيلة افرادي كه در برداشت مسلّط تغييراتي ميدهند تا به وسيلة آن به موقعيّت خود اعتبار بخشند به وجود ميآيد. برداشتهاي مخالف را كساني پديد ميآورند كه موقعيت اجتماعي آنها را در تضاد مستقيم با برداشت ارجح قرار ميدهد. هال تأكيد ميورزد كه همچنان محدوديتهايي براي تعبير وجود دارد بدين معنا كه معني نميتواند صرفاً برداشتي شخصي و فردي باشد.
تأكيد هال بر ايدئولوژي از آن جا كه به نفع اهميّت مالكيت و كنترل است، مورد انتقاد واقع شده است.
محدوديتهاي تحليل ماركسيستي
بنابر استدلال منقدان، ماركسيسم تنها يك ايدئولوژي ديگر است (گرچه بنابر ادّعاي برخي، ماديگرايي تاريخي علمي عينيت گراست). بعضي از ماركسيستها متّهم به جزمگرايي بيش از اندازه شدهاند. ماركسيسم بنيادگرا، صراحتاً جبرگرا و از جنبة ماديگرايانه تقليل گراست و چارچوب محدودي براي عامليّت انساني و ذهنيت قايل است. ماركسيسم را اغلب فرا نظريهاي ميدانند كه از پژوهش تجربي اجتناب ميورزد. با اين وجود در پژوهشها به ويژه در حوزة اقتصاد سياسي ماركسيستي از روش تجربي استفاده ميشود. به علاوه تجزيه و تحليل بازنماييهاي رسانهاي مستلزم بررسي عميق متنهاي خاص است.
تفكّر ماركسيسم ارتدوكس (سنتّي) در مورد آگاهي كاذب به شكلي فريبنده خبر از وجود واقعيتي ميدهد كه با وساطت تحريف نشده است. تصور همراه آن مبني بر اين كه اين آگاهي بدون هيچ مقاومتي از جانب مخاطبان به آنها القا ميشود، اجازة هيچگونه برداشت مخالف ديگري را نميدهد. ديدگاههاي ماركيستي نبايد موجب شود كه راههاي مختلفي را كه مخاطبان رسانههاي جمعي از آنها استفاده ميكنند، ناديده بگيريم.
در واقع ديدگاههاي نئوماركيستي در پي آن بودهاند كه از اين دامها اجتناب ورزند. تأكيد اوّليّه ماركسيسم بر طبقه بايد با ساير تقسيمبنديها از قبيل تقسيمبنديهاي جنسيّتي و قوميتي مرتبط گردد (اين امر به شكلي فزاينده در حال انجام است).
نقاط قوت تحليل ماركسيستي
بر خلاف بسياري نگرشهاي ديگر در مورد رسانههاي جمعي، ماركسيسم به اهمّيت نظرية صريح اذعان دارد. نظرية انتقادي ماركسيستي اسطورة علوم اجتماعي غيرجانبدارانه را عرضه مي كند. ديدگاه ماركسيستي توجّه ما را به مسأله منفعت طلبي سياسي و اقتصادي در رسانههاي جمعي جلب ميكند و نابرابريهاي اجتماعي در بازنماييهاي رسانهاي را برجسته ميسازد. ماركسيسم كمك ميكند تا متنهاي رسانهاي را درون شكلبندي اجتماعي بزرگتري جاي دهيم. تمركز ماركسيسم بر طبيعت ايدئولوژي كمك ميكند تا ارزشهاي مسلّم فرض شده را ساختار شكني كنيم. تحليل ايدئولوژيك نيز كمك ميكند تا دريابيم روايت چه كسي در متنهاي رسانهاي به ما ارائه ميشود. با وجودي كه ماركسيسم آلتوسري در تضعيف اسطورة فرد خود مختار به ما كمك ميكند،ساير ديدگاهها نئوماركسيستي رسانههاي جمعي را عرصهاي براي جدال معاني ايدئولوژيك ميدانند كه برداشتهاي مخالف را امكانپذير ميسازد.
نظرية ماركسيستي بر اهميّت طبقة اجتماعي هم در ارتباط با مالكيت رسانهها و هم در تعبير مخاطبان از متون رسانهاي تأكيد ميورزد كه اين تأكيد همچنان از عوامل مهم در تحليلهاي رسانهاي است. گرچه ممكن است تحليل محتوا و نشانه شناسي محتواي رسانهها را روشنتر سازند امّا تئوري ماركسيستي شرايط مادي توليدات رسانهاي و دريافت را برجسته ميكند. نظريهپردازان اقتصاد سياسي انتقادي به بررسي مالكيت و كنترل رسانهها ميپردازند. تأثير مالكيت رسانهها بر محتواي آنه
نوشته شده توسط: yahyaee در March 16, 2008 03:12 PM


