February 1, 2007 12:26 PM
تاثیر وسایل ارتباط جمعی بر پیوندهای عاطفی درخانواده¬هاh3>
تاثیر وسایل ارتباط جمعی بر پیوندهای عاطفی درخانواده¬ها
چکيده يكي از مولفه¬های خانواده منسجم ، پيوند عاطفی است كه در اثر وجود و استمرار فضای گفت وگو ، تعامل افکار و تبادل نظر ميان اعضای آن شكل مي¬گيرد. پيوند عاطفي ، خود به عنوان يک عامل انگيزشی موجب ارتقاء انسجام خانواده می¬شود و اين سيکل می¬تواند همچنان ادامه يابد. براين اساس پيوند عاطفي و انسجام خانواده با يكديگر همبستگي مثبت و بالايي دارند.عوامل گوناگوني موجب آسيب ديدن پيوند عاطفي خانواده شده و انسجام آن را به مخاطره مي¬اندازند. يكي از عوامل اثرگذار بر گسستگي انسجام خانواده ، گسترش رسانه¬هاي جمعي و استفاده افراطي از آنها مي¬باشد. رسانه¬های جمعی بويژه رسانه¬های شنيداری وغير متعامل به دليل کارکرد متنوع خود و ايجاد تغييرات پيوسته ، بتدريج جای ارتباط بين فردی ازنوع چهره به چهره را گرفته و توانسته¬اند فضای انفرادی را بجای فضای جمعی و اجتماعي خانواده حاکم کنند ، بطوری که گسترش تکنيکی رسانه¬های شنيداری و رايانه¬ای ، ارتباط مستقيمی با فردگرايی و دوری از گروه را نشان می¬دهد. دراين مسير ، تعامل فرد با رسانه الکترونيکی وغير احساسی شکل می¬گيرد و به دليل برتری تکنولوژيکی وتجهيز فنی ابزارهاي رسانه¬ای ، نوعی رعب فرهنگی وانفعال شخصيتی درفرد ايجاد می¬شود. نتيجه اين می¬شود که افراد خانواده به جای گفت و گوی صميمی با يکديگر با ابزارهای الکترونيکی ارتباط برقرار می¬کنند ، ارتباطي که فاقد بار عاطفی و احساسی است. اين آسيب در دو نوع ارتباط ، بيشتر خود را نشان می¬دهد : يکي ارتباط بين فرزندان و والدين ، و ديگري ارتباط بين زن و شوهر.تجربيات نشان می¬دهند که هر اندازه ارتباط ميان فرزندان و والدين و همچنين ارتباط ميان همسران به دليل تغيير مخاطب کاهش يابد ، فاصله عاطفی و هيجانی و همچنين فاصله شناختی ميان اعضای نظام خانواده بيشتر می¬شود. آمارهای رسمی نشان می¬دهند که ميزان مشاهده تلويزيون توسط افراد ايرانی نزديک به چهار ساعت و نيم در روز است. اين ميزان بسيار زياد است و می¬تواند موجب کاهش فضای گفت و گو ميان اعضای خانواده گردد. اين روند به افزايش فردگرايی و کاهش جمع گرايی منجر خواهد شد كه عامل مهمي در آسيب ديدن انسجام خانواده قلمداد مي¬شود. خانواده و گروهخانواده ، يک گروه پويا¬ست. گروه تنها مجموعه¬اي از افراد نيست ، بلکه نشان دهنده نوع و شکل روابط ميان اعضاي آن نيز هست. گروه را مي¬توان مجموعه¬اي از افراد دانست که با برقراري ارتباط با يکديگر و انجام کار و فعاليت مشترک ، هدف مشترکي را نيز دنبال مي¬کنند (بورمان ، 1969، به نقل از فرهنگي ،1382). درتقسيم بندي گروه¬ها ، خانواده را مي¬توان جزو گروه¬هاي کوچک بحساب آورد که با اندکي تفاوت ، ازقوانين گروههاي بزرگ تبعيت مي¬کنند. ازمهمترين قواعد اين گروهها تحولي بودن آنهاست. تحول گروهگروه به عنوان يک نظام جمعي، همواره درحال تحول و تغيير مي¬باشد. خانواده نيز کم و بيش از آغاز شکل¬گيري خود از مراحلي گذر مي¬کند. گذر از اين مراحل درجهت هدفمندي نظام (سيستم) مي¬باشد. هدف اصلي گروه خانواده ، رسيدن به سطحي است که بتواند ثبات و تداوم خود را حفظ نمايد. اين هدف را مي¬توان با عنوان انسجام خانواده نام برد که به آن گروه ، شخصيتي پايدار مي¬دهد. به عبارت ديگر، انسجام گروه را مي¬توان به عنوان سطح بالاي گروه (خانواده ) مطرح نمود. وقتي اعضاي گروه بتوانند نيازهاي همديگر را درجهت هدف فردي و جمعي خود تامين نمايند ، در واقع موجد انسجام گروه مي¬شوند. به عبارتي انسجام گروه به عنوان سطح بالاي تحول ، در گرو مشارکت ، هدفمندي و عملکرد متناسب با تامين تعامل نيازهاي اعضاي گروه مي¬باشد. بر اين اساس ، انسجام خانواده را مي¬توان به عنوان مهمترين مولفه پويايي وحفظ آن قلمداد نمود. پيوندعاطفياگر انسجام گروه به عنوان عامل پايداري خانواده ، طبعا واجد مشخصه¬هايي خواهد بود که تضمين کننده شخصيت پايدار گروه مي¬باشد. در روي آورد روانشناختي ، پيوند عاطفي مشخصه¬اي است که فضاي رواني گروه را براي وصول به اهداف تعيين شده وانسجام ، تسهيل مي¬کند. دليل آن ، وجود نيروي انگيزشي پيوند عاطفي است که موجب مي¬شود اعضاي گروه درتامين نيازهاي يکديگر به صورت فعال مشارکت کنند. پيوند عاطفی به دلايل گوناگوني پديدار شده و گسترش مي¬يابد. يکي ازمهمترين زمينه¬هاي ايجاد اين پيوند ، وجود زمينه ارتباطات صحيح بين فردي است. اين ارتباط به درستي انجام نمي¬پذيرد مگر آنکه اعضاي گروه با نوعي تفهيم و تفاهم و درک متقابل با يکديگر تعامل داشته باشند. يکي ازاين عوامل که ارتقادهنده پيوند عاطفي مي¬باشد ، گفت و گو است که عبارت از برقراري ارتباط و تعامل کلامي با يک يا چند نفر مي¬باشد. درفضاي ارتباطاتي بويژه ارتباطات بين فردي ، گفت و گو صرفا يک رفتارعادي نيست بلکه الگويي است که فضاي عاطفي و هيجاني حاکم بر مناسبات افراد را شکل مي¬دهد. گفت و گويي که واجد منظور ارتباطي و تعامل مي¬باشد، داراي دو مولفه و به عبارتي داراي دو مهارت مي¬باشد : يکي ، مهارت گوش دادن وديگري مهارت همدلي. با بهره¬گيري مناسب از اين دو مهارت مي¬توان جريان ارتباطي گفت و گو را درجهت تفاهم و درک متقابل براه انداخت. گوش دادن ، با شنيدن متفاوت است. شنيدن يک عمل زيستي است که شامل دريافت يک پيام ازطريق کانالهاي حسي است ، شنيدن ، تنها بخشي از فرايند گوش دادن است. اما گوش دادن فرايندي است که عناصري چون دريافت ، درک ، توجه ، معناگذاري و پاسخگويي توسط شنونده را در خود دارد (برکو وهمکاران ،1953، ترجمه دکتر اعرابي و همکاران ،1378). نکته ديگر آن است که فرايند گوش دادن همواره با ارتباط چشمي همراه است. تجربيات روانشناختي گواه اين يافته مهم هستند که هنرگوش دادنی مي¬تواند کارکرد درمانگري نيز داشته باشد ، که به وسيله ارتباط چشمي براه ¬افتد. همچنين يافته¬ها نشان مي¬دهند که ارتباط چشمي به عنوان يکي ازمولفه¬هاي اساسي ايجاد امنيت و توجه مطرح مي¬شود. وقتي در مناسبات کلامي ، گوش دادن با ارتباط چشمي همراه شود ، طرفين ازيکديگر احساس احترام و توجه دريافت مي¬کنند ، و اين امر به همدلي و درک متقابل آنها کمک مي¬کند. پس گوش دادن بدون ارتباط چشمي ، بکار نمي¬افتد و به مرتبه شنيدن ، به عنوان يک عمل زيستي ، نزول مي¬کند. اين دو مولفه را نمي¬توان ازهم تفکيک نمود. بر اين اساس ، خانواده¬هايي که با يکديگر ارتياط چشمي برقرار و حرفهاي همديگر را خوب گوش مي¬کنند ، واجد پيوند عميق¬تري نسبت به خانواده¬هاي ديگر مي¬باشند.همدلي ، فرايند عاطفي شناختي است که طي آن يک شخص از عواطف ، احساسات و شناخت طرف ديگر آگاهي مي¬يابد. برخي آن را به معني تجربه مشترک يک هيجاني در دو نفر مي¬دانند. کارل راجرز ، همدلي را توانايي همراهي فرد با فردي ديگر به جايي که احساسات آن شخص او را رهنمون گرديده است ، مي¬داند ( پورافکاري ، 1373).وقتي دراثر گفت و گو ، با عنايت به مولفه¬هاي گوش دادن و همدلي ، پيوند عاطفي در خانواده شکل مي¬گيرد ، تاثير آن به صورت متقابل ، موجب ارتقاي فضاي گفت و گو و انسجام مي¬شود و اين سيکل همچنان رو به تکامل ادامه مي¬يابد، مگر آنکه اختلالي در روند تحول گروه بوجود آيد. به پاس استمرار فضای گفت وگو ، تعاطی افکار و تبادل نظر ميان اعضای خانواده شكل مي¬گيرد. بر اين اساس ، گفت وگو ، پيوند عاطفي و انسجام خانواده ، به عنوان متغيرهايي مطرح مي¬شوند که با يكديگر همبستگي مثبت و بالايي دارند و همديگر را تسهيل مي¬کنند. آسيبهاي خانوادهدر مقابل ، عوامل گوناگوني موجب آسيب ديدن پيوند عاطفي خانواده شده و انسجام آن را به مخاطره مي¬اندازند. يكي از اين عوامل ، عامل تفرد است که به صورت واگرايي اعضاي خانواده ، عمل مي¬کند. در دنياي پرشتاب فناوري امروز ، ابزارهايي وجود دارند که افراد را به صورت انفرادي به خود مشغول کرده و آنها را از تعامل با ديگران باز مي¬دارند. رسانه¬هاي جمعي از اين دسته ابزارها به شمار مي¬روند. البته اين موضوع نافي منافع ابزارهاي تکنولوژيکي نيست ، اما نوع بهره برداري غير فرهنگي از ابزارهاي فني موجب شده است که کارکرد آنها عمدتا درجهت تقويت فردگرايي سوق پيدا کند. به عبارتي ، اگرجريان فرهنگي شدن ابزارهاي رسانه¬اي تحقق بيابد ، مضرات آنها به شدت کاهش مي¬يابد و کارکرد اصلي خود را پيدا مي¬کنند. گرچه برخي نظريه¬ها بيانگر اين مطلب هستند که ذات ابزارهاي الکترونيکي به دليل استفاده از عنصر تغيير ، نمي¬تواند موجد آرامش باشند ، بلکه مخل آن مي¬باشند. برخي ديگر اين نظريه را افراطي و يک سويه مي¬دانند. البته وارسي اين دو نظريه در اين نوشته مقدور نيست و طرح اين مطلب دراين نوشته براي بيان لزوم رعايت احتياط درجهت استفاده از ابزارهاي رسانه¬اي مي¬باشد.کارکرد رسانه¬های جمعی بويژه رسانه¬های شنيداری و غير متعامل به دليل کارکرد متنوع خود و ايجاد تغييرات پيوسته ، به تدريج جای ارتباط بين فردی از نوع چهره به چهره را گرفته و موجب شده¬اند فضای انفرادی ، بجای فضای جمعی و عاطفي در خانواده حاکم شود ، بطوری که گسترش تکنيکی رسانه¬های شنيداری و رايانه¬ای ، ارتباط مستقيمی با فردگرايی و دوری از فضاي رواني و عاطفي خانواده را نشان می¬دهد. به عبارت ديگر ، اين ابزارها ، به تدريج فضاي رواني و محيطي گفت و گو را در يک ارتباط بين فردي ، خدشه¬دار مي¬کنند و اعضاي گروه را به جاي همگرايي، به واگرايي سوق مي¬دهند ، تا جايي¬که هر عضو خانواده صرفا دريک فضاي فيزيکي مشترک زندگي کرده ، اما هيچ تعاملي با هم نخواهند داشت. در ادامه ، متاسفانه ، اهداف آنها نيز به تدريج نسبت به هم ، واگرا شده و منفک مي¬شوند. در اين مسير ، تعامل واقعي فرد بجاي آنکه با افراد ديگري در محيط انساني سامان بيابد ، با رسانه¬هاي الکترونيکی ، شکل می¬گيرد و به دليل برتری تکنولوژيکی و تجهيزات خيره کننده رسانه¬ای ، نوعی رعب فرهنگی و انفعال شخصيتی در فرد ايجاد می¬گردد. نتيجه اين می¬شود که افراد خانواده به جای گفت و گوی صميمی با يکديگر که مي¬تواند به تقويت پيوندهاي عاطفي و انسجام اعضاي خانواده منجر شود ، با ابزارهای الکترونيکی ارتباط برقرار می¬کنند ، ارتباطي که فاقد بار عاطفی ، احساسی و هيجاني است. به تعبير فوکوياما به دليل تحديد اخلاق و کيفيت زندگي امروزي به تدريج شاهد يک فروپاشي بزرگ خواهيم بود. اين فروپاشي درزمينه¬هاي اخلاقي و درنهادها ، بيشتر در زمينه خانواده اتفاق خواهد افتاد. فضاهاي الکترونيکي و فردگراييآمارهای رسمی نشان می¬دهند که ميزان مشاهده تلويزيون توسط افراد ايرانی نزديک به چهار ساعت و نيم در روز است. اين ميزان درکشورهاي ديگر به شش ساعت مي¬رسد. ميزان استفاده از اينترنت و اتاقهاي چت نيز در برخي کشورها بيشتر از اين گزارش شده است. بطوري که ورود مردان و زنان در اتاقهاي چت به عنوان " زندگي دوم" مطرح که زندگي اول را به مخاطره انداخته است. طبيعي است که زندگي دوم (اتاقهاي چت) ميزان زيادي از انرژي و وقت گفتگو را به خود اختصاص مي¬دهد.مک گاير (به نقل از حميدي ، مهديه ،1383) ورود ابزارهاي رسانه¬اي را به ورود بيگانه تعبير کرده است و مي¬گويد : " به طور متوسط شش روز درهفته ، بيگانه¬اي در خانه شما حضور دارد. بيگانه¬اي که آزادانه درهمه جاي خانه سرمي¬زند و تاثير مي¬گذارد. اين بيگانه وظيفه ساده¬اي دارد و آن محدود کردن توانايي ما و بچه ها در تشخيص رويا از واقعيت مي¬باشد. ما به او اجازه مي¬دهيم که در هر ساعتي وارد خانه¬مان شود. اگر ما درباره بيگانگان و غريبه¬ها به بچه¬هايمان هشدار مي¬دهيم ، متاسفانه درباره اين بيگانه هيچ هشداري به بچه¬ها نمي¬دهيم. اين بيگانه يکسره حرف مي¬زند و هرچه مي¬خواهد مي¬گويد وديگران هم سراپا گوش مي¬شوند ".جان تيلور گاتر (1999) درباره وسعت دنياي مجازي مي¬گويد : " تلويزيون و رسانه¬ها با صرف وقت کودکان به دنياي مجازي ، فرصت تجربه دنياي حقيقي و آشنا شدن با واقعيتهاي جذاب ، نشاط آور و حتي مخاطره¬آميز را از آنان سلب مي¬کند و اين امر آنان را بي¬حوصله ، حسود و... بار مي¬آورد. گاتر براي جبران اين موضوع ، اعتقاد دارد که کودک را با دنياي واقعي آشنا کنيد ، طبيعت ، ما بقي کارها را انجام مي¬دهد. در گزارش ان واي تي (NYT) ، زنان در امريکا بيشتر از اينکه به فکر مراقبت از کودکان خود باشند ، تلويزيون تماشا مي¬کنند. در اين گزارش آمده است که اين زنان در مرتبه اول تلويزيون تماشا مي¬کنند و خريد خانه و صحبت با تلفن در رده¬هاي بعدي ارتباط قرار دارند. مراقبت از کودکان و صحبت کردن با آنها در مراتب پايين¬تر قرار دارند. همانطور که ملاحظه مي¬شود ، صرف وقت زياد براي رسانه¬ها بمنزله کاهش ميزان ارتباطهاي انساني بويژه با کودکان مي¬باشد. اين روند ، به افزايش فردگرايی و کاهش جمع گرايی منجر خواهد شد كه عامل مهمي در آسيب ديدن انسجام خانواده قلمداد مي¬شود. روانشناسان درحوزة روانشناسي شخصيت و اجتماعي براي آنكه بتوانند مطالعات بين فرهنگي را بويژه درباره خود و هويت سامان دهند ؛ مقياس فردگرايي ـ جمع گرايي را به عنوان يك شاخص بكار مي¬برند.واتس لوند و آرچر (2001) اين مقياس را بهترين موضوع روانشناختي و بين فرهنگي براي مطالعه هويت دانسته اند. همچنين اسميت و باند (1996) اين مفاهيم را در مطالعه اجتماع و روانشناسي سازماني و گروه به كار برده¬اند. تريانديس (1980) بيان مي¬كند كه تفرد از تجمع و اجتماع كسب مي¬شود و اجتماع نيز مطابقت و همسان سازي با ديگران را شكل مي¬دهد. گرايش به هر كدام ازجنبه¬هاي اين شاخص ، آثار و نتايجي را درپي دارد كه هافستيد (1984) و تريانديس (1998) آنها را مطابق جدول زیر، فهرست مي¬كنند : فرد گرائي جمع گرائي1) علايق و نيازها و اهداف فردي ترجيح دارند2) ارزشها و هنجارها ، مبناي فردي دارند3) كسب لذت فردي در اولويت است.4) باورهاي فردي ، متمايز كننده فرد از گروه است5) استقلال و هويت فردي اهميت دارند6) راهبردهاي مستقيم و مواجه رو در رو ترجيح دارد7) ارتباط بين اعضاء متكي به افراد است، رابطه اعضاء با فاصله زياد صورت مي¬گيرد8) روابط اجتماعي در بين اعضاء داوطلبانه بوده و اندازه گروه كوچكتر است9) ورود و خروج به گروه براحتي صورت مي¬گيرد10) دوستي¬ها رنگ كمتري داشته ، رفاقتها و وفاداري به گروه و شخص ديگر كمتر است 1) اهداف گروهي مهم هستند2) هنجارها و ارزشها از طريق گروه مرجع تعيين مي¬شوند3) رضايت گروه و اكثريت اهميت دارد4) باورهاي فرد توسط جمع تعيين مي¬شوند5) وابستگي بين اعضاء ، علقه¬هاي بين فردي و تجانس گروهي مهم هستند6) از راهبردهاي غير مستقيم و اصل حفظ ظاهر در شرائط بحراني استفاده مي¬شود7) رابطه اعضاء تنگاتنگ است8)روابط اجتماعي بين اعضاء اجباري بوده و اندازه گروه بزرگتر است9) ورود و خروج به گروه به سادگي انجام نمي¬گيرد10) دوستي¬ها و رفاقتها از عمق و استحكام بيشتري برخورداراستماركوز و كيتاياما (1991) نشان داده اند كه فرهنگ اروپايي و غربي ، هويت فردي را درجهت فرديت گرايي و فرهنگ آسيايي و شرقي و نيز آمريكاي جنوبي ، فرد را به سوي تعلق به گروه سوق مي¬دهند. همچنين بوچنر ،1994؛ داون و همكاران،1995؛ ماركوز و كيتاياما ،1991؛به نقل ازماير (1999) مشخص كرده¬اند كه افراد مالايي ، هندي ، ژاپني و ماسايي ، بيشتر از افراد استراليايي ، آمريكايي و انگليسي ، جمله “ من ... هستم “ را با هويت گروهي و جمعي بيان مي¬كنند. دليل آن اين است كه فرديت گرايي به دليل تجربيات فراوان ، تحرك و ويژگيهاي شتابدار شهر نشيني بوجود مي¬آيد (فري من ،2001 وماير،1999 ). درجوامع آسيايي كه جمع گرايي ترجيح دارد ؛ خودِ متكي به ديگران معمولا احساس تعلق را بوجود مي¬آورد. دراين جوامع ، بريدن از خانواده و گسستگي از دوستان و خانواده آسيب آفرين است و به عنوان نابهنجاري اجتماعي قلمداد مي¬گردد. دليل آن اين است كه دراين فرهنگها ، تعداد خودها بيشتر است. هرفرد داراي يك خود نيست بلكه داراي چندين خود است ؛ همانند : خود با والدين ، خود در كار و خود با دوستان. خود با والدين و فرزندان در اين فرهنگها داراي اهميت بيشتري مي¬باشد. دركل يافته¬هاي تحقيقي نشان مي¬دهند كه ميان كشورهاي غربي و شرقي تفاوتهاي قابل ملاحظه¬اي درباره شاخص فردگرايي ـ جمع گرايي مشاهده مي شود كه دليل آن تفاوت درنوع نگرش ، رفتار و فرهنگهاي متفاوت و ازجمله به چگونگي گسترش رسانه¬هاي جمعي درمتن خانواده¬ها مي¬باشد. پهناوري جهان ، مسايل پيچيده اقتصادي ، فناوري الکترونيکي و وضعيت اجتماعي اقتصادي بويژه فشار جهاني شدن ، تغييراتي را ايجاد مي¬كنند كه در زمينه تحول شخصيتي فرد و نيز هويت جمعي آنها در محيط اجتماعي و خانواده تاثيرات بسزايي دارند (بانهام وهمكاران، 2000). علت اصلي كاهش جمع گرايي و افزايش فردگرايي را به تجربيات فراوان شهرنشيني ، شتاب فناوري و ويژگيهاي زندگي پر تنش و کاهش ارتباطات بين فردي نسبت مي¬دهند. کاهش فرهنگ گفتگو و تعامل عاطفي بدليل کيفيت جديد زندگي ، بيش از همه ، هويت فردي و جمعي ملتها را تحت تاثير قرارداده و بتدريج آنها را به سوي فردگرايي سوق مي¬دهد. ملاحظهگسترش پرشتاب فناوري بويژه فناوري الکترونيکي به ميزان زيادي کيفيت و روند طبيعي انسان را ازحالت عادي و طبيعي خارج کرده است و رفتارهاي جديدي را درعرصه فردي و اجتماعي بوجود آورده است. رفتارهاي جديد ، به عرصه خانواده نيز گسترش پيداکرده است. مهمترين مشخصه اين رفتار ، فردگرايي و کاهش احساس تعلق و پيوند عاطفي در گروه خانواده مي¬باشد. براي رهايي ازاين کيفيت ، گسترش فرهنگ استفاده از ابزارهاي رسانه اي به گونه¬اي که اين ابزارها درخدمت انسانها باشد ، نه شکل دهنده رفتار ، الزامي بنظر مي¬رسد ، که البته کار ساده¬اي نيست. هر اندازه رسانه¬ها ، نجابت بيشتري بخرج دهند و به سلامت پيام خود اهميت بدهند ، نمي¬توانند جاي ارتباط چهره به چهره را درمناسبات ارتباطي بگبرند. پس رويکرد خانواده¬ها بايد درجهت کاهش استفاده از ابزارهاي رسانه¬اي و استفاده مهاريافته از آنها در جهت اهداف قابل کنترل ، سامان يابد. طبيعي است دراين وضعيت ، فضاي خانواده براي گفت و گو و هم کلامي آماده مي¬شود.
http://www.rcc.ir/sm/index.php?option=com_content&task=view&id=22&Itemid=33
نوشته شده توسط: yahyaee در February 1, 2007 12:26 PM


